{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 پارت یازدهم👑

👑 پارت یازدهم👑

💗 باران💗

حرفمو قطع کردم و اشکامو پاک کردم دیگه نمیتونستم بگم طاقت نداشتم........
‌
_راستش،راستش من نمیتونم دیگه هق بگم
کیفمو برداشتم و زدم بیرون
ماتینا_باران باراااان......
با صدای ماتینا برگشتم سمتش
_ماتینا عزیزم میخوام یکم تنها باشم😊
ماتینا_باشه باشه فقد اینو بگیر
و کارتی رو سمتم گرفت شماره شرکت و شماره تلفن بود
با کنجاوی نگاهی به سمتش انداختم که صدایی اومد:
بهداد_شماره شرکت منه و موبایل ماتینا......
شماره رو گرفتم و لبه ی جدول راه افتادم و به دفتر خاطراتش فکر کردم.....
💕 بهار💕
بعد از تموم شدن کلاس از در خارج شدیم و به پارک روبروی دانشگاه رفتیم منتظر اکیپ صدف اینا بودیم(صدف اینا تو پارت اکیپ داشتن)با صدای شیطونی که از پشت سرمون اومد از روی نیمکت های پارک بلند شدیم و برگشتیم طرف صدا:
صدا_صددددف،دوست صدف،کی رسیدین؟
نگاهی به صدف انداخت و گفت:
صدا_بههه صدف خانووووم معرفی کن....
صدف_کیان این بهاره بهار اینم کیانه
کیان خیلی بچه شیطونی بود......مث خودم😜
کیان_بههه پس شما تابستونی؟نمیدونی این صدف چقد ازت تعریف میکنه.....خب بیاین بریم بچه ها منتظرن......صدف توام دو کلوم حرف بزن.........
صدف_تو حرف میزنی بسه،اخه پیرمرد دهنت کف نکرد؟
کیان_عههه کوچولو فقد ۳ سال ازت کوچیک ترما......
_عهههههه بسههههه خو
چنان مظلوم این حرفمو زدم که سنگی که اون سمت خیابون بودم اب شد چه برسه به اینا......بی صدا راه افتادن تا رسیدیم به شیش نفر دیگه.....سه دختر و سه پسر.....یه دختره دماغ عملی و لب پروتز شده که حس میکرد از دماغ فیلم افتاده با چشای رنگ روشن(نمیدونم چجوری بگمش عکسشو فرداشب میزارم).....یه دختر کوچولو و ریزه میزه که چشای روشنی داشت و لبای صورتی و موهای بور.......انگار مال خارج بود و یه دختر که چشمای عسلی داشت و قد بلند.....
با صدای کیان نگاهمو طرفش دادم.......
کیان_این ماهوره(و دستشو سمت عملیه دراز کرد)اینم ماهکه(دستشو سمت خارجکیه دراز کرد)خواهرن و اینم ملانی هستش(و دستشو سمت چشم عسلیه دراز کرد)......

دوستان نظراتونو بگید....
نت ندارم پارت بزارم......
به عشق شما میزارم دوستون دارم خدافظ💋 ❤ 💗
دیدگاه ها (۱)

👑 پارت دوازدهم👑 💗 ماتینا💗 نامزدددد؟؟؟؟؟سوالی نگاشون کردم که ...

👑 پارت سیزدهم👑 💗 ماتینا💗 وقتی روی ایفون گذاشت صدای بهنوش سرت...

👑 پارت دهم👑 💕 دفتر خاطرات بهار💕 وقتی زدم بیرون هنوزم تو ...

💕 لباس های که بهار برای باربد خرید💕 💗 قلبی سرشار از نف...

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

Part ¹⁴ویو لیلی با رضایت از کارم لبخندی زدمو گفتم+ نگران نبا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 166♡⁠。⁠)⁩حتي اگ...

رمان تهیونگ

You are paying back karma پارت⁴⁰با تردید زنگ در رو فشار داد....

آغوشی از جنس خطر پارت ۸ هشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط