👑 پارت دهم👑
👑 پارت دهم👑
💕 دفتر خاطرات بهار💕
وقتی زدم بیرون هنوزم تو فکرش بودم.....
رفتم خونه و لباسای باربد رو گذاشتم تو کمد اتاقم تا برا هفته بعد که تولدش بود بهش بدم......
با صدای الارم گوشیم بیدار شدم و تند تند لباسامو پوشیدم و سوار دویس شیش البالویی دوسم شدمو با هم به طرف دانشگاه رفتیم که تو راه یه فرد بی فکر و نادون از تو کوچه اومد بیرون و با جنسیس قشنگش زد ماشین مارو اسفالت کرد.....وقتی از ماشین پیاده شدیم یه لحظه مات موندم این که همون پسره ارسلان بود......
با سقلمه صدف از فکر در اومدم و اخمامو توهم کردم با صدای زنگ گوشیم سرمو به طرف صدف چرخوندم....
صدف_جانم امید
_........
صدف_چرا داشتیم میومدیم که تصادف کردیم
_........
صدف_نه عزیزم نگران نباش ماشین فقد یکم جلوش اسیب دیده اگه نیومدیم به استاد ب.......
صدف رفت اونور تر و صداش دیگه نمیومد
با صدای ارسلان برگشتم طرفش
ارسلان_بهار خانوم راستش من از شما خوشم اومده و......میخوام یکم بیشتر اشنا شیم و من قصدم ازدواجه.......
یه لحظه مات و مبهوت موندم......خیلی خوشحال شدم
حس میکردم عاشق شدم به خودم که نمیشد دروغ بگم.....و شماره ای رو طرفم گرفت با اومدن صدف یکم عقب کشید و منم شماره رو پنهان کردم دوست نداشتم الان کسی چیزی بدونه.......
وقتی ارسلان قول داد ماشین رو درست کنه سوار ماشین شدیم و با سرعت به سمت دانشگاه راه افتادیم ......
وقتی رسیدیم استاد رفته بود......چند تقه به در اتاق زدیم و با بفرمایید استاد وارد شدیم....
وقتی وارد شدیم چند جفت چشم نگران بهمون خیره شده بود که یکیش امید بود....(نامزد صدف)........
وقتی رفتیم داخل استاد نطق کرد....
استاد_چرا اینقد دیر اومدید.....
_استاد راستش ما تصادف کردیم و بخاطر همین دیر اومدیم.....
استاد بهمنی مرد مهربونی بود.....نگاهش نگران شد و گفت:
استاد_الان حالتون خوبه دخترم؟؟
سری تکون دادمو گفتم:
_بله خداروشکر......
سری تکون داد و ماهم به طرف جامون رفتیم و نشستیم......
دوستان شارژ ندارم......
وایفا هم ندارم ولی قول میدم که تا نت گیر اوردم پارت بزارم
ببخشید😞 😔
💕 دفتر خاطرات بهار💕
وقتی زدم بیرون هنوزم تو فکرش بودم.....
رفتم خونه و لباسای باربد رو گذاشتم تو کمد اتاقم تا برا هفته بعد که تولدش بود بهش بدم......
با صدای الارم گوشیم بیدار شدم و تند تند لباسامو پوشیدم و سوار دویس شیش البالویی دوسم شدمو با هم به طرف دانشگاه رفتیم که تو راه یه فرد بی فکر و نادون از تو کوچه اومد بیرون و با جنسیس قشنگش زد ماشین مارو اسفالت کرد.....وقتی از ماشین پیاده شدیم یه لحظه مات موندم این که همون پسره ارسلان بود......
با سقلمه صدف از فکر در اومدم و اخمامو توهم کردم با صدای زنگ گوشیم سرمو به طرف صدف چرخوندم....
صدف_جانم امید
_........
صدف_چرا داشتیم میومدیم که تصادف کردیم
_........
صدف_نه عزیزم نگران نباش ماشین فقد یکم جلوش اسیب دیده اگه نیومدیم به استاد ب.......
صدف رفت اونور تر و صداش دیگه نمیومد
با صدای ارسلان برگشتم طرفش
ارسلان_بهار خانوم راستش من از شما خوشم اومده و......میخوام یکم بیشتر اشنا شیم و من قصدم ازدواجه.......
یه لحظه مات و مبهوت موندم......خیلی خوشحال شدم
حس میکردم عاشق شدم به خودم که نمیشد دروغ بگم.....و شماره ای رو طرفم گرفت با اومدن صدف یکم عقب کشید و منم شماره رو پنهان کردم دوست نداشتم الان کسی چیزی بدونه.......
وقتی ارسلان قول داد ماشین رو درست کنه سوار ماشین شدیم و با سرعت به سمت دانشگاه راه افتادیم ......
وقتی رسیدیم استاد رفته بود......چند تقه به در اتاق زدیم و با بفرمایید استاد وارد شدیم....
وقتی وارد شدیم چند جفت چشم نگران بهمون خیره شده بود که یکیش امید بود....(نامزد صدف)........
وقتی رفتیم داخل استاد نطق کرد....
استاد_چرا اینقد دیر اومدید.....
_استاد راستش ما تصادف کردیم و بخاطر همین دیر اومدیم.....
استاد بهمنی مرد مهربونی بود.....نگاهش نگران شد و گفت:
استاد_الان حالتون خوبه دخترم؟؟
سری تکون دادمو گفتم:
_بله خداروشکر......
سری تکون داد و ماهم به طرف جامون رفتیم و نشستیم......
دوستان شارژ ندارم......
وایفا هم ندارم ولی قول میدم که تا نت گیر اوردم پارت بزارم
ببخشید😞 😔
- ۳.۰k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط