👑 پارت سیزدهم👑
👑 پارت سیزدهم👑
💗 ماتینا💗
وقتی روی ایفون گذاشت صدای بهنوش سرتاسر ماشین رو گرفت.....
بهنوش_الو الو بهداد زوووود خودتو برسون زودی حال مامانی بد شده
بهداد هول شده جواب داد_چ..چی.....چی شده؟؟
بهنوش صداشو نگران تر کرد و گفت:تشنج کرده و از دهنش کف در میاد زود خودتو برسون......
و یه جیغ کشید و قط کرد داشتم ریز ریز میخندیدم و بهداد هم پاشو رو پاز گذاشته بود و با سرعت میروند.....
وقتی رسیدیم اون جلو جلو میرفت و منم به بهونه بستن کفشم نشستم و دولا شدم.....
بهداد برگشت سمتم و گفت:
بهداد_واس چی نشستی بیا دیگه حال مامانی بده....
_دارم بند کفشمو میبندم....
حالا خوبه کفشم زیر لباسم بودو معلوم نبود کفشم بند نداره سری تکون داد و رفت داخل یه تک به بهنوش زدم و گفتم اماده باشه......
بهداد درو باز کرد یه قدم به داخل برداشت که یهو یه بادکنک پر از اکلید و پولک و خورده کاغذ که بی رنگ بود روش ریخته شد......
بعد از این دویدم و به داخل رفتم قیافش خیلی باحال شده بود با دوربینم یه عکس ازش گرفتم و یه لیوان اب تو صورتش ریختم تا به خودش بیاد.....وقتی به ختدش اومد با خوشحالی نگاهی به اطراف انداخت تم تولد زرد و مشکی بود.....
بش گفتیم بره بالا و لباسشو عوض کنه و بیاد وقتی اومد نشست پشت میزش خونه خیلی خوشگل شده بود.....(عکس تو پیج)
روی میز سفره ی زردی بود و رو دیوار یه استیکر بود که زبون انداخته بود و دو طرفش پر بود از بادکنک های سیاه و زرد....
حدود هفتاد نفر دعوت بودن......
عمه عمو خاله دایی دوستاش و......
شایدم دوس دختراش😂 😂 😂
با صدای سوت و دست و جیغ از فکر در اومدم.....
💗 ماتینا💗
وقتی روی ایفون گذاشت صدای بهنوش سرتاسر ماشین رو گرفت.....
بهنوش_الو الو بهداد زوووود خودتو برسون زودی حال مامانی بد شده
بهداد هول شده جواب داد_چ..چی.....چی شده؟؟
بهنوش صداشو نگران تر کرد و گفت:تشنج کرده و از دهنش کف در میاد زود خودتو برسون......
و یه جیغ کشید و قط کرد داشتم ریز ریز میخندیدم و بهداد هم پاشو رو پاز گذاشته بود و با سرعت میروند.....
وقتی رسیدیم اون جلو جلو میرفت و منم به بهونه بستن کفشم نشستم و دولا شدم.....
بهداد برگشت سمتم و گفت:
بهداد_واس چی نشستی بیا دیگه حال مامانی بده....
_دارم بند کفشمو میبندم....
حالا خوبه کفشم زیر لباسم بودو معلوم نبود کفشم بند نداره سری تکون داد و رفت داخل یه تک به بهنوش زدم و گفتم اماده باشه......
بهداد درو باز کرد یه قدم به داخل برداشت که یهو یه بادکنک پر از اکلید و پولک و خورده کاغذ که بی رنگ بود روش ریخته شد......
بعد از این دویدم و به داخل رفتم قیافش خیلی باحال شده بود با دوربینم یه عکس ازش گرفتم و یه لیوان اب تو صورتش ریختم تا به خودش بیاد.....وقتی به ختدش اومد با خوشحالی نگاهی به اطراف انداخت تم تولد زرد و مشکی بود.....
بش گفتیم بره بالا و لباسشو عوض کنه و بیاد وقتی اومد نشست پشت میزش خونه خیلی خوشگل شده بود.....(عکس تو پیج)
روی میز سفره ی زردی بود و رو دیوار یه استیکر بود که زبون انداخته بود و دو طرفش پر بود از بادکنک های سیاه و زرد....
حدود هفتاد نفر دعوت بودن......
عمه عمو خاله دایی دوستاش و......
شایدم دوس دختراش😂 😂 😂
با صدای سوت و دست و جیغ از فکر در اومدم.....
- ۱.۱k
- ۱۴ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط