{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P32

P32
ماشین مشکی براق، مثل یه شبح توی خیابون‌های خلوت شهر حرکت می‌کرد. تهیونگ پشت فرمون بود، دست‌هاش آروم روی فرمون، نگاهش گاهی توی آینهٔ وسط می‌چرخید و یه نگاه سریع به جی‌یون مینداخت. انگار داشت وزن حضورش رو توی ماشین می‌سنجید.
جی‌یون پاشو انداخته بود رو اون یکی پا. یه آی‌پد توی دستش بود. ویدیو ای درحال پخش بود که تصویر چند مرد عصبانی و وحشت زده رو داشت نشون میداد لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست که بیشتر نیش‌خند بود تا لبخند،صدادار نبود، اما توی سکوت ماشین، مثل یه وِزوِزِ خفیف توی گوش پخش شد.
جی یون:فقط ی مشت احمقاً.
صداش آروم بود، ولی مثل یه تیغِ یخ‌زده از گلوی جی‌یون بیرون اومد. صداش توی فضای بستهٔ ماشین می‌پیچید و با بوی چرم و یه عطرِ گرون‌قیمت قاطی می‌شد.
آی‌پد رو انداخت کنارش، انگار دیگه براش مهم نبود یا حوصلش سر رفته بود، دستاش رو به هم قلاب کرد و به تهیونگ که همچنان داشت رانندگی می‌کرد، گفت: جی یون:نیازه بپرسم هواست به جیمین هست؟
لحنش سرد بود، ولی یه جور حسِ مالکیتِ عجیبی توش موج می‌زد. انگار داشت چک می‌کرد که سرمایه‌گذاریش درست انجام می‌شه یا نه.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از جاده برداره، با همون جدیت همیشگی جواب داد:
تهیونگ:حواسم بهش هست، نگران نباشین.
جوابش کوتاه بود همونجوری که باید باشه. ولی ته صداش ی نگرانی عجیبی پرسه میزد.
جی یون چشم هاشو بسته بود انگار داشت از تایم کم بیکاریش استفاده میکرد، تا به کارای دیگش راحت تر برسه.
تلفن تهیونگ زنگ خورد، زود جوابشو داد و صدای اشنایی از پشت تلفن پیچید گرفته و کمی نگران بود.
هوسوک:بار تحویل داده شد، ولی ی کاراگاهی هست که این ورا زیاد می‌پلکه. انگار داره دنبال ردِ چیزی می‌گرده.
تهیونگ یه لحظه فرمون رو محکم‌تر گرفت.
تهیونگ:خودم حلش می‌کنم. فعلاً.
گوشی رو قطع کرد.
دوباره نگاهی از اینه به جی‌یون انداخت.
تهیونگ:بارها تحویل داده شد، و انگاری یه کارآگاهی اون‌ورا زیاد می‌پلکه.
جی‌یون سرش رو چرخوند و از شیشهٔ دودیِ ماشین به بیرون نگاه کرد. نور چراغ‌های خیابون، صورتش رو قاب گرفته بود. انگار داشت یه نقشهٔ نامرئی رو دنبال می‌کرد.
جی یون:تا پس‌فردا حلش کن.
صداش هنوز آروم بود، ولی حالا قاطعیتِ بی‌رحمانه مثل همیشه توش بود.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
تهیونگ:چشم.
دیدگاه ها (۱۱)

بهار بدون تو

the lost leaves/رمان جیمین

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

dark life = 39

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

دو پارتی از جی صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از ا...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط