{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p31
زنگ خورد. صدای زنگ، مثل پتک خورد توی سر کوک. نفهمید چطور شد که دستاش رفت بالا. عرق داشت می‌ریخت، طوری که دنیا جلوش تار شده بود. لئو، اون کوهی از عضله، با غرش حمله کرد.
اولین ضربه خورد به پهلو. انگار یکی با تمام قدرت یه تنهٔ گاو رو کوبیده بود بهش. کوک نفَسش برید. سعی کرد عقب بکشه، اما پاش روی یه لکهٔ عرق لیز خورد. صداهای گنگی از بیرون رینگ می‌اومد، اما کوک فقط صدای نفس‌نفس زدن خودش و غرش‌های لئو رو می‌شنید.
«فقط خستش کن....همین...» این جمله آویزون از سقف ذهنش بود.
لئو دوباره حمله کرد. این بار مشتش خورد به فک کوک. دنیا چرخید. یه لحظه حس کرد داره سقوط می‌کنه توی یه چاه سیاه. وقتی چشم باز کرد، لئو داشت یه مشت دیگه آماده می‌کرد. کوک با آخرین ذرهٔ انرژیش یه هل داد به سینهٔ لئو و تونست یه قدم عقب بره.
ده دقیقه از مبارزه گذشته بود.
لئو داشت نفس‌نفس می‌زد. مشخص بود این مبارزهٔ طولانی و یه طرفه داره جونش رو می‌گیره. کوک از این فرصت استفاده کرد. با تمام وزنش، تمام خشمش، تمام دردی که توی اون چند دقیقه حس کرده بود، یه ضربهٔ چکشی رو فرستاد به شکم لئو. صدای برخورد، توی سالن کوچیک مثل یه انفجار کوچیک پیچید. لئو خم شد، نالهٔ خفه‌ای کرد.
کوک دیگه فرصت رو از دست نداد. جلو رفت. مشت بعدی رو زد به دنده، بعد یه ضربهٔ سریع و کوتاه به گیجگاه لئو. لئو تعادلش رو از دست داد و افتاد.
کوک سکوت کرد و خیره بهش موند، انگار میخواست مطمعن بشه کارشو ساخته...
یه سکوت کوتاه کل سالن رو گرفت بعدش صدای انفجار جمعیت اومد. انگار سقف سالن داشت می‌ریخت پایین.
کوک وسط رینگ ایستاد. نفس‌نفس می‌زد عرق صورتش با خون قاطی شده بود، مجری اومد تو رینگ و دستش رو برد بالا، اما هیچ حسی نداشت. فقط خستگی بود و درد.
هیچ‌کس رو اون بالا نمی‌دید. فقط نورهای رنگی و صورت‌های گنگ آدم‌ها رو می‌دید که با هیجان فریاد می‌زدن.
مجری با هیجان داد زد.
*برندهٔ این مبارزه… با ناک‌اوت… جی کی!!!!
کوک هنوز وسط رینگ ایستاده بود. بدنش می‌لرزید. می‌خواست فقط بره تو اتاقش و بخوابه.
---------------
همه کم کم داشتن پراکنده میشدن و یا منتظر مبارزه بعدی بودن بلاخره اجازه خروج از قفس رینگ رو به کوک دادن، کوک برگشت تا از بین جمیعت بگذره و به اتاقک پشت صحنه بره ولی توجهش به گفتگو چند مرد جلب شد.
*ولی مادر خوانده از کجا میدونست جی کی میبره؟
دیگری بعد تفی که روی زمین انداخت گفت:
*اونا تقریبا قدرتاشون مساوی بود. هیچ کس نمیتونست حدس بزنه کی میتونه ببره!
مرد لاغری که از قیافش معتادی میبارید گفت:
*شاید میشناستش؟ اون پسر خوشگلیه شاید ی شب باهم خوش گذروندن؟
*خفه شو بابا خودت میدونی که اون زن هیچ حسی تو وجودش نیست که بخواد خوشبگذرو....
جملش با داد بادیگاردی خفه شد.
بادیگارد:مواظب باشین دارین در مورد کی حرف میزنین، انگار یادتون رفته چ بلای سر اینجا با تموم ادماش اورده!
کوک اروم نزدیک بادیگارد شد خون از بالای ابروش چکه میکرد ولی توجهی هم بهش نمیکرد.
کوک:مادر.... خوانده کیه؟ و چی گفته در مورد من؟
با سوال کوک بادیگارد چشمهاش چهار تا شد، مگه کسی هم بود اونو نشناسه؟ زود خودشو جمع کرد و صداشو پایین اورد و گفت:
بادیگارد: هر باندی ی رئیس داره و اون رئیس همه اون رئیساست، و اوشون دستور دادن که همه رو تو شرط بندی کنن...
کوک اخماش رفت تو هم اون شخص کی بود و چی میدونست ازش که توجهش بهش جلب شده دهنشو باز کرد تا سوال دیگه ای بپرسه ولی بادیگارد فقط ازش دور شد، فهمید.... فهمید که نباید درباره اون شخص بیشتر از چند جمله حرف زد
با ذهنی که پر از سوال بود سمت اتاقکش رفت.....
دیدگاه ها (۱۱)

P32ماشین مشکی براق، مثل یه شبح توی خیابون‌های خلوت شهر حرکت ...

P33درِ عمارت رو که باز کرد، اولین چیزی که خورد تو صورتش بوی ...

ادامهp30جی یون:همه باید رو جی‌کی شرط ببندن. فهمیدی؟مدیر ی جو...

P30نورهای قرمز نئون مثل زخم‌های باز از سقف می‌چکیدن. هوا سن...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۱۸ (ویو کوک فردای همون روز که هانا رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط