وقتی میروی در را نبند. بگذار امید بازگشتت در من زنده بمان
وقتی میروی در را نبند. بگذار امید بازگشتت در من زنده بماند. بگذار خیال کنم حداقل برای بستن این در هم که شده بازمی گردی و می خندی و میگی : نترس این رفتن همیشگی نیست. وقتی می روی حرف نزن بگذار خیال کنم بغضی که از دوری من گلویت را گرفته صدایت را به گوشم نرسانده و تو به اندازه ی روزهای صبوری ام به ماندنت پایبندی. بگذار با امید به اینکه هنوز نگران بلندترین روزهای سال منی ، همینجا بنشینم و خود را برای تابستانی که بی تو گذشته به آب و آتش نزنم . وقتی آمدی خودم در را برایت گشودم و حالا طوری برو که هیچ کسی نفهمد، میدانم که روزی دوباره بازمی گردی . سلام... سلام ...همیشه شنیدنی ست اما به شرطی که امیدی باشد و دلی برای تپیدن...
.
.
.
.
- ۷۲۴
- ۲۱ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط