「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4
✦.................................
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
تهیونگ فقط سری تکان داد؛ دوستش را سالها بود بهتر از هرکسی میشناخت.
جونگکوک از ازدواج متنفر نبود از این متنفر بود که کسی بخواهد برای زندگی اش تصمیم بگیرد، اما اگر تصمیم گرفته میشد وقت و فکرش را صرف اعتراض نمیکرد فقط انجامش میداد
همانقدر سرد، همانقدر بیاحساس، همانقدر غیرقابل خواندن
ــــــــــ
شب، آرامآرام روی سئول سایه انداخته بود
درحالیکه نیکی با یک جعبهی کوچک هدیه در دست، به سمت خانهی داییاش قدم برمیداشت...
در آن سوی شهر عمارت جئون غرق در سکوت بود، سکوتی که هیچوقت آرامش نداشت.
درِ بزرگ اتاق جلسات باز شد، تمام افراد خانواده از قبل آنجا نشسته بودند:
پدر جونگکوک : جونگهو | سن : ۵۲
مادر ناتنیاش : سوها | سن : ۳۸
عمهها : جیهی ( 48 سال) _ سونجا ( ۴۹ سال )
دختر عمه ها : دایون _ سولی ( هردو 28 )
داداشکوچیکتر: دوهیون | سن : 19
چند ثانیه بعد، در دوباره باز شد.
جونگکوک وارد شد؛ کت مشکی بلندش را از تن درنیاورده بود قدمهایش آرام بود اما با هر قدم، سکوت اتاق سنگینتر میشد.
هیچکس چیزی نگفت، تا وقتی روی مبل چرمی نشست، جونگهو بدون مقدمه شروع کرد:
جونگهو: خانوادهی دختره رو دیدیم.
جونگکوک حتی نگاهش را از لیوان قهوه ای که خدمتکار گذاشته بود، برنداشت.
_ خب؟
همین یک کلمه، همین یک لحن سرد باعث شد دایون ناخودآگاه صافتر بنشیند.
جونگهو پوشهی مشکیرنگی را روی میز گذاشت.
جونگهو: اسمش نیکی هارته.
نه عکس را برداشت، نه پوشه را باز کرد فقط همانطور که به قهوهاش نگاه میکرد، گفت:
_ ادامه بده.
سوها با تعجب نگاهش کرد
سوها: حتی نمیخوای عکسشو ببینی؟
جونگکوک لیوان را روی میز گذاشت.
+ نه.
سولی لبخند معنا داری زد
سولی: یعنی برات مهم نیست قراره با چه دختری زندگی کنی؟
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت؛ نگاهی که باعث شد سولی بقیهی جملهاش را قورت بدهد.
_ نه، اگه قراره همسرم باشه بعد از عقد میبینمش الان وقت تلف کردنه.
اتاق دوباره ساکت شد، جونگهو لبخند بسیار محوی زد سالها بود پسرش را میشناخت؛ وقتی چیزی را بیاهمیت میدانست حتی حاضر نبود چند ثانیه وقتش را صرفش کند.
اما همهی افراد اتاق یک چیز رامیدانستند؛ جونگکوک فقط در ظاهر بیتفاوت بود، اگر روزی کسی وارد حریم زندگیاش میشد دیگر بیرون آمدن از آن حریم، غیرممکن بود.
همان لحظه...
درِ عمارت دوباره باز شد، یکی از افراد باند با عجله وارد شد کتش خاکی شده بود نفس نفس میزد
محافظ: رئیس...
همه به سمتش برگشتند
محافظ: یکی از انبارهای بوسان مورد حمله قرار گرفته.
اتاق در یک لحظه در سکوت فرو رفت، جونگهو اخم کرد.
پدر: کار کدوم خریه؟
مرد آب دهانش را قورت داد
محافظ: هنوز مطمئن نیستیم.. ولی احتمال زیاد کار باند «بلک ولف» باشه.
جونگکوک تا آن لحظه حتی تکان هم نخورده بود، فقط آرام از جایش بلند شد کتش را صاف کرد.
_ چند نفر؟
محافظ: حدود سی نفر.
_ چند نفر از ما؟
محافظ لحظهای مکث کرد
محافظ: هفت نفر... کشته شدن.
برای اولین بار، فک جونگکوک منقبض شد نه از روی عصبانیت.. از روی خشم
خدمهی عمارت بیاختیار سرشان را پایین انداختند؛ همه میدانستند وقتی رئیس بزرگترین باند مافیایی کشور با همین آرامش حرف میزند یعنی تا چند ساعت دیگر یک نفر قرار است بهای سنگینی پس بدهد.
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، فقط یک جمله گفت:
_ ماشینو آماده کن.
اتاق در سکوت فرو رفت، هیچکس جرئت نداشت حتی نفس عمیق بکشد.
[ 10:20 🌖 ]
شب از راه رسیده بود؛ چراغهای کوچک خانه، تنها روشنایی فضای ساکت آن بودند، نیکی در را با آرنج باز کرد کیسهی خرید را پشتش پنهان کرده بود
همین که جیهو از اتاق بیرون دوید، لبخند روی صورت نیکی نشست.
جیهو: نوناااا اومدی!
+ آروم... اگه زمین بخوری خودت مقصری
جیهو خودش را بغلش انداخت، نیکی خندید و جعبه را از پشتش بیرون آورد
چشمهای جیهو برق زد:
جیهو: مال منه...؟
+ نه، برای همسایه گرفتم
جیهو لب ورچید.
جیهو: نونااا...
نیکی خندید و جعبه را دستش داد.
+ معلومه که مال خودته.
جیهو با ذوق به اتاقش دوید، صدای خوشحالش تمام خانه را پر کرده بود برای چند ثانیه... نیکی همهی خستگیهایش را فراموش کرد اما... همین که وارد آشپز خانه شد، لبخند از روی لبش محو شد.
هیونوو پشت میز نشسته بود، فنجان چای مقابلش دست نخورده مانده بود نگاهش از همیشه سنگینتر بود.
نیکی همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده
+ چیزی شده دایی؟
هیونوو چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:
هیونوو: شام بخور... بعد حرف میزنیم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4
✦.................................
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
تهیونگ فقط سری تکان داد؛ دوستش را سالها بود بهتر از هرکسی میشناخت.
جونگکوک از ازدواج متنفر نبود از این متنفر بود که کسی بخواهد برای زندگی اش تصمیم بگیرد، اما اگر تصمیم گرفته میشد وقت و فکرش را صرف اعتراض نمیکرد فقط انجامش میداد
همانقدر سرد، همانقدر بیاحساس، همانقدر غیرقابل خواندن
ــــــــــ
شب، آرامآرام روی سئول سایه انداخته بود
درحالیکه نیکی با یک جعبهی کوچک هدیه در دست، به سمت خانهی داییاش قدم برمیداشت...
در آن سوی شهر عمارت جئون غرق در سکوت بود، سکوتی که هیچوقت آرامش نداشت.
درِ بزرگ اتاق جلسات باز شد، تمام افراد خانواده از قبل آنجا نشسته بودند:
پدر جونگکوک : جونگهو | سن : ۵۲
مادر ناتنیاش : سوها | سن : ۳۸
عمهها : جیهی ( 48 سال) _ سونجا ( ۴۹ سال )
دختر عمه ها : دایون _ سولی ( هردو 28 )
داداشکوچیکتر: دوهیون | سن : 19
چند ثانیه بعد، در دوباره باز شد.
جونگکوک وارد شد؛ کت مشکی بلندش را از تن درنیاورده بود قدمهایش آرام بود اما با هر قدم، سکوت اتاق سنگینتر میشد.
هیچکس چیزی نگفت، تا وقتی روی مبل چرمی نشست، جونگهو بدون مقدمه شروع کرد:
جونگهو: خانوادهی دختره رو دیدیم.
جونگکوک حتی نگاهش را از لیوان قهوه ای که خدمتکار گذاشته بود، برنداشت.
_ خب؟
همین یک کلمه، همین یک لحن سرد باعث شد دایون ناخودآگاه صافتر بنشیند.
جونگهو پوشهی مشکیرنگی را روی میز گذاشت.
جونگهو: اسمش نیکی هارته.
نه عکس را برداشت، نه پوشه را باز کرد فقط همانطور که به قهوهاش نگاه میکرد، گفت:
_ ادامه بده.
سوها با تعجب نگاهش کرد
سوها: حتی نمیخوای عکسشو ببینی؟
جونگکوک لیوان را روی میز گذاشت.
+ نه.
سولی لبخند معنا داری زد
سولی: یعنی برات مهم نیست قراره با چه دختری زندگی کنی؟
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت؛ نگاهی که باعث شد سولی بقیهی جملهاش را قورت بدهد.
_ نه، اگه قراره همسرم باشه بعد از عقد میبینمش الان وقت تلف کردنه.
اتاق دوباره ساکت شد، جونگهو لبخند بسیار محوی زد سالها بود پسرش را میشناخت؛ وقتی چیزی را بیاهمیت میدانست حتی حاضر نبود چند ثانیه وقتش را صرفش کند.
اما همهی افراد اتاق یک چیز رامیدانستند؛ جونگکوک فقط در ظاهر بیتفاوت بود، اگر روزی کسی وارد حریم زندگیاش میشد دیگر بیرون آمدن از آن حریم، غیرممکن بود.
همان لحظه...
درِ عمارت دوباره باز شد، یکی از افراد باند با عجله وارد شد کتش خاکی شده بود نفس نفس میزد
محافظ: رئیس...
همه به سمتش برگشتند
محافظ: یکی از انبارهای بوسان مورد حمله قرار گرفته.
اتاق در یک لحظه در سکوت فرو رفت، جونگهو اخم کرد.
پدر: کار کدوم خریه؟
مرد آب دهانش را قورت داد
محافظ: هنوز مطمئن نیستیم.. ولی احتمال زیاد کار باند «بلک ولف» باشه.
جونگکوک تا آن لحظه حتی تکان هم نخورده بود، فقط آرام از جایش بلند شد کتش را صاف کرد.
_ چند نفر؟
محافظ: حدود سی نفر.
_ چند نفر از ما؟
محافظ لحظهای مکث کرد
محافظ: هفت نفر... کشته شدن.
برای اولین بار، فک جونگکوک منقبض شد نه از روی عصبانیت.. از روی خشم
خدمهی عمارت بیاختیار سرشان را پایین انداختند؛ همه میدانستند وقتی رئیس بزرگترین باند مافیایی کشور با همین آرامش حرف میزند یعنی تا چند ساعت دیگر یک نفر قرار است بهای سنگینی پس بدهد.
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، فقط یک جمله گفت:
_ ماشینو آماده کن.
اتاق در سکوت فرو رفت، هیچکس جرئت نداشت حتی نفس عمیق بکشد.
[ 10:20 🌖 ]
شب از راه رسیده بود؛ چراغهای کوچک خانه، تنها روشنایی فضای ساکت آن بودند، نیکی در را با آرنج باز کرد کیسهی خرید را پشتش پنهان کرده بود
همین که جیهو از اتاق بیرون دوید، لبخند روی صورت نیکی نشست.
جیهو: نوناااا اومدی!
+ آروم... اگه زمین بخوری خودت مقصری
جیهو خودش را بغلش انداخت، نیکی خندید و جعبه را از پشتش بیرون آورد
چشمهای جیهو برق زد:
جیهو: مال منه...؟
+ نه، برای همسایه گرفتم
جیهو لب ورچید.
جیهو: نونااا...
نیکی خندید و جعبه را دستش داد.
+ معلومه که مال خودته.
جیهو با ذوق به اتاقش دوید، صدای خوشحالش تمام خانه را پر کرده بود برای چند ثانیه... نیکی همهی خستگیهایش را فراموش کرد اما... همین که وارد آشپز خانه شد، لبخند از روی لبش محو شد.
هیونوو پشت میز نشسته بود، فنجان چای مقابلش دست نخورده مانده بود نگاهش از همیشه سنگینتر بود.
نیکی همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده
+ چیزی شده دایی؟
هیونوو چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:
هیونوو: شام بخور... بعد حرف میزنیم.
- ۴۴۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط