「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3
✦.................................
نیکی سریع دستش را بالا آورد
تهیونگ: پای چپ.
بدون مکث اصلاحش کرد، بعد از چند راند، تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ: خوب بود.
یکی از پسرهای باشگاه با تعجب گفت:
پسر: مربی... واقعاً از پسش برنمیام.
تهیونگ نگاهش را از نیکی نگرفت
تهیونگ: معلومه... چون اون هر روز بیشتر از دیروز تمرین میکنه.
همان جمله کافی بود تا نگاه چند نفر از دخترهای باشگاه دوباره از حسادت پر شود.
نیکی دستکش هایش را باز کرد و بطری آب را برداشت
+ تموم شد؟
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ: برای امروز آره.
نیکی لبخند زد.
+ پس من برم سر شیفت، وگرنه اجوشی واقعاً این دفعه اخراجم میکنه.
تهیونگ کیفش را از روی نیمکت برداشت و سمتش گرفت.
تهیونگ: نیکی...
+ هوم؟
تهیونگ: زیادی به خودت فشار نیار.
نیکی لبخند کوچکی زد.
+ نگران نباش...
کیفش را گرفت، برای تهیونگ دست تکان داد و از باشگاه بیرون رفتت
درِ باشگاه پشت سر نیکی بسته شد؛ هوای عصر، خنکتر از چند دقیقه قبل شده بود
نیکی چند قدم جلو رفت، خم شد و بند کفشش را که موقع تمرین شل شده بود، بست بعد کولهاش را روی شانه انداخت و بیآنکه اطرافش را نگاه کند از پیادهرو گذشت
چند ثانیه بعد...
صدای چند موتور و بعد، چند خودروی مشکی لوکس سکوت خیابان را شکست، یکی پس از دیگری مقابل باشگاه توقف کردند، چند نفر از رهگذرها ناخودآگاه ایستادند.
دخترهایی که از باشگاه بیرون آمده بودند، با دیدن پلاک خودروها زیر لب چیزی گفتند.
دختر¹: وای... خودشونه...
دختر²: امکان نداره
دختر³: جئون جونگکوک..
درِ خودروی وسط آرام باز شد اول چند مرد کت وشلواری پیاده شدند؛ بیسیم داخل گوش، نگاه های دقیق و قدم های حساب شده
بعد...
جونگکوک از ماشین پیاده شد؛ کت مشکی خوش دوخت روی شانه های پهنش بی نقص نشسته بود، ساعت نقرهای روی مچ دستش زیر نور عصر برق کوتاهی زد بدون عجله، بدون اینکه حتی یک نگاه به اطراف بیندازد، قدم برداشت
همین کافی بود؛ چند نفر بیاختیار از مسیرش کنار رفتند، یکی از دخترها زیر لب گفت:
دختر: خدایا... از نزدیک خیلی..
دوستش سریع بازویش را گرفت.
دختر²: آروم باش... حتی طرفشم نگاه نکن.
جونگکوک انگار هیچ صدایی را نمیشنید، نه نگاهها برایش اهمیتی داشت نه زمزمه ها از کنار همه عبور کرد، در همان لحظه... نیکی از سر خیابان پیچید و میان جمعیت گم شد
فاصلهشان فقط چند متر بود اما هیچکدام حتی متوجه حضور دیگری نشد.
ــــــــــــ
داخل باشگاه، صدای همهمه برای چند لحظه قطع شد، تهیونگ بطری آب را روی نیمکت گذاشت و به سمت ورودی رفت
جونگکوک همانجا ایستاد
چند ثانیه فقط نگاه دو دوست به هم گره خورد، تهیونگ دستش را جلو آورد
تهیونگ: دیر کردی.
جونگکوک دستش را فشرد
_ کار داشتم.
تهیونگ نگاهی به محافظهایی انداخت که بیرون ایستاده بودند
تهیونگ: هنوزم ولت نمیکنن
جونگکوک بیتفاوت شانهای بالا انداخت
_ عادت کردن
هر دو کنار رینگ ایستادند، تهیونگ حولهای برداشت و روی شانه انداخت
تهیونگ: تمرین میکنی؟
جونگکوک آستین پیراهنش را تا آرنج بالا زد
_ واسه همین اومدم.
چند دقیقه بعد صدای برخورد مشتها داخل سالن پیچید
جونگکوک بدون گرم کردن طولانی روبه روی کیسه بوکس ایستاد؛ اولین مشت زنجیر فلزی کیسه را به صدا درآورد، دومین مشت کیسه چند متر عقب رفت
همهمهی سالن کاملاً خوابید هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت، تهیونگ دست به سینه ایستاده بود
تهیونگ: هنوز قدرتت کم نشده.
جونگکوک دستکشش را درآورد
_ نبایدم بشه
گوشی داخل جیبش لرزید، صفحه را نگاه کرد؛ فقط یک پیام:
«امشب. ساعت نه. عمارت.»
بدون اینکه حتی متن را دوباره بخواند، صفحه را خاموش کرد، تهیونگ از حالت صورتش چیزی نفهمید
تهیونگ: از خونهست؟
_ آره
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد
تهیونگ: قضیهی ازدواجه؟
جونگکوک بطری آب را برداشت و جرعهای نوشید، انگار دربارهی قرارداد خرید یک شرکت حرف میزد، نه زندگی خودش:
_ احتمالاً
تهیونگ: مهم نیست برات؟
جونگکوک درِ بطری را بست
_ نه.
تهیونگ: حتی نمی پرسی دختره کیه؟
جونگکوک دستکش هایش را روی نیمکت انداخت
_ وقتی تصمیم از قبل گرفته شده دونستن اسمش چیزی رو عوض نمیکنه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3
✦.................................
نیکی سریع دستش را بالا آورد
تهیونگ: پای چپ.
بدون مکث اصلاحش کرد، بعد از چند راند، تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ: خوب بود.
یکی از پسرهای باشگاه با تعجب گفت:
پسر: مربی... واقعاً از پسش برنمیام.
تهیونگ نگاهش را از نیکی نگرفت
تهیونگ: معلومه... چون اون هر روز بیشتر از دیروز تمرین میکنه.
همان جمله کافی بود تا نگاه چند نفر از دخترهای باشگاه دوباره از حسادت پر شود.
نیکی دستکش هایش را باز کرد و بطری آب را برداشت
+ تموم شد؟
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ: برای امروز آره.
نیکی لبخند زد.
+ پس من برم سر شیفت، وگرنه اجوشی واقعاً این دفعه اخراجم میکنه.
تهیونگ کیفش را از روی نیمکت برداشت و سمتش گرفت.
تهیونگ: نیکی...
+ هوم؟
تهیونگ: زیادی به خودت فشار نیار.
نیکی لبخند کوچکی زد.
+ نگران نباش...
کیفش را گرفت، برای تهیونگ دست تکان داد و از باشگاه بیرون رفتت
درِ باشگاه پشت سر نیکی بسته شد؛ هوای عصر، خنکتر از چند دقیقه قبل شده بود
نیکی چند قدم جلو رفت، خم شد و بند کفشش را که موقع تمرین شل شده بود، بست بعد کولهاش را روی شانه انداخت و بیآنکه اطرافش را نگاه کند از پیادهرو گذشت
چند ثانیه بعد...
صدای چند موتور و بعد، چند خودروی مشکی لوکس سکوت خیابان را شکست، یکی پس از دیگری مقابل باشگاه توقف کردند، چند نفر از رهگذرها ناخودآگاه ایستادند.
دخترهایی که از باشگاه بیرون آمده بودند، با دیدن پلاک خودروها زیر لب چیزی گفتند.
دختر¹: وای... خودشونه...
دختر²: امکان نداره
دختر³: جئون جونگکوک..
درِ خودروی وسط آرام باز شد اول چند مرد کت وشلواری پیاده شدند؛ بیسیم داخل گوش، نگاه های دقیق و قدم های حساب شده
بعد...
جونگکوک از ماشین پیاده شد؛ کت مشکی خوش دوخت روی شانه های پهنش بی نقص نشسته بود، ساعت نقرهای روی مچ دستش زیر نور عصر برق کوتاهی زد بدون عجله، بدون اینکه حتی یک نگاه به اطراف بیندازد، قدم برداشت
همین کافی بود؛ چند نفر بیاختیار از مسیرش کنار رفتند، یکی از دخترها زیر لب گفت:
دختر: خدایا... از نزدیک خیلی..
دوستش سریع بازویش را گرفت.
دختر²: آروم باش... حتی طرفشم نگاه نکن.
جونگکوک انگار هیچ صدایی را نمیشنید، نه نگاهها برایش اهمیتی داشت نه زمزمه ها از کنار همه عبور کرد، در همان لحظه... نیکی از سر خیابان پیچید و میان جمعیت گم شد
فاصلهشان فقط چند متر بود اما هیچکدام حتی متوجه حضور دیگری نشد.
ــــــــــــ
داخل باشگاه، صدای همهمه برای چند لحظه قطع شد، تهیونگ بطری آب را روی نیمکت گذاشت و به سمت ورودی رفت
جونگکوک همانجا ایستاد
چند ثانیه فقط نگاه دو دوست به هم گره خورد، تهیونگ دستش را جلو آورد
تهیونگ: دیر کردی.
جونگکوک دستش را فشرد
_ کار داشتم.
تهیونگ نگاهی به محافظهایی انداخت که بیرون ایستاده بودند
تهیونگ: هنوزم ولت نمیکنن
جونگکوک بیتفاوت شانهای بالا انداخت
_ عادت کردن
هر دو کنار رینگ ایستادند، تهیونگ حولهای برداشت و روی شانه انداخت
تهیونگ: تمرین میکنی؟
جونگکوک آستین پیراهنش را تا آرنج بالا زد
_ واسه همین اومدم.
چند دقیقه بعد صدای برخورد مشتها داخل سالن پیچید
جونگکوک بدون گرم کردن طولانی روبه روی کیسه بوکس ایستاد؛ اولین مشت زنجیر فلزی کیسه را به صدا درآورد، دومین مشت کیسه چند متر عقب رفت
همهمهی سالن کاملاً خوابید هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت، تهیونگ دست به سینه ایستاده بود
تهیونگ: هنوز قدرتت کم نشده.
جونگکوک دستکشش را درآورد
_ نبایدم بشه
گوشی داخل جیبش لرزید، صفحه را نگاه کرد؛ فقط یک پیام:
«امشب. ساعت نه. عمارت.»
بدون اینکه حتی متن را دوباره بخواند، صفحه را خاموش کرد، تهیونگ از حالت صورتش چیزی نفهمید
تهیونگ: از خونهست؟
_ آره
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد
تهیونگ: قضیهی ازدواجه؟
جونگکوک بطری آب را برداشت و جرعهای نوشید، انگار دربارهی قرارداد خرید یک شرکت حرف میزد، نه زندگی خودش:
_ احتمالاً
تهیونگ: مهم نیست برات؟
جونگکوک درِ بطری را بست
_ نه.
تهیونگ: حتی نمی پرسی دختره کیه؟
جونگکوک دستکش هایش را روی نیمکت انداخت
_ وقتی تصمیم از قبل گرفته شده دونستن اسمش چیزی رو عوض نمیکنه.
- ۶۵۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط