#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_3
·
·
·
شکستم از درون..
روی زانو روی زمین نشسته بودم .
یکم که گذشت…
از زبان نویسنده >>
یکم که گذشت ، تهیونگ نفس نفس زنان وارد اتاق شد . با صحنهای که دید شکست و نفسش بند اومد . به کوک که با چشمایی پر از اشک نشسته بود نگاه کرد .
تهیونگ : " کوک… "
جونگ کوک با داد : " اون عوضـ..ییی از کجا خبر داشته؟؟؟! "
تهیونگ : " دقیق نمیدونم کار اون بوــ… "
جونگکوک نذاشت تهیونگ حرفش رو ادامه بده ؛ گفت : " کی بگو کی "
تهیونگ : " خب ببین کوک شاید کار اون نباشه هنوز مطمئن نیستم "
جونگکوک عصبی گفت : " زر میزنی یا نه؟؟ کی به اون ههجو عوضی خبر داده ما میایم؟؟! "
بعد که تهیونگ سرشو انداخت پایین ، بلندتر داد زد : " میگم کار کدوم حروم...زاده بود؟؟؟؟ "
تهیونگ بالأخره به حرف اومد : " یه دختره بود ؛ نمیدونم کار همون بوده از اول یا نه ، ولی به یکی از افراد ههجو گفت که تو و افرادمون وارد ساختمون شدید . من تا اومدم بهتون بگم ههجو خبر داره.. صدای انفجار رو شنیدم و... "
جونگکوک با لبخندی که از هر چیزی ترسناکتر بود گفت : " یه دختر.. بلایی به سرش بیارم که.. فقط صب کن و ببین . "
تهیونگ : .....
جونگکوک : " دختره رو برام میارید . "
تهیونگ : " ببین تو الان عصبی هستی ؛ گفتم مطمئن نیســ… "
جونگکوک بلند گفت : " گفتم اون دختره رو واسم میاریددد.!!! "
تهیونگ ناچار گفت : " باشه . "
چند مین بعد..
تهیونگ با چند نفر رفت سراغ ا/ت .
سراغ دختر بیچاره ای که بیخبر آتیش درون کوک رو روشن کرده بود .
تهیونگ در ماشین رو باز کرد .
به ا/ت که از پیاده رو داشت میرفت نگاه کرد . با لبخندی مصنوعی گفت : " خانم این آدرس رو میدونین کجاست؟! "
·
·
·
#پارت_3
·
·
·
شکستم از درون..
روی زانو روی زمین نشسته بودم .
یکم که گذشت…
از زبان نویسنده >>
یکم که گذشت ، تهیونگ نفس نفس زنان وارد اتاق شد . با صحنهای که دید شکست و نفسش بند اومد . به کوک که با چشمایی پر از اشک نشسته بود نگاه کرد .
تهیونگ : " کوک… "
جونگ کوک با داد : " اون عوضـ..ییی از کجا خبر داشته؟؟؟! "
تهیونگ : " دقیق نمیدونم کار اون بوــ… "
جونگکوک نذاشت تهیونگ حرفش رو ادامه بده ؛ گفت : " کی بگو کی "
تهیونگ : " خب ببین کوک شاید کار اون نباشه هنوز مطمئن نیستم "
جونگکوک عصبی گفت : " زر میزنی یا نه؟؟ کی به اون ههجو عوضی خبر داده ما میایم؟؟! "
بعد که تهیونگ سرشو انداخت پایین ، بلندتر داد زد : " میگم کار کدوم حروم...زاده بود؟؟؟؟ "
تهیونگ بالأخره به حرف اومد : " یه دختره بود ؛ نمیدونم کار همون بوده از اول یا نه ، ولی به یکی از افراد ههجو گفت که تو و افرادمون وارد ساختمون شدید . من تا اومدم بهتون بگم ههجو خبر داره.. صدای انفجار رو شنیدم و... "
جونگکوک با لبخندی که از هر چیزی ترسناکتر بود گفت : " یه دختر.. بلایی به سرش بیارم که.. فقط صب کن و ببین . "
تهیونگ : .....
جونگکوک : " دختره رو برام میارید . "
تهیونگ : " ببین تو الان عصبی هستی ؛ گفتم مطمئن نیســ… "
جونگکوک بلند گفت : " گفتم اون دختره رو واسم میاریددد.!!! "
تهیونگ ناچار گفت : " باشه . "
چند مین بعد..
تهیونگ با چند نفر رفت سراغ ا/ت .
سراغ دختر بیچاره ای که بیخبر آتیش درون کوک رو روشن کرده بود .
تهیونگ در ماشین رو باز کرد .
به ا/ت که از پیاده رو داشت میرفت نگاه کرد . با لبخندی مصنوعی گفت : " خانم این آدرس رو میدونین کجاست؟! "
·
·
·
- ۷۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط