#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_4
·
·
·
ا/ت : " ببخشید؟! "
تهیونگ : .....
ا/ت یکم مشکوک چند قدمی رفت عقب .
تهیونگ : " اههه میخواستم مهربون باشم ؛ بچهها دست به کار شین.. عجله داریم . "
که دو نفر از ماشین اومدن بیرون و ا/ت بیچاره رو گرفتن .
ا/ت درحال تلاش برای اینکه خودشو آزاد کنه گفت : چی...چیکار میکنین… ول کنید.. "
اونا ا/ت رو کشونکشون بردن و تو ماشین انداختن .
تهیونگ با لبخندی ترسناک ، دستمال رو برد سمت دهن ا/ت و گفت : " نترس میخوام به یه خواب موقت ببرمت تا کار منم راحتتر شه . "
و بهزور دستمال آغشته به ماده بیهوش کننده رو روی بینی و دهن ا/ت قرار داد .
ا/ت اول تحمل کرد و نفس نکشید ولی آخرش کم آورد و با اولین نفسی که کشید ، ماده بیهوش کننده رو به شش هاش راه داد .
کم کم گیج شد و.. سیاهی مطلق ..
·
·
·
زمانی چشم از هم باز کرد که تو یه اتاق بود . جلو روش یه مرد بود . خیره به چهره مرد..
محو چهرهاش شده بود که صدای بم کوک رو شنید : " چیه "
ا/ت با لبخندی رک حرفشو زد : " خوشگلی.. "
یکم که گذشت ، ا/ت شروع کرد دوباره حرف زدن..
ا/ت : " حالا ببینم خفت گیرین یا … آدمربا یا چی ؟! "
بعد مکثی گفت : " البته بهت میخوره یه سوپر استار باشی با این قیافهٔ نه یه خفت گیر..! نکنه میخواین از پدر و مادرم پول بخواید تا آزادم کنید؟!؟ باید بگم که من بهزور تو خانوادهام موندم . دراصل خانوادهام دنبال بهانهان منو بندازن دور.. "
کوک با همون آرامش جهنمی که از هر چیزی ترسناکتر بود بهش نگاه میکرد .
بعد ا/ت با لبخندی گفت : " خب آقا چیکارهاید چرا منو آوردی اینجا خفت گیر که نیستین.. "
که کوک خندید . خندهای تلخ . ترسناک ، دردناک…
کوک با خنده : " پس میخوای بازی کنیم آره؟؟ خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی . "
چرخید سمت در .. امّا نه واسه اینکه بره
فقط واسه اینکه اون چاقوی کوچیک لعنتی رو از جیبش بیاره بیرون .
با سرعتی پر شتاب برگشت سمت ا/ت . با فاصلهای نفسگیر ازش تیزی چاقو رو خیلی خیلی خیلی نزدیک به چشم ا/ت نگه داشته بود ؛ جوری که با یه هل خیلی آروم ا/ت ، یکی از چشاش به فنا میرفت..!
·
·
#پارت_4
·
·
·
ا/ت : " ببخشید؟! "
تهیونگ : .....
ا/ت یکم مشکوک چند قدمی رفت عقب .
تهیونگ : " اههه میخواستم مهربون باشم ؛ بچهها دست به کار شین.. عجله داریم . "
که دو نفر از ماشین اومدن بیرون و ا/ت بیچاره رو گرفتن .
ا/ت درحال تلاش برای اینکه خودشو آزاد کنه گفت : چی...چیکار میکنین… ول کنید.. "
اونا ا/ت رو کشونکشون بردن و تو ماشین انداختن .
تهیونگ با لبخندی ترسناک ، دستمال رو برد سمت دهن ا/ت و گفت : " نترس میخوام به یه خواب موقت ببرمت تا کار منم راحتتر شه . "
و بهزور دستمال آغشته به ماده بیهوش کننده رو روی بینی و دهن ا/ت قرار داد .
ا/ت اول تحمل کرد و نفس نکشید ولی آخرش کم آورد و با اولین نفسی که کشید ، ماده بیهوش کننده رو به شش هاش راه داد .
کم کم گیج شد و.. سیاهی مطلق ..
·
·
·
زمانی چشم از هم باز کرد که تو یه اتاق بود . جلو روش یه مرد بود . خیره به چهره مرد..
محو چهرهاش شده بود که صدای بم کوک رو شنید : " چیه "
ا/ت با لبخندی رک حرفشو زد : " خوشگلی.. "
یکم که گذشت ، ا/ت شروع کرد دوباره حرف زدن..
ا/ت : " حالا ببینم خفت گیرین یا … آدمربا یا چی ؟! "
بعد مکثی گفت : " البته بهت میخوره یه سوپر استار باشی با این قیافهٔ نه یه خفت گیر..! نکنه میخواین از پدر و مادرم پول بخواید تا آزادم کنید؟!؟ باید بگم که من بهزور تو خانوادهام موندم . دراصل خانوادهام دنبال بهانهان منو بندازن دور.. "
کوک با همون آرامش جهنمی که از هر چیزی ترسناکتر بود بهش نگاه میکرد .
بعد ا/ت با لبخندی گفت : " خب آقا چیکارهاید چرا منو آوردی اینجا خفت گیر که نیستین.. "
که کوک خندید . خندهای تلخ . ترسناک ، دردناک…
کوک با خنده : " پس میخوای بازی کنیم آره؟؟ خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی . "
چرخید سمت در .. امّا نه واسه اینکه بره
فقط واسه اینکه اون چاقوی کوچیک لعنتی رو از جیبش بیاره بیرون .
با سرعتی پر شتاب برگشت سمت ا/ت . با فاصلهای نفسگیر ازش تیزی چاقو رو خیلی خیلی خیلی نزدیک به چشم ا/ت نگه داشته بود ؛ جوری که با یه هل خیلی آروم ا/ت ، یکی از چشاش به فنا میرفت..!
·
·
- ۱۱.۴k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط