{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام امروز را گریه کردم

36^
تمام امروز را گریه کردم .
با تیغ افتادم به جان پاهایم ، بلکه عفونت کنند و قطع شوند که دیگر هوس نکنم به آن بار خراب شده بروم !
دیشب ، از مردی در بار که چهره اش را به خاطر ندارم ، دست پیچی گرفتم و کشیدم . نمیدانم چه بود اما هرگز چنین زهرماری استعمال نکرده بودم . کاش نگرفته بودمش . کاش نکشیده بودمش .
مردی کنارم نشست . خواستم دک کنمش که سر گرداندم و دیدمش . او . مغزم قفل بود و نپرسیدم اینجا چه میکند . حاتم طاعی گشته ، برایش یک لیوان آبجوی اعلا سفارش دادم . لبخند نمکینی زد و بی حرف دست روی پایم گذاشت . انگشتهایش که زیر سوراخ های جوراب شلواری ام رفت ، تازه به حرف آمد :« اسمت چیه ؟»
وا ! منظورت چیست ؟!
گفتمش :« عزیزم ، چطور مرا نمیشناسی ؟ منم مینا ! »
دل به دریا زدم . پی حرفم را گرفتم و گفتم عاشقش هستم . گفتم نور زندگیم است ، خورشیدِ دنیایم !
آبجویش را با نیش باز سر کشید .
میخواستم بلند شویم ، کمی برقصیم . میخواستم طعم آبجوئی که برایش گرفته بودم را روی لبان لعلش بچشم . اما او مرا از خودش جدا کرد . گفت میخواهد از بار برویم و شب را جای دیگری سحر کنیم .
بی برو برگرد قبول کردم ! فقط وقتی بلند شدم در جا با صورت زمین خوردم . تنم از کرختی گز گز میکرد . دستم را گرفت و بیرون رفتیم . این اخرین تصویریست که از دیشب به خاطر دارم . الباقی تصاویر انگار از مموری درایو کامپیوتر مغزم دیلیت شده .
صبح که بیدار شدم روی یک تخت پوسیده بودم . بوی گند فاضلاب و خر خر خوک پیری بیدارم کرد . غلتیدم و صحنه ی هولناکی دیدم که هنوز هم اشکم را در می آورد . او آنجا نبود . بجایش پیرمردی خرناس میکشید و از سنگینی اش هر آن ممکن بود تخت بشکند !
تن کبود و جوراب شلواری پاره ام را که روی زمین دیدم ؛ تازه همان درد آشنای قبیح را حس کردم و دو ریالی ام شروع به افتادن کرد .
خدای من !
هیچ «او» ای در کار نبود ! آن زهرماری توهم زا که دیشب دود کردم ، پیرمرد کریه المنظر را در نظرم خورشید تابانی چون او نمایانده بود.

حالا از درد و خشم دارم میمیرم. زخمهایم میسوزند. عهد خود را شکاندم و باید تنبیه شوم .

_ مینا ، سیزدهم نوامبر ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۲۵)

37^دوباره من ، دوباره تهران . دلیل تمامش فقط اوست . مگر میش...

38^آخر ماه نیست ، اما دیدمش .نمیدانم چرا ، ولی امشب برگشته ب...

35^میکا غیب شده و ایمیل هایم را نیز بی جواب گذاشته .پرس و جو...

34^نتوانستم از میکا چیزی بپرسم . وقتی برگشت آت و آشغال آورده...

.1^امروز روی پله ها نشسته ام و دفتر جدیدی که از کتاب فروشی س...

4^سیما به من گفته بود برادرش اول ماه خانه نیست . پس دیگر مهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط