{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای در را که شنیدم از ذوق نیشم باز شد معلوم بود ...

39^
صدای در را که شنیدم ، از ذوق نیشم باز شد . معلوم بود اوست ، شیوه ی در زدنش را از بر شده بودم .
در را گشودم . خودش بود . میخواستم بپرم و در آغوش بگیرمش که سلامی کرد . در را تا ته باز کردم ، از غلظت شوق لال مانی گرفته بودم ؛ با دست اشاره کردم که تشریف فرما شود اما او با سرش اشاره کرد من بیرون بیایم . مهلت خواستم تا اماده بشوم .
حسابی لفتَش دادم . آرایش مفصلی کردم و بهترین لباس هایم را به تن . وقتی داشتم در را قفل میکردم ، صدایش را شنیدم که پرسید :« سردت نمیشه ؟» لباس و جوراب شلواری نازکم را نگاهی گذرا انداختم و خندیدم :« نه بابا ! عادت دارم.»

نزدیک ترین فضای سبز ، نگه داشت و پیاده شد . من هم مثل کودکی که به دنبال پدرش میرود ، دویدم .
در سکوت قدم زدیم ، اما برای من به بارش باران بر تن گل خشکیده ای میمانست . برایم مهم نبود که با من چه کار دارد ، برایم حتی سرمای استخوان شکن اهمیتی نداشت ؛ هیچ چیز مهم نبود تا هنگامی که پا به پایش قدم بر میداشتم .
روی نیمکتی نشست . من هم کنارش نشستم . نیمکت بسیار سرد و اندکی نمناک مینمود .
بدون آنکه نگاهم کند ، همانطور که دستهایش در جیب ژاکتش بود ، گفت :« اومدم باهاتون صحبت کنم.»
فورا پرسیدم :« در چه موردی عزیزم ؟»
از عزیزمی که گفتم جا خورده ، از جیبش یک کتاب بیرون کشید . قطور بود و کوچک ، عکس فروغ فرخزاد روی جلد محکمش بود . گفت :« میخوام ازتون خواهش کنم از سیما فاصله بگیرین ، اصلا برید یه شهر دیگه ؛ هزینه اش رو حاضرم از جیب خودم بدم...»
بس بود . کافی بود ... از من میخواست بروم و گورم را از زندگیش گم کنم و به عنوان عذر خواهی ، یک کتاب مسخره دنبال خودش آورده بود ؟!
میدانستم همه اش زیر سر ساسان مادر خراب است ! ای خدا لعنتت کند ساسان !
از روی نیمکت بلند شدم ، همانطور که گریه میکردم ، پرسیدم :« بخاطر ساسانه ؟ آره ؟! هنوز هم فکر میکنی من مجری فرامین ساسانم ؟»
برگشتم و جوراب شلواری ام را کمی پایین کشیدم . نگاه مستاصلی به دور و بر انداخت . انگار از فرط درماندگی لال شده بود . لباسم را بالا زدم و آن زخم لعنتی را نشانش دادم .
جای داغی که به نشانه ی بردگیم ، روی باسنم چند سالی بود که جا خوش کرده بود ، تا ماه ها بعد از داغ زدن عفونت میکرد و یاد آوری دردی که بابتش کشیده بودم ، هنوز هم عذاب آور بود .
همانطور که لباسم را درست میکردم نگاهش کردم ؛ سرش را پایین انداخته و سرخ شده بود . گفتم :« فهمیدی که منم ازش فراریم یا نه ؟! فهمیدی ؟»
یقه ام را پایین کشیدم تا زخمهای به جا مانده از خاموش شدن سیگار ساسان ، روی سینه ام را نشانش بدهم ؛ دستش را روی چشمهایش گذاشت و فورا گفت :« باشه ! فهمیدم!»
قربان خجالت کشیدنش بروم . کنارش نشستم و گفتم :« من با اون نیستم ، حتی اگه منو بکشه هم بهش گوش نمیدم ! نه به تو ، نه به خواهرات ، از سمت من هیچ آسیبی نمیرسه !»
سرش را به نشانه ی شیرفهم شدن تکان داد . کتابی که با خودش آورده بود را از دستش بیرون کشیدم و گفتم :« برای منه ؟ وای ممنونم !»
لبخندی زد و سری تکان داد ، انگار برای من نیاورده بوده ، اما حالا دیگر رضایت داده بود که آن کتاب برای من باشد . پرسیدم :« برای من نیست ؟!»
گفت :« چرا . برای شماست ...» لبخند زیبایی زد . از زخم لب بالایی اش ، ردی بیش نمانده بود . هنوز هم فشارم از زیبایی لبخند هایش می افتد . لبهای زیبایش ، دندان های مرتب و سفیدش ، چالی که سمت چپ لبش می افتاد ؛ آه ! لبخند او به زیبایی انعکاس شفق در آب است و من ، با دیدن آن منظره هر بار ، احساس میکنم در قلب و ریه هایم غنچه های رز می شکفند .
آن لبانی که سرخی یاقوت ، در برابرشان ، به سفیدی میمانست ؛ اگر حالا نمیبوسیدم ، پس کِی؟
« رژ به لب مالیدن او ، آخر بیهودگیست ؛ فکر کن دیوانه ای ، شکر به خرما میزند !»
نشد ببوسمش ! خشکم زد و نتوانستم جم بخورم ! حتی وقتی بلند شد برود ، با تاخیر بلند شدم . نیمکت از خون سرخ شده بود . نگاهش کردم و دیدم او هم به نیمکت خیره شده . گفتم :« چیزی نیست ! عادت ماهانه شدم .» همان طور که به زمین خیره شده بود ، سر تکان داد و آرام گفت :« میدونم.»
کمی مکث کرد ؛ زیپ ژاکتش را پایین کشید و از تنش در آورد . هنوز هم نگاهم نمیکرد ، سمتم گرفت و گفت :«ببند دور کمرت .»
ژاکتی به آن زیبایی ، چطور میتوانستم اجازه دهم به خون نجسم آغشته شود ؟
چطور میشود فدای او نشد ؟ چطور میشود عاشق او نشد ؟ چطور میتوان او را نپرستید ؟ چطور میتوان او را خورشیدِ وجود ، صدا نکرد ؟

_ مینا ، پانزدهم ژانویه ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۵)

40^ژاکتش را هنوز پس نداده ام . رفته جنوب ، یادش رفته قبل از ...

41^سیما آخر ماه ، برای اولین بار نمایشگاه خودش را راه انداخت...

38^آخر ماه نیست ، اما دیدمش .نمیدانم چرا ، ولی امشب برگشته ب...

37^دوباره من ، دوباره تهران . دلیل تمامش فقط اوست . مگر میش...

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

93^کسی در زد . در زدنش شبیه به او بود . پابرهنه کف حیاط دوید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط