{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بغلش کردم

بغلش کردم..
خسته بود..
از دویدن از نرسیدن..
خودشو مچاله کرد تو بغلم زخمی بود و یخ کرده بود..
اینبار ولی من اشک ریختم برای اون..
برای غمش..
زیر نم اشکام خیس شده بود..
همینجوری که بغلش کرده بودم خوابم برد..
صبح که بیدار شدم نه اثری از نم اشکام روش بود نه اثری از خستگی..
آدم نمی‌شد.
انگار باز دلش میخواست هی بدوعه و نرسه..


_ زانوهامو میگم!

"من نوشت"

"ر.کاف"
دیدگاه ها (۱۰)

#صدام

سراسر بدن او را جُزام گرفته بود.مردم از او فراری بودند و فکر...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶¹..کسی با جیغ آهنگ "عروسک خوشگل...

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط