The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁹ ✨️🪐
"عصر به آرامی به عمارت نزدیک میشد و نور کمفروغ خورشید، دیوارهای اتاق بنفشه را به رنگهای خاکستری و بنفش در میآورد.
کلافگی و ناامیدی، در وجود ظریف و کمتوان سویون، طوفانی
به پا کرده بود."
"سویون به سوی صندلی چوبی کنار میز تحریر هجومبرد. انگشتانش لبههای صندلی را لمس کردند. با حرکتی عجولانه و کمی ناموزون صندلی را بلند کرد، طوری که تعادلش را از دست داد و کف پایش به طرز خطرناکی روی زمین لیز خورد.
با تلاشی ناموفق، صندلی را به سمت پنجرهی ضخیم اتاق پرتاب
کرد. صدایی مبهم و خفه در اتاق پیچید، نه تنها اثری از شکستن
نبود، بلکه صندلی با یک چرخش در کنار پنجره غلتید و چهرهای
متعجب بر صورت سویون برجای گذاشت."
"سویون با لبانی آویزان، نگاهش از پنجره به آینه قدی بزرگ روی دیوار افتاد. آینهای با قاب طلایی، که اصلا به نظر نمیرسید
آینه اتاق یک زندانی باشد.
سویون اینبار مجسمه سنگی کوچک روی قفسهی گوشه اتاق را به سمت آینه پرتاب کرد. با صدای تیز و ناگهانی، آینه شروع به شکستن کرد. تکههای شیشه، با براقیت کور کنندهای به اطراف ریختند. سویون برای لحظهای دستهایش را رو سرش گذاشت
و کمی مچاله شد."
"سپس چشم هایش را باز کرد، خم شد. یکی از بزرگترین و تیزترین تکههای آینه را برداشت و به آن نگاه کرد. نگاهش ترکیبی از تردید و جسارت بود."
—«یعنی اگه اینکارو بکنم میاد؟»
"با خودش زمزمه کرد، تکه شیشه را کمی بیشتر در دستش
گرفت و سپس بیشتر آن را فشرد... . چهرهاش کمی در هم
پیچید."
«اگه.. اگه... .»
"صدایش آرام بود... و پر از تردید... . درنگ کرد، چشمهایش را کمیروی هم گذاشت. سپس با صدایی لرزان اما بلند، که در سکوت عمارت طنینانداز شد، فریاد زد":
«اگه همین الان به اون رئیستون نگید بیاد خودشو نشون بده، خودمو میکشم!»
"صدای سویون، اگرچه از سر استیصال بود، اما به دلیل لحن تند و کمی بامزهای که داشت، بیشتر شبیه به یک نمایش اغراقآمیز بود."
"چند ثانیه سکوت... ناگهان صدای کوبیدهی کفشهای چرمی در راهرو به گوش رسید.
قلب سویون محکمتر کوبید. دو بادیگارد با هیکلهای درشت و چهرههای بیحالت، وارد اتاق شدند. نگاهی آرام اما پر از تمسخر به اطراف انداختند؛ تکههای شیشه روی فرش، صندلی واژگون، و دختر نحیفی که میان این صحنهٔ بهظاهر وحشیانه، بیشتر شبیه بچهای بود که از لجش اتاقش را بههم زده باشد تا یک تهدید واقعی."
"یکی از بادیگاردها، که قدبلندتر و جدیتر بود، با لحنی آرام اما قاطع گفت":
—«هیش... آروم... چیکار میکنی! اون شیشهرو ول کن.»
"سویون بیشتر وحشت کرد. دستش لرزید و شیشه بیشتر در مشتش فرو رفت. قطره خونی کوچک روی شیشه چکید."
"بادیگارد دیگر، که کمی با تجربهتر به نظر میرسید، جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد آرامش را حفظ کند، افزود":
—«هی..مراقب باش... رئیس عصبانی میشه اگه ببینه.»
"سویون، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدایی
گرفته فریاد زد":
—«من نمیخوام مراقب باشم. میخوام برم، به رئیستون بگید
بیاد، اگه نیاد... خودمو میکشم!»
"مردِ بادیگارد، با قدمی سریع و محتاطانه، به سمت سویون رفت. در حالی که سعی میکرد فاصلهی امنی را حفظ کند، دستش را به سمت سویون دراز کرد":
—«عجله نکن. اون تیکه شیشه رو بده به من، خطرناکه.»
"سویون، عقب رفت اما پاشنهی پایش به لبهی میز خورد و برای یک لحظه تعادلش را از دست داد.
هر دو بادیگارد، با دیدن این صحنه، ناخودآگاه لبخندی محو بر لبانشان نشست. این دختر، بیشتر از آنکه خطرناک باشد، مایه سرگرمی بود. لبهایشان... انگار که میخواستند پنهانی لبخند
بزنند.
بادیگاردِ قد بلندتر با لحنی خشک اما کنایهآمیز گفت":
—«آخآخ… خانم کوچولو میخواد خودشو بکشه؟ با این دستای
لرزون؟»
"بادیگارد دوم، لبخند کجی زد و دست به سینه ایستاد، بعد با لحنی شوختر ادامه داد":
—«بهش نگاه کن رفیق، نصف شیشه ازش بزرگتره… با این میخوای ما رو بترسونی؟»
"صورت سویون سرخ شد، نه فقط از خشم، از خجالت. لبهایش را روی هم فشرد و سعی کرد لجبازانه نگاهش را بالا نگه دارد، اما نفسهای کوتاه و صورت برافروختهاش همهچیز را لو میداد.
دوباره فریاد زد":
—«خفه شین! من میتونم! میتونم…!»
"بادیگارد اول جلو آمد، قدمهایش سنگین بود. دستش را به نشانهی آرامش بالا برد اما لبخندش هنوز محو نشده بود":
—«آره، آره… معلومه که میتونی خانم کوچولو. فقط بیا اون شیشه رو بده به من، قبل از اینکه خودت رو بیشتر زخمی کنی، باشه؟»
"بادیگارد سعی کرد دست دختر را بگیرد. سویون با یک حرکت ناگهانی شیشه را به سمت او پرتاب کرد که البته شیشه به سمت زمین افتاد و پخش شد.
هر دو بادیگارد بیاختیار خندهشان گرفتند. خندهای کوتاه ولی غیرقابل پنهانکردن."
Part¹⁹ ✨️🪐
"عصر به آرامی به عمارت نزدیک میشد و نور کمفروغ خورشید، دیوارهای اتاق بنفشه را به رنگهای خاکستری و بنفش در میآورد.
کلافگی و ناامیدی، در وجود ظریف و کمتوان سویون، طوفانی
به پا کرده بود."
"سویون به سوی صندلی چوبی کنار میز تحریر هجومبرد. انگشتانش لبههای صندلی را لمس کردند. با حرکتی عجولانه و کمی ناموزون صندلی را بلند کرد، طوری که تعادلش را از دست داد و کف پایش به طرز خطرناکی روی زمین لیز خورد.
با تلاشی ناموفق، صندلی را به سمت پنجرهی ضخیم اتاق پرتاب
کرد. صدایی مبهم و خفه در اتاق پیچید، نه تنها اثری از شکستن
نبود، بلکه صندلی با یک چرخش در کنار پنجره غلتید و چهرهای
متعجب بر صورت سویون برجای گذاشت."
"سویون با لبانی آویزان، نگاهش از پنجره به آینه قدی بزرگ روی دیوار افتاد. آینهای با قاب طلایی، که اصلا به نظر نمیرسید
آینه اتاق یک زندانی باشد.
سویون اینبار مجسمه سنگی کوچک روی قفسهی گوشه اتاق را به سمت آینه پرتاب کرد. با صدای تیز و ناگهانی، آینه شروع به شکستن کرد. تکههای شیشه، با براقیت کور کنندهای به اطراف ریختند. سویون برای لحظهای دستهایش را رو سرش گذاشت
و کمی مچاله شد."
"سپس چشم هایش را باز کرد، خم شد. یکی از بزرگترین و تیزترین تکههای آینه را برداشت و به آن نگاه کرد. نگاهش ترکیبی از تردید و جسارت بود."
—«یعنی اگه اینکارو بکنم میاد؟»
"با خودش زمزمه کرد، تکه شیشه را کمی بیشتر در دستش
گرفت و سپس بیشتر آن را فشرد... . چهرهاش کمی در هم
پیچید."
«اگه.. اگه... .»
"صدایش آرام بود... و پر از تردید... . درنگ کرد، چشمهایش را کمیروی هم گذاشت. سپس با صدایی لرزان اما بلند، که در سکوت عمارت طنینانداز شد، فریاد زد":
«اگه همین الان به اون رئیستون نگید بیاد خودشو نشون بده، خودمو میکشم!»
"صدای سویون، اگرچه از سر استیصال بود، اما به دلیل لحن تند و کمی بامزهای که داشت، بیشتر شبیه به یک نمایش اغراقآمیز بود."
"چند ثانیه سکوت... ناگهان صدای کوبیدهی کفشهای چرمی در راهرو به گوش رسید.
قلب سویون محکمتر کوبید. دو بادیگارد با هیکلهای درشت و چهرههای بیحالت، وارد اتاق شدند. نگاهی آرام اما پر از تمسخر به اطراف انداختند؛ تکههای شیشه روی فرش، صندلی واژگون، و دختر نحیفی که میان این صحنهٔ بهظاهر وحشیانه، بیشتر شبیه بچهای بود که از لجش اتاقش را بههم زده باشد تا یک تهدید واقعی."
"یکی از بادیگاردها، که قدبلندتر و جدیتر بود، با لحنی آرام اما قاطع گفت":
—«هیش... آروم... چیکار میکنی! اون شیشهرو ول کن.»
"سویون بیشتر وحشت کرد. دستش لرزید و شیشه بیشتر در مشتش فرو رفت. قطره خونی کوچک روی شیشه چکید."
"بادیگارد دیگر، که کمی با تجربهتر به نظر میرسید، جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد آرامش را حفظ کند، افزود":
—«هی..مراقب باش... رئیس عصبانی میشه اگه ببینه.»
"سویون، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با صدایی
گرفته فریاد زد":
—«من نمیخوام مراقب باشم. میخوام برم، به رئیستون بگید
بیاد، اگه نیاد... خودمو میکشم!»
"مردِ بادیگارد، با قدمی سریع و محتاطانه، به سمت سویون رفت. در حالی که سعی میکرد فاصلهی امنی را حفظ کند، دستش را به سمت سویون دراز کرد":
—«عجله نکن. اون تیکه شیشه رو بده به من، خطرناکه.»
"سویون، عقب رفت اما پاشنهی پایش به لبهی میز خورد و برای یک لحظه تعادلش را از دست داد.
هر دو بادیگارد، با دیدن این صحنه، ناخودآگاه لبخندی محو بر لبانشان نشست. این دختر، بیشتر از آنکه خطرناک باشد، مایه سرگرمی بود. لبهایشان... انگار که میخواستند پنهانی لبخند
بزنند.
بادیگاردِ قد بلندتر با لحنی خشک اما کنایهآمیز گفت":
—«آخآخ… خانم کوچولو میخواد خودشو بکشه؟ با این دستای
لرزون؟»
"بادیگارد دوم، لبخند کجی زد و دست به سینه ایستاد، بعد با لحنی شوختر ادامه داد":
—«بهش نگاه کن رفیق، نصف شیشه ازش بزرگتره… با این میخوای ما رو بترسونی؟»
"صورت سویون سرخ شد، نه فقط از خشم، از خجالت. لبهایش را روی هم فشرد و سعی کرد لجبازانه نگاهش را بالا نگه دارد، اما نفسهای کوتاه و صورت برافروختهاش همهچیز را لو میداد.
دوباره فریاد زد":
—«خفه شین! من میتونم! میتونم…!»
"بادیگارد اول جلو آمد، قدمهایش سنگین بود. دستش را به نشانهی آرامش بالا برد اما لبخندش هنوز محو نشده بود":
—«آره، آره… معلومه که میتونی خانم کوچولو. فقط بیا اون شیشه رو بده به من، قبل از اینکه خودت رو بیشتر زخمی کنی، باشه؟»
"بادیگارد سعی کرد دست دختر را بگیرد. سویون با یک حرکت ناگهانی شیشه را به سمت او پرتاب کرد که البته شیشه به سمت زمین افتاد و پخش شد.
هر دو بادیگارد بیاختیار خندهشان گرفتند. خندهای کوتاه ولی غیرقابل پنهانکردن."
- ۹۵۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط