کسی با جیغ آهنگ
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶¹
.
.
کسی با جیغ آهنگ
"عروسک خوشگل من بشین کنار دل من
شب شد ، لالا کن شب شد.."
رو میخوند(امیدوارم فهمیده باشید کدومو میگم) . هر ثانیه صدای زنگ خور گوشیم عجیب تر و عجیب تر و عجیب تر میشد دوییدم به سمتش و گوشیم و کلا خاموشکردم و سیمکارتش رو درآوردم . این دیگه مسخره بازیه ، اشک داشت از چشمام میریخت و من سعی داشتم نلرزم . داشتم سیمکارت رو بیرون میآوردم که صدای زمزمهای از پشت در اتاق شنیدم . ترسیده بودم ، خیلی زیاد ، کی داره اینکارو باهام میکنه بلند گفتم
ملودی : بس کن ، تمومش کن ، خنده دار نیست ، این شوخی رو تموم کن
اما زمزمه ها قطع نمیشد ، انگار کسی تویگوشم داشت زمزمه میکرد... داشتم دیوونه میشدم ، کی داشت اینکارو میکرد ، کی پشت در بود ، من در رو باز کرده بودم.. کسی نبود ، بود؟؟ من درو رو چه هیولایی باز کرده بودم.. بغض داشت خفهم میکرد ، صحنه های خونه از جلوی چشمام رد میشد . اروم به سمت در رفتم و گوشم رو چسبوندم به در ، چیزی همش داشت تکرار میشد ، کلمه "نترس" مدام و مدام و مدام گفته میشد ، داشتم گوش میدادم که یکدفعه صدای واضحی گفت
: بابا اومده عروسک من
خودش بود اون عوضی بود! اون حروم زاده برگشته بود! میترسیدم خیلی میترسیدم ، بی اختیار جیغ زدم ، بلند ، طوری که شک کردم خودم دیگه میتونم بشنوم یا نه .
ملودی : داهیییییییییییی
صدا میکردم ، هرکسی رو میشناختم و نمیشناختم رو صدا میکردم و اتاق رو دور میزدم تا چیزی برای محافظت از خودم پیدا کنم
ملودی : میسوننننننننننننننن ساراااااانگگگگگ
بلند تر جیغ زدم
ملودی : مامااااااااااان
صدای تکون خورد کلید تویدر اتاق بلند شد و این من بودم که مثل یه بیمار روانی توی تیمارستان با جیغ به ته اتاق حمله ور شده بودم ، با مشت محکم به دیوار میکوبیدم ، قصد داشتم چیکار کنم؟ دیوار رو بترکونم تا فرار کنم!؟؟ . در باز شد و بعد سکوت ، سکوتی که هر لحظهش یه خاطره و یه صدای وحشتناک رو توی سرم پلی میکرد ، پشتم به در بود . میترسیدم از برگشتن و وحشت داشتم از بی خبری ، بی خبری از اینکه چه چیزی اون پشته ، اینبار چیشده ، کی اینجاست ، یا بهتره بگم چی ، اینجاست.. . با مردمک هایی لرزون به پشت برگشتم و از گوشه چشم ، چشمایی رو دیدم که توییک وجبی صورتم قرار داشت ، اون حروم زاده !
برگشته بود دوباره ، با همون لباسی که بار آخر پوشیده بود، و خونی بود ، لباسش.. دستاش.... ؛ سر بریده شدهی گربهم رو کنار سرش قرار داد و با چشمای درشت شده و سرخش بهم زل زد
: هدیه های قبلیم خیلی خوب نبود ، گفتم شاید این هیجان زدهت کنه
اونقدر ترسیده بودم که نمیفهمیدم چی میگه ، فقط لبخونی میکردم ، اشکام صورتمو خیس کرده بود و لبام میلرزید ، میخواستم حرفی بزنم اما چشمام سنگین شد و زانو هام خالی شد و با برخورد محکم سرم به زمین حالم جا اومد
.
جیغی بلند سر دادم و سریع از جام بلند شدم تا فرار کنم اما روی زمین نبودم . تو تختم بودم ، و آفتاب داشت میتابید ، درخشان تر از همیشه . با چشمام کل اتاق رو کندوکاو کردم ، هیچ کس نبود ، اثری از هیچ دعوا ، کتک ، یا خون نبود... هیچ کس نبود...
مثل بید میلرزیدم و همه بدنم یخ زده بود . هنوز توی شک بودم ، این کابوسای لعنتی چرا دست از سرم برنمیدارن . دهنم خشک بود . کمی سرم رو ماساژ دادم . شاید یکم آب به بدنم بخوره حالم بهتر بشه ، یه حموم آب گرم ؛ پام رو روی پله اول گذاشتم تا برم پایین اما بخاطر لرزش و سنگینی سرم و سستی بدنم حواسم پرت شد و پام رو اشتباه گذاشتم و از تقریبا دو طبقه پرت شدم پایین و سرم محکم به زمین برخورد کرد . سوزش عجیبی رو توی سرم حس کردم و چشام سیاهی رفت ، اخرین چیزی که دیدم ، زیر میز تحریرم ، سر بریده گربهم بود...
.
با تکون های زیاد چشمام رو باز کردم ، سردرد بدی داشتم ، خیلی بد ، انگار پلکام باد کرده بود ، به زور بازشون کردم(وضعیت الانم موقع نوشتن داستان ساعت شش صبح)
چهره خیس و نگران داهی و سارانگ رو دیدم ، میسون هم پایین پام بود ، روی برانکارد بودم . یعنی چقدر بیهوش شده بودم که اونا پیدام کردن؟ سرم خیلی درد میکرد ، دهنم خشک شده بود ، سعی داشتم تا دهنم رو باز کنم و درخواست کمی آب کنم . داهی که دید چشمامو باز کردم شروع کرد به حرف زدن
داهی : خانم ، خانم چشماشو باز کرده
دیدم که داخل آنبلانس رفتم و بعد صدای بچه هارو شنیدم
داهی : لطفا ، لطفا بزارید بیایم
: من نمیگم نیاین میگم سه نفر نمیتونن بیان فقط یه نفر
کم کم دوباره صدا ها برام مبهم شد و بعد هیچی نفهمیدم..
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶¹
.
.
کسی با جیغ آهنگ
"عروسک خوشگل من بشین کنار دل من
شب شد ، لالا کن شب شد.."
رو میخوند(امیدوارم فهمیده باشید کدومو میگم) . هر ثانیه صدای زنگ خور گوشیم عجیب تر و عجیب تر و عجیب تر میشد دوییدم به سمتش و گوشیم و کلا خاموشکردم و سیمکارتش رو درآوردم . این دیگه مسخره بازیه ، اشک داشت از چشمام میریخت و من سعی داشتم نلرزم . داشتم سیمکارت رو بیرون میآوردم که صدای زمزمهای از پشت در اتاق شنیدم . ترسیده بودم ، خیلی زیاد ، کی داره اینکارو باهام میکنه بلند گفتم
ملودی : بس کن ، تمومش کن ، خنده دار نیست ، این شوخی رو تموم کن
اما زمزمه ها قطع نمیشد ، انگار کسی تویگوشم داشت زمزمه میکرد... داشتم دیوونه میشدم ، کی داشت اینکارو میکرد ، کی پشت در بود ، من در رو باز کرده بودم.. کسی نبود ، بود؟؟ من درو رو چه هیولایی باز کرده بودم.. بغض داشت خفهم میکرد ، صحنه های خونه از جلوی چشمام رد میشد . اروم به سمت در رفتم و گوشم رو چسبوندم به در ، چیزی همش داشت تکرار میشد ، کلمه "نترس" مدام و مدام و مدام گفته میشد ، داشتم گوش میدادم که یکدفعه صدای واضحی گفت
: بابا اومده عروسک من
خودش بود اون عوضی بود! اون حروم زاده برگشته بود! میترسیدم خیلی میترسیدم ، بی اختیار جیغ زدم ، بلند ، طوری که شک کردم خودم دیگه میتونم بشنوم یا نه .
ملودی : داهیییییییییییی
صدا میکردم ، هرکسی رو میشناختم و نمیشناختم رو صدا میکردم و اتاق رو دور میزدم تا چیزی برای محافظت از خودم پیدا کنم
ملودی : میسوننننننننننننننن ساراااااانگگگگگ
بلند تر جیغ زدم
ملودی : مامااااااااااان
صدای تکون خورد کلید تویدر اتاق بلند شد و این من بودم که مثل یه بیمار روانی توی تیمارستان با جیغ به ته اتاق حمله ور شده بودم ، با مشت محکم به دیوار میکوبیدم ، قصد داشتم چیکار کنم؟ دیوار رو بترکونم تا فرار کنم!؟؟ . در باز شد و بعد سکوت ، سکوتی که هر لحظهش یه خاطره و یه صدای وحشتناک رو توی سرم پلی میکرد ، پشتم به در بود . میترسیدم از برگشتن و وحشت داشتم از بی خبری ، بی خبری از اینکه چه چیزی اون پشته ، اینبار چیشده ، کی اینجاست ، یا بهتره بگم چی ، اینجاست.. . با مردمک هایی لرزون به پشت برگشتم و از گوشه چشم ، چشمایی رو دیدم که توییک وجبی صورتم قرار داشت ، اون حروم زاده !
برگشته بود دوباره ، با همون لباسی که بار آخر پوشیده بود، و خونی بود ، لباسش.. دستاش.... ؛ سر بریده شدهی گربهم رو کنار سرش قرار داد و با چشمای درشت شده و سرخش بهم زل زد
: هدیه های قبلیم خیلی خوب نبود ، گفتم شاید این هیجان زدهت کنه
اونقدر ترسیده بودم که نمیفهمیدم چی میگه ، فقط لبخونی میکردم ، اشکام صورتمو خیس کرده بود و لبام میلرزید ، میخواستم حرفی بزنم اما چشمام سنگین شد و زانو هام خالی شد و با برخورد محکم سرم به زمین حالم جا اومد
.
جیغی بلند سر دادم و سریع از جام بلند شدم تا فرار کنم اما روی زمین نبودم . تو تختم بودم ، و آفتاب داشت میتابید ، درخشان تر از همیشه . با چشمام کل اتاق رو کندوکاو کردم ، هیچ کس نبود ، اثری از هیچ دعوا ، کتک ، یا خون نبود... هیچ کس نبود...
مثل بید میلرزیدم و همه بدنم یخ زده بود . هنوز توی شک بودم ، این کابوسای لعنتی چرا دست از سرم برنمیدارن . دهنم خشک بود . کمی سرم رو ماساژ دادم . شاید یکم آب به بدنم بخوره حالم بهتر بشه ، یه حموم آب گرم ؛ پام رو روی پله اول گذاشتم تا برم پایین اما بخاطر لرزش و سنگینی سرم و سستی بدنم حواسم پرت شد و پام رو اشتباه گذاشتم و از تقریبا دو طبقه پرت شدم پایین و سرم محکم به زمین برخورد کرد . سوزش عجیبی رو توی سرم حس کردم و چشام سیاهی رفت ، اخرین چیزی که دیدم ، زیر میز تحریرم ، سر بریده گربهم بود...
.
با تکون های زیاد چشمام رو باز کردم ، سردرد بدی داشتم ، خیلی بد ، انگار پلکام باد کرده بود ، به زور بازشون کردم(وضعیت الانم موقع نوشتن داستان ساعت شش صبح)
چهره خیس و نگران داهی و سارانگ رو دیدم ، میسون هم پایین پام بود ، روی برانکارد بودم . یعنی چقدر بیهوش شده بودم که اونا پیدام کردن؟ سرم خیلی درد میکرد ، دهنم خشک شده بود ، سعی داشتم تا دهنم رو باز کنم و درخواست کمی آب کنم . داهی که دید چشمامو باز کردم شروع کرد به حرف زدن
داهی : خانم ، خانم چشماشو باز کرده
دیدم که داخل آنبلانس رفتم و بعد صدای بچه هارو شنیدم
داهی : لطفا ، لطفا بزارید بیایم
: من نمیگم نیاین میگم سه نفر نمیتونن بیان فقط یه نفر
کم کم دوباره صدا ها برام مبهم شد و بعد هیچی نفهمیدم..
- ۵.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط