+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.67⭐
(از زبون ا.ت)
آب رودخانه هنوز یخ زده بود و من داشتم از سرما میلرزیدم. جونگ کوک با لنگ زدن پیش میرفت و هر قدمش با درد شدید همراه بود. من تیکه پارچهای که از ته شلوارم پاره کرده بودم رو دور رانش بسته بودم، ولی خون هنوز از لبههاش میاومد بیرون.
من هنوز از بودن تو بغلش وحشت داشتم. بدنم سفت بود و دلم میخواست خودمو عقب بکشم، ولی اگه این کارو میکردم هر دو تو آب میافتادیم.
(با صدای خیلی ضعیف و لرزان)
+ چرا... چرا ولِم نمیکنی؟ من فقط دردسر شدم... همه دارن به خاطر من میمیرن...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط نفسش سنگینتر شد و منو محکمتر به خودش چسبوند. یه گلوله دیگه از بالای سرمون رد شد. جونگ کوک سریع چرخید و پشت یه صخره بزرگ قایم شد. آب تا سینهمون رسیده بود.
من هنوز دستم رو پارچه بود. سعی کردم محکمتر ببندم، ولی دستام اینقدر میلرزید که درست نمیشد.
(اشک ریزان، با صدای شکسته)
+ من هنوز ازت میترسم... هنوز وقتی صورتتو میبینم یاد شلاق و سیگار و زنجیر میافتم... من هنوز عاشق تو نشدم جونگ کوک... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط نمیخوام امشب کسی به خاطر من بمیره.
جونگ کوک یه لحظه سرشو پایین آورد و پیشونیش رو موهام گذاشت. نفس داغش رو سرم حس کردم.
یهو صدای مردا از چند متر عقبتر اومد. خیلی نزدیکتر شده بودن.
جونگ کوک سریع منو بلندتر گرفت و دوباره شروع کرد به دویدن تو آب. هر قدمش با ناله خفیف همراه بود. خون از رانش بیشتر میاومد و پارچهای که بسته بودم کامل قرمز شده بود.
من فقط چشمهامو بستم و تو دلم تکرار کردم:
"من هنوز متنفرم... هنوز میترسم... این فقط بقاِه... فقط بقا..." (میدونم هی دارم یه جمله رو تکرار میکنم🤣 هیچ ایده ای ندارممم)
ولی دستام هنوز دور کمرش بود و ناخودآگاه محکمتر چسبیده بودم تا نیفتم.
صدای تیراندازی و فریادها نزدیکتر و نزدیکتر میشد. جنگل تاریک، بارون شدید، و من تو بغل مردی که بیشترین آسیب رو تو زندگیم بهم زده بود...
و هنوز هیچ راه فراری نبود..........
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.67⭐
(از زبون ا.ت)
آب رودخانه هنوز یخ زده بود و من داشتم از سرما میلرزیدم. جونگ کوک با لنگ زدن پیش میرفت و هر قدمش با درد شدید همراه بود. من تیکه پارچهای که از ته شلوارم پاره کرده بودم رو دور رانش بسته بودم، ولی خون هنوز از لبههاش میاومد بیرون.
من هنوز از بودن تو بغلش وحشت داشتم. بدنم سفت بود و دلم میخواست خودمو عقب بکشم، ولی اگه این کارو میکردم هر دو تو آب میافتادیم.
(با صدای خیلی ضعیف و لرزان)
+ چرا... چرا ولِم نمیکنی؟ من فقط دردسر شدم... همه دارن به خاطر من میمیرن...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط نفسش سنگینتر شد و منو محکمتر به خودش چسبوند. یه گلوله دیگه از بالای سرمون رد شد. جونگ کوک سریع چرخید و پشت یه صخره بزرگ قایم شد. آب تا سینهمون رسیده بود.
من هنوز دستم رو پارچه بود. سعی کردم محکمتر ببندم، ولی دستام اینقدر میلرزید که درست نمیشد.
(اشک ریزان، با صدای شکسته)
+ من هنوز ازت میترسم... هنوز وقتی صورتتو میبینم یاد شلاق و سیگار و زنجیر میافتم... من هنوز عاشق تو نشدم جونگ کوک... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط نمیخوام امشب کسی به خاطر من بمیره.
جونگ کوک یه لحظه سرشو پایین آورد و پیشونیش رو موهام گذاشت. نفس داغش رو سرم حس کردم.
یهو صدای مردا از چند متر عقبتر اومد. خیلی نزدیکتر شده بودن.
جونگ کوک سریع منو بلندتر گرفت و دوباره شروع کرد به دویدن تو آب. هر قدمش با ناله خفیف همراه بود. خون از رانش بیشتر میاومد و پارچهای که بسته بودم کامل قرمز شده بود.
من فقط چشمهامو بستم و تو دلم تکرار کردم:
"من هنوز متنفرم... هنوز میترسم... این فقط بقاِه... فقط بقا..." (میدونم هی دارم یه جمله رو تکرار میکنم🤣 هیچ ایده ای ندارممم)
ولی دستام هنوز دور کمرش بود و ناخودآگاه محکمتر چسبیده بودم تا نیفتم.
صدای تیراندازی و فریادها نزدیکتر و نزدیکتر میشد. جنگل تاریک، بارون شدید، و من تو بغل مردی که بیشترین آسیب رو تو زندگیم بهم زده بود...
و هنوز هیچ راه فراری نبود..........
ادامه دارد...........
- ۱.۴k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط