{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.69⭐

(از زبون ا.ت)

بارون مثل دیوونه‌ها می‌بارید و آب رودخانه یخ‌زده تا سینه‌مون رسیده بود. جونگ کوک با لنگ زدن شدید پیش می‌رفت، هر قدمش با ناله خفیف و درد همراه بود. خون گرم از ران و شونه‌ش مثل رود کوچیک قرمز تو آب پخش می‌شد و من همه‌شو رو بدنم حس می‌کردم. پارچه‌ای که از ته شلوارم پاره کرده بودم کامل خیس خون شده بود و دیگه هیچ فایده‌ای نداشت.

من تو بغلش مثل یه موش خیس و ترسیده جمع شده بودم. بدنم از سرما و وحشت بی‌حس شده بود. هر بار که یه گلوله از کنارمون رد می‌شد، قلبم می‌ایستاد.

(با صدای لرزان و پر از اشک) 
+ کوک... تو داره خونت تموم می‌شه... ولِم کن... من سنگینم... اونا فقط منو می‌خوان... اگه منو بدی شاید تو رو ول کنن... لطفاً... من دیگه نمی‌خوام کسی به خاطر من بمیره...

جونگ کوک هیچ جوابی نداد. فقط نفسش سنگین‌تر و خشن‌تر شد. یه گلوله دیگه خیلی نزدیک به سرمون رد شد و آب رو شکافت. جونگ کوک سریع چرخید و پشت یه صخره بزرگ قایم شد. آب دورمون می‌چرخید و من داشتم از سرما یخ می‌زدم.

صدای مردا خیلی نزدیک شده بود، فریاد می‌زدند و تیر می‌زدند:

"جونگ کوک! دختره رو بده! پارک زنده می‌خوادش!"

جونگ کوک اسلحه‌شو با یک دست بالا آورد و چند تیر پشت سر هم زد. یکی از مردا با فریاد افتاد تو آب، ولی سه نفر دیگه از طرف چپ و راست میان. تیراندازی مثل بارون شدید شد.

من جیغ بلندی کشیدم و سرمو محکم تو سینه جونگ کوک قایم کردم. بدنم از ترس تشنج کرده بود و دندانام به هم می‌خورد.

(هق‌هق شدید، تقریباً التماس) 
+ من نمی‌تونم... من واقعاً هیچی نمی‌دونم... من فقط یه خدمتکار بودم... چرا باور نمی‌کنن؟! من هنوز ازت می‌ترسم جونگ کوک... هنوز وقتی بغلم می‌کنی یاد شلاق و زنجیر و اون اتاق تاریک می‌افتم... من هنوز عاشق تو نشدم... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط خسته شدم... خیلی خسته شدم از این زندگی...

جونگ کوک یه گلوله دیگه زد و بعد ناگهان منو محکم‌تر بغل کرد و با تمام قدرتش شروع کرد به دویدن تو آب. هر قدمش با درد وحشتناک همراه بود. خونش بیشتر می‌اومد و من حس می‌کردم داره ضعیف و ضعیف‌تر می‌شه.

یه گلوله به بازوی چپش خورد. بدنش تکون خورد ولی نیفتاد. ناله خفیفی از گلوش بیرون اومد ولی ادامه داد.

من با صدای شکسته و وحشت‌زده فریاد زدم:

(گریه شدید) 
+ کوک!!! بازوت!!! ولِم کن... منو بذار زمین... تو داری می‌میری به خاطر من!!!

جونگ کوک اما متوقف نشد. با وجود دو زخم جدی، با تمام وجود می‌دوید. صدای هلی‌کوپتر از بالا اومد و نور قوی پروژوکتور روی رودخانه افتاد و ما رو پیدا کرد.

من فقط چشمهامو بستم، بدنم رو به سینه جونگ کوک چسبوندم و تو دلم با ترس و نفرت و خستگی تکرار کردم:

"من هنوز ازش متنفرم... هنوز می‌ترسم... ولی الان... فقط نمی‌خوام بمیریم... نه اینجا... نه اینجوری..."

بارون شدیدتر، تیراندازی وحشیانه‌تر، فریاد مردا، درد جونگ کوک و ترس بی‌انتهای من... همه چیز مثل یه طوفان واقعی دورمون می‌چرخید و هیچ نجات نزدیکی به نظر نمی‌رسید.........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۵)

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.70⭐ناگهان همه ...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.68⭐(از زبون ا....

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.67⭐(از زبون ا....

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.65⭐(از زبون نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط