my ex
my ex
p.68
بعد از شهربازی، هنوز آدرنالین تو خونشون میدوید.
هیچکس حال خونه رفتن نداشت.
هوسوک پرید وسط خیابون (البته از خط عابر 😌):
بستنییییییییی!
همه: موافققققق.
نشستن لب جدول، هرکی یه طعم دستش.
تهیونگ پسته، جیمین شکلات، جین وانیل کلاسیک چون «اصالت مهمه»، یونگی قهوه، نامجون چیزای عجیبغریب مخلوط، هوسوک رنگینکمانی.
جونگکوک برای ا.ت توتفرنگی گرفت.
ا.ت یه لیس زد، بعد یه ذره مالید رو نوک بینی جونگکوک.
+ مبارک باشه آقای داماد 😏
همه: اوووووووووووهههه!
جونگکوک یه لحظه شوکه شد، بعد آروم با انگشتش خامه رو برداشت…
و گذاشت روی گونهی ا.ت.
- جنگ خواستی؟
+ نه صلح صلح صلح!
ولی دیر شده بود.
تهیونگ جیغ زد:
جنگ بستنییییییی!
و دو دقیقه بعد، وسط خنده و جیغ، همه صورتشون لکهلکه شده بود.
جین با وقار گفت:
-من وارد این سطح از بینظمی نمیشم(👍🏻👍🏻)
همون لحظه هوسوک یه ذره بستنی زد رو لپش.
نامجون در حالی که دستمال میداد گفت:
اینا قراره مراسم عروسی رسمی بگیرن، باورم نمیشه.
یونگی آروم گفت:
عروسیشون هم همینطوری میشه، آماده باشین.
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و یه کم از جمع فاصله گرفتن.
نور چراغهای خیابون افتاده بود روی صورتشون.
- خسته شدی؟
+ نه… فقط دارم فکر میکنم.
- به چی؟
ا.ت لبخند زد.
+ به اینکه چقدر خوبه همهمون کنار همیم.
هیچ دعوا، هیچ فشار عجیب… فقط خوشحال.
جونگکوک آروم پیشونیشو بوسید.
- قول دادم خوشحالت کنم یادته؟
+ یادمه.
چند متر اونطرفتر تهیونگ داد زد:
اوییییییی زوج عاشق! بیاین عکس دستهجمعی بگیریم!
همه جمع شدن دوباره.
این بار نشستنی، رو جدول.
ا.ت وسط، جونگکوک کنارش، بقیه دورشون.
جیمین گوشی رو بالا گرفت:
بگین «عروسسسس»!
همه:
عروسسسسسسس!
فلش زد.
یه عکس پر از خنده، موهای بههمریخته، صورتهای بستنیای و چشمهای برقزن.
و اون لحظه…
ا.ت زیر لب گفت:
+ فکر کنم این اولین شب واقعاً رسمی نامزدیمونه.
جونگکوک دستشو محکمتر گرفت.
- و تازه اولشه...........
ادامه دارد..........
p.68
بعد از شهربازی، هنوز آدرنالین تو خونشون میدوید.
هیچکس حال خونه رفتن نداشت.
هوسوک پرید وسط خیابون (البته از خط عابر 😌):
بستنییییییییی!
همه: موافققققق.
نشستن لب جدول، هرکی یه طعم دستش.
تهیونگ پسته، جیمین شکلات، جین وانیل کلاسیک چون «اصالت مهمه»، یونگی قهوه، نامجون چیزای عجیبغریب مخلوط، هوسوک رنگینکمانی.
جونگکوک برای ا.ت توتفرنگی گرفت.
ا.ت یه لیس زد، بعد یه ذره مالید رو نوک بینی جونگکوک.
+ مبارک باشه آقای داماد 😏
همه: اوووووووووووهههه!
جونگکوک یه لحظه شوکه شد، بعد آروم با انگشتش خامه رو برداشت…
و گذاشت روی گونهی ا.ت.
- جنگ خواستی؟
+ نه صلح صلح صلح!
ولی دیر شده بود.
تهیونگ جیغ زد:
جنگ بستنییییییی!
و دو دقیقه بعد، وسط خنده و جیغ، همه صورتشون لکهلکه شده بود.
جین با وقار گفت:
-من وارد این سطح از بینظمی نمیشم(👍🏻👍🏻)
همون لحظه هوسوک یه ذره بستنی زد رو لپش.
نامجون در حالی که دستمال میداد گفت:
اینا قراره مراسم عروسی رسمی بگیرن، باورم نمیشه.
یونگی آروم گفت:
عروسیشون هم همینطوری میشه، آماده باشین.
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و یه کم از جمع فاصله گرفتن.
نور چراغهای خیابون افتاده بود روی صورتشون.
- خسته شدی؟
+ نه… فقط دارم فکر میکنم.
- به چی؟
ا.ت لبخند زد.
+ به اینکه چقدر خوبه همهمون کنار همیم.
هیچ دعوا، هیچ فشار عجیب… فقط خوشحال.
جونگکوک آروم پیشونیشو بوسید.
- قول دادم خوشحالت کنم یادته؟
+ یادمه.
چند متر اونطرفتر تهیونگ داد زد:
اوییییییی زوج عاشق! بیاین عکس دستهجمعی بگیریم!
همه جمع شدن دوباره.
این بار نشستنی، رو جدول.
ا.ت وسط، جونگکوک کنارش، بقیه دورشون.
جیمین گوشی رو بالا گرفت:
بگین «عروسسسس»!
همه:
عروسسسسسسس!
فلش زد.
یه عکس پر از خنده، موهای بههمریخته، صورتهای بستنیای و چشمهای برقزن.
و اون لحظه…
ا.ت زیر لب گفت:
+ فکر کنم این اولین شب واقعاً رسمی نامزدیمونه.
جونگکوک دستشو محکمتر گرفت.
- و تازه اولشه...........
ادامه دارد..........
- ۹۲۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط