my ex
my ex
p.69
فرداش ظهر.
خونه هنوز بوی بستنی دیشب رو میداد 😌
ا.ت موهاشو بالا بسته بود، نشسته بود کف اتاق با یه دفتر خوشگل صورتی.
جونگکوک با قهوه اومد جلوش.
- این چیه؟
+ دفتر "عملیات عروسی".(منظورش روز عروسیه)
- چرا اسمش ترسناکه؟
+ چون مامانهامون جدیان.
جونگکوک خندید و کنارش نشست.
ا.ت صفحه رو باز کرد.
+ خب… تاریخ.
جونگکوک یه لحظه ساکت شد.
- زوده؟
+ نه… فقط… واقعیه.
یه سکوت کوتاه بینشون افتاد. نه بد. نه سنگین. فقط واقعی.
جونگکوک آروم گفت:
- میترسی؟
ا.ت سرشو تکون داد.
+ از ازدواج با تو؟ نه.
از اینکه همهچی خیلی سریع داره جدی میشه… یکم.
جونگکوک لیوان قهوه رو گذاشت کنار و دستشو گرفت.
- منم یه کم میترسم.
ا.ت تعجب کرد.
+ تو؟!
- آره خب… میخوام همهچی عالی باشه برات.
میخوام وقتی به اون روز فکر میکنی فقط لبخند بزنی.
دل ا.ت نرم شد.
+ من اگه تو اون روز کنارم باشی، خودش عالیه.
جونگکوک آروم خندید.
- پس بذار یه سوال رسمی بپرسم.
صاف نشست.
- خانوم ا.ت… ترجیح میدی عروسیمون تو بهار باشه یا پاییز؟
ا.ت خندید.
+ این چه سوال رمانتیکیه!
- جدیام. بهار گل داره، پاییز نور قشنگ.
ا.ت فکر کرد.
+ بهار… چون حس شروع تازه میده.
جونگکوک سر تکون داد.
- بهار باشه.
همینقدر ساده.
یه تصمیم کوچیک، ولی خیلی بزرگ.
ا.ت یه دفعه شیطنتی گفت:
+ فقط یه شرط.
- چی؟
+ اگه سر لباس عروس بخوای نظر تخصصی بدی، اخراجی.
جونگکوک با حالت اعتراض:
- من سلیقه دارم!
+ تو دیشب رنگ جورابت با کفشت ست نبود.
- اون یه اتفاق بود!
خندهشون دوباره فضا رو سبک کرد.
ولی بعدش، جونگکوک آرومتر گفت:
- میدونی… هر تاریخی باشه، هر مدلی باشه…
من فقط میخوام وقتی میای سمت من… مطمئن باشی.
ا.ت نگاهش کرد.
+ من از الان مطمئنم.
جونگکوک پیشونیشو چسبوند به پیشونی ا.ت.
- پس بهارمون مبارک، نامزدم.
و اون لحظه، بین دفتر صورتی و قهوه نیمهخورده…
آیندهشون یه شکل جدیتر گرفت..........
ادامه دارد...........
p.69
فرداش ظهر.
خونه هنوز بوی بستنی دیشب رو میداد 😌
ا.ت موهاشو بالا بسته بود، نشسته بود کف اتاق با یه دفتر خوشگل صورتی.
جونگکوک با قهوه اومد جلوش.
- این چیه؟
+ دفتر "عملیات عروسی".(منظورش روز عروسیه)
- چرا اسمش ترسناکه؟
+ چون مامانهامون جدیان.
جونگکوک خندید و کنارش نشست.
ا.ت صفحه رو باز کرد.
+ خب… تاریخ.
جونگکوک یه لحظه ساکت شد.
- زوده؟
+ نه… فقط… واقعیه.
یه سکوت کوتاه بینشون افتاد. نه بد. نه سنگین. فقط واقعی.
جونگکوک آروم گفت:
- میترسی؟
ا.ت سرشو تکون داد.
+ از ازدواج با تو؟ نه.
از اینکه همهچی خیلی سریع داره جدی میشه… یکم.
جونگکوک لیوان قهوه رو گذاشت کنار و دستشو گرفت.
- منم یه کم میترسم.
ا.ت تعجب کرد.
+ تو؟!
- آره خب… میخوام همهچی عالی باشه برات.
میخوام وقتی به اون روز فکر میکنی فقط لبخند بزنی.
دل ا.ت نرم شد.
+ من اگه تو اون روز کنارم باشی، خودش عالیه.
جونگکوک آروم خندید.
- پس بذار یه سوال رسمی بپرسم.
صاف نشست.
- خانوم ا.ت… ترجیح میدی عروسیمون تو بهار باشه یا پاییز؟
ا.ت خندید.
+ این چه سوال رمانتیکیه!
- جدیام. بهار گل داره، پاییز نور قشنگ.
ا.ت فکر کرد.
+ بهار… چون حس شروع تازه میده.
جونگکوک سر تکون داد.
- بهار باشه.
همینقدر ساده.
یه تصمیم کوچیک، ولی خیلی بزرگ.
ا.ت یه دفعه شیطنتی گفت:
+ فقط یه شرط.
- چی؟
+ اگه سر لباس عروس بخوای نظر تخصصی بدی، اخراجی.
جونگکوک با حالت اعتراض:
- من سلیقه دارم!
+ تو دیشب رنگ جورابت با کفشت ست نبود.
- اون یه اتفاق بود!
خندهشون دوباره فضا رو سبک کرد.
ولی بعدش، جونگکوک آرومتر گفت:
- میدونی… هر تاریخی باشه، هر مدلی باشه…
من فقط میخوام وقتی میای سمت من… مطمئن باشی.
ا.ت نگاهش کرد.
+ من از الان مطمئنم.
جونگکوک پیشونیشو چسبوند به پیشونی ا.ت.
- پس بهارمون مبارک، نامزدم.
و اون لحظه، بین دفتر صورتی و قهوه نیمهخورده…
آیندهشون یه شکل جدیتر گرفت..........
ادامه دارد...........
- ۵۱۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط