پارت
پارت۹۲
یئون وو :خیلی خوب شد که اومدی
یوری:اهوم خودمم میخواستم بهت یه چیزی و بگم
یئون وو:چی
یوری:من باردارم
یئون وو:واییی چه خوبببب بزار زنگ بزنم به همه بگم
یوری:به کی بگی اعضا که الان تهیونگ میشنون فقطمیمونه
یئون وو:درسته به ایرانی ها بگم دیگه خب به کی اول زنگ بزنیم
یوری:به خاله سویون
یئون وو:اوکی
و زنگ زدن
یئون وو:الو عمه(عمه یئون وو میشه خاله یوری میشه)
خاله کوچیک(یاخاله سویون):الو سلام چطورین خوبی
یئون وو:ممنون شما خوبید
یوری:الو خاله
خاله کوچیک:عه یوری توهم اونجایی
یوری:اره
خاله کوچیک:چخبرا چه میکنین
یئون وو:هیچی سلامتی میخواستم یه خبری و بهتون بدم گفتیم اول به تو بدیم
خاله کوچیک :چیشده
یئون وو:یوری بارداره
خاله کوچیک:واقعاااا مبارکه
یوری:ممنونممم
خاله کوچیک:چندوقته
یوری:من خودم تازه دیشب فهمیدم ۲ هفته اشه
خاله کوچیک:خیلیم عالی
یئون وو:کجایی عمه
خاله کوچیک:خونه مادربزرگتونم و گوشی هم روی بلندگوعه و خلاصه که اونا هم شنیدن
یوری:چییییی
خاله کوچیک:خب بالاخره که باید میفهمیدن
یئون وو:دیگه کی اونجاست
خاله کوچیک:مامان و بابای خودت هم اینجان
یئون وو:عه پس همه فهمیدن
یوری:به به
داشتن حرف میزدن و میخندیدن که یوری احساس کرد حاله یئون وو داره بد میشه و گفت
یوری:خب خاله جون بعدا زنگ میزنیم باشه فعلا کاری ندارین
خاله کوچیک:باشه نه مراقب خودتون باشید خداحافظ
و گوشی و قط کردن
یوری:اونی حالت خوبه
یئون وو:ووییییی نه فکر کنم وقتشه
یوری:بیا بریم بیمارستان
یئون وو:اصلا نمیتونم
یوری:چرا میتونی
و دست یئون و رو گرفت و رفتن و سوار ماشین یوری شدن و به سمت بیمارستان حرکت کردن یوری خیلی تند ماشین و میروند انقدر تند حرکت کردن که بعد از ۲مین رسیدن و یئون وو رو بردن اتاق عمل و یوری یه یونگی زنگ زد و همه چی و گفت چیزی نگذشت که یونگی و اعضا باهم اومدن و همه پشت در اتاق عمل منتظر بودن
...............
یئون وو :خیلی خوب شد که اومدی
یوری:اهوم خودمم میخواستم بهت یه چیزی و بگم
یئون وو:چی
یوری:من باردارم
یئون وو:واییی چه خوبببب بزار زنگ بزنم به همه بگم
یوری:به کی بگی اعضا که الان تهیونگ میشنون فقطمیمونه
یئون وو:درسته به ایرانی ها بگم دیگه خب به کی اول زنگ بزنیم
یوری:به خاله سویون
یئون وو:اوکی
و زنگ زدن
یئون وو:الو عمه(عمه یئون وو میشه خاله یوری میشه)
خاله کوچیک(یاخاله سویون):الو سلام چطورین خوبی
یئون وو:ممنون شما خوبید
یوری:الو خاله
خاله کوچیک:عه یوری توهم اونجایی
یوری:اره
خاله کوچیک:چخبرا چه میکنین
یئون وو:هیچی سلامتی میخواستم یه خبری و بهتون بدم گفتیم اول به تو بدیم
خاله کوچیک :چیشده
یئون وو:یوری بارداره
خاله کوچیک:واقعاااا مبارکه
یوری:ممنونممم
خاله کوچیک:چندوقته
یوری:من خودم تازه دیشب فهمیدم ۲ هفته اشه
خاله کوچیک:خیلیم عالی
یئون وو:کجایی عمه
خاله کوچیک:خونه مادربزرگتونم و گوشی هم روی بلندگوعه و خلاصه که اونا هم شنیدن
یوری:چییییی
خاله کوچیک:خب بالاخره که باید میفهمیدن
یئون وو:دیگه کی اونجاست
خاله کوچیک:مامان و بابای خودت هم اینجان
یئون وو:عه پس همه فهمیدن
یوری:به به
داشتن حرف میزدن و میخندیدن که یوری احساس کرد حاله یئون وو داره بد میشه و گفت
یوری:خب خاله جون بعدا زنگ میزنیم باشه فعلا کاری ندارین
خاله کوچیک:باشه نه مراقب خودتون باشید خداحافظ
و گوشی و قط کردن
یوری:اونی حالت خوبه
یئون وو:ووییییی نه فکر کنم وقتشه
یوری:بیا بریم بیمارستان
یئون وو:اصلا نمیتونم
یوری:چرا میتونی
و دست یئون و رو گرفت و رفتن و سوار ماشین یوری شدن و به سمت بیمارستان حرکت کردن یوری خیلی تند ماشین و میروند انقدر تند حرکت کردن که بعد از ۲مین رسیدن و یئون وو رو بردن اتاق عمل و یوری یه یونگی زنگ زد و همه چی و گفت چیزی نگذشت که یونگی و اعضا باهم اومدن و همه پشت در اتاق عمل منتظر بودن
...............
- ۵.۲k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط