{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۶

سیاهی میرفت به ماشین دست گذاشتم اما یه دفعه
پاهام سست شدند که یکی از پشت تو بغلش
کشیدم و قبل از اینکه بیهوش بشم صداي آشناشو
رو کنار گوشم که میگفت" ترسناك شدي خانمم"
شنیدم و بعد از اون سیاهی مطلق!
#مهرداد
توي ون کشیدمش که خسرو و عماد سریع سوار
شدند و ماهان به سرعت حرکت کرد.
بعد از اینکه دست و پاهاشو بستم روي صندلی
نشستم و با دلتنگی تو بغلم گرفتمش.
سرمو تو موهاش فرو کردم و با لذت عطر موهاشو بو کشیدم.
-دلم برات تنگ شده بود موش کوچولوم.
ماهان با تعجب گفت: این واقعا مطهرهست؟! همونی
که یه تار موشم من ندیدم؟!
اشک توي چشمهام حلقه زد و همونطور که به
چشمهاي بستهش زل زده بودم گفتم: نیما مطهرهی
منو نابود کرده!
ماهان: غصه نخور داداشم، همه چیز حل میشه.
نفس پر غم و حرفی زدم و درمقابل نگاههاي اون
دوتا مطهره رو بغل کردم و چشمهامو بستم.
ماهان: کسی که مهرداد رو ندید؟
عماد: نه داداش خیالت راحت، من مواظب بودم.
چیزي نگذشت که با صداي گوشیم از آرامش افکارم
بیرون کشیده شدم و چشمهامو باز کردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم که دیدم کاوهست.
تماسو وصل کردم.
-الو؟
-تو دردسر که نیفتادید؟
-نه خیالت راحت.
نفس آسودهاي کشید.
یه دفعه صداي داد نیما بلند شد که ابروهام بالا
پریدند.
-خوبه، نیما متوجه نبودش شده، اسلحهشو کنار ماشین که دیده فکر میکنه یکی دزدیدتش، نمی دونی چه هیاهویی اینجا شده!
خواستم حرف بزنم که تند ادامه داد: من باید برم
فعلا.
بعدم سریع قطع کرد.
گوشیو کنارم روي صندلی پرت کردم.
ماهان: کاوه بود؟
-آره، میگه نیما فهمیده.
پوزخندي زد.
-یعنی جوري تقاص پس بده که به غلط کردن
بیوفته.
به مطهره نگاه کردم و همونطور که گونشو نوازش
میکردم با کینهی درونم گفتم: به سختی تقاص پس میده.
************
#مطهره
با سردرد چشمهامو باز کردم که بخاطر نور ریزشون
کردم.
خواستم دستمو روي سرم بذار اما نتونستم تکونش
بدم که دیدم روي یه تختم و کلا به تاج تخت بسته
شدم.
کم هوشی از سرم پرید و با نگاه پر استرسی به
اطرافم نگاه کردم که با یه اتاق رو به رو شدم.
سعی کردم با تقلا خودمو آزاد کنم اما لعنتی انگار با
هر تکونم سفتتر میشد.
داد زدم: کدوم کثافتی جرئت کرده منو بدزده؟
تموم فکرم به سمت شروین میرفت.
با داد گفتم: آهاي شروین کثافت، اگه کار تو باشه
خودم میکشمت.
با باز شدن در دست از تقلا برداشتم و نفس زنان
درحالی که از عصبانیت داغ شده بودم به در چشم
دوختم.
با کسی که وارد شد اخمهام از هم باز شدند و شدید
جا خوردم.
لبخندي زد و سینی به دست به سمتم اومد.
-ظهر بخیر.
سینیو روي میز گذاشت.
با صداي گرفته گیج گفتم: اینجا چه خبره؟
کنارم نشست.
-ببخشید که مجبور شدم ببندمت چون این مطهره
با اون مطهره فرق میکنه، خطرناکه.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۷-ببخشید که مجبور شدم ببندمت چون ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۸دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۵لعنت بهش!با بدبختی وارد یکی از ات...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۴نگاه تب داري به قفسهی سینهم انداخ...

پارت بیست نهم

پارت 131

Plan Aویو تیلور: انقدر مست شدم که سرم گیج میرفت گفتم برم حمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط