رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۵
لعنت بهش!
با بدبختی وارد یکی از اتاقها شدم و خودمو به
دستشوییش رسوندم.
قرص توي جیبمو درآوردم اما تا خواستم بخورم درد
شدیدتر شد که با یه آخ سریع دستگیره رو گرفتم تا
نیوفتم.
انگار مغزم اونقدر کار کرده بود که داشت میترکید.
مثل اینکه یه دفعه یه خاطرهاي به ذهنت میرسه
اینطور شده بودم اما اونقدر مفهوم نبود که بفهمم
چیه.
از درد اشکهام پایین میومدند.
به زور یه قرصو توي دهنم گذاشتم و فرو دادم.
-چرا از اول بهم نگفتی؟ چرا با تعرضت سعی کردي
اینو بهم بفهمونی؟
یه دفعه سردردم به یکباره خوابید که نفس زنان و
چشم بسته دستگیره رو ول کردم و کنار در فرود
اومدم.
این دیگه چی بود؟ انگار صدا توي سرم میچرخید،
درست مثل فیلماي تخیلی!
آب دهنمو به زحمت قورت دادم و به کمک در بلند
شدم.
آبی به صورتم زدم و یه کم که حالم بهتر شد از
دستشویی بیرون اومدم.
همین که از پلهها پایین رفتم خواستم به سمت صندلیم برم اما نگاهم به یکی دم در خورد که از
پوشش معلوم بود نگهبانه.
بهم اشاره کرد که برم.
با چهرهی سوالی به خودم اشاره کردم که سري
تکون داد.
ابروهام کوتاه بالا پریدند و بعد از نگاه کوتاهی که به
نیما که پشت بهم بود انداختم به سمتش رفتم.
بهش که رسیدم جدي گفتم: بله؟
از سالن بیرون رفت که اخمی کردم و پشت سرش
رفتم.
-داشتیم بار جا به جا میکردیم که یه بار روي یه ماشین افتاد و کاپوتشو داغون کرد... آم... فکر کنم
ماشین شماست.
اخمهام شدید به هم گره خوردند و با دو از پلهها
پایین اومدم.
به سمت پارکینگ دویدم که پشت سرم اومد.
واي به حالتون اگه ماشین نازنین من باشه.
بهش که رسیدم سریع جلوش رفتم.
با دیدن اینکه سالمه نفس آسودهاي کشیدم.
به مرده نگاه کردم.
-ماشین من...
یه دفعه دستمالی از پشت روي دهنم قرار گرفت و
یکی گرفتم که واسه لحظهاي نفسم بند اومد اما
سریع به خودم اومدم و تقلا گرفتم.
کم کم داشتم بیجون میشدم که تموم قدرتمو
جمع کردم و آرنجمو محکم تو صورتش کوبیدم که
دستهاش از دورم آزاد شد.
سریع چرخیدم و با لگد توي باغچه پرتش کردم.
بخاطر مادهی بیهوشی چشمهام تار میشدند اما
سعی میکردم نفس بگیرم تا اثرشو بپرونه.
اون نگهبانهی عوضی به سمتم هجوم آورد که لگدي
به زیر پاش زدم؛ با سر روي زمین پرت شد و آخی
گفت.
سریع عقب رفتم و روشون اسلحه کشیدم.
نفس زنان با عصبانیت گفتم: کی بهتون دستور داده؟
هردوشون نیم خیز شدند و نگاهی به هم انداختند.
داد زدم: با شمام!
حرفی نزدند که عصبی ضامنشو کشیدم.
-باشه، حرف نزنید.
تا خواستم کنار پاي یکیشون شلیک کنم درد بدي
توي سرم پیچید که اسلحه از دستم در رفت و دنیا
دور سرم چرخید.
دستمو روي سرم گذاشتم و همونطور که چشمهام
سیاهی میرفت به ماشین دست گذاشتم اما یه دفعه...
#پارت_۳۲۵
لعنت بهش!
با بدبختی وارد یکی از اتاقها شدم و خودمو به
دستشوییش رسوندم.
قرص توي جیبمو درآوردم اما تا خواستم بخورم درد
شدیدتر شد که با یه آخ سریع دستگیره رو گرفتم تا
نیوفتم.
انگار مغزم اونقدر کار کرده بود که داشت میترکید.
مثل اینکه یه دفعه یه خاطرهاي به ذهنت میرسه
اینطور شده بودم اما اونقدر مفهوم نبود که بفهمم
چیه.
از درد اشکهام پایین میومدند.
به زور یه قرصو توي دهنم گذاشتم و فرو دادم.
-چرا از اول بهم نگفتی؟ چرا با تعرضت سعی کردي
اینو بهم بفهمونی؟
یه دفعه سردردم به یکباره خوابید که نفس زنان و
چشم بسته دستگیره رو ول کردم و کنار در فرود
اومدم.
این دیگه چی بود؟ انگار صدا توي سرم میچرخید،
درست مثل فیلماي تخیلی!
آب دهنمو به زحمت قورت دادم و به کمک در بلند
شدم.
آبی به صورتم زدم و یه کم که حالم بهتر شد از
دستشویی بیرون اومدم.
همین که از پلهها پایین رفتم خواستم به سمت صندلیم برم اما نگاهم به یکی دم در خورد که از
پوشش معلوم بود نگهبانه.
بهم اشاره کرد که برم.
با چهرهی سوالی به خودم اشاره کردم که سري
تکون داد.
ابروهام کوتاه بالا پریدند و بعد از نگاه کوتاهی که به
نیما که پشت بهم بود انداختم به سمتش رفتم.
بهش که رسیدم جدي گفتم: بله؟
از سالن بیرون رفت که اخمی کردم و پشت سرش
رفتم.
-داشتیم بار جا به جا میکردیم که یه بار روي یه ماشین افتاد و کاپوتشو داغون کرد... آم... فکر کنم
ماشین شماست.
اخمهام شدید به هم گره خوردند و با دو از پلهها
پایین اومدم.
به سمت پارکینگ دویدم که پشت سرم اومد.
واي به حالتون اگه ماشین نازنین من باشه.
بهش که رسیدم سریع جلوش رفتم.
با دیدن اینکه سالمه نفس آسودهاي کشیدم.
به مرده نگاه کردم.
-ماشین من...
یه دفعه دستمالی از پشت روي دهنم قرار گرفت و
یکی گرفتم که واسه لحظهاي نفسم بند اومد اما
سریع به خودم اومدم و تقلا گرفتم.
کم کم داشتم بیجون میشدم که تموم قدرتمو
جمع کردم و آرنجمو محکم تو صورتش کوبیدم که
دستهاش از دورم آزاد شد.
سریع چرخیدم و با لگد توي باغچه پرتش کردم.
بخاطر مادهی بیهوشی چشمهام تار میشدند اما
سعی میکردم نفس بگیرم تا اثرشو بپرونه.
اون نگهبانهی عوضی به سمتم هجوم آورد که لگدي
به زیر پاش زدم؛ با سر روي زمین پرت شد و آخی
گفت.
سریع عقب رفتم و روشون اسلحه کشیدم.
نفس زنان با عصبانیت گفتم: کی بهتون دستور داده؟
هردوشون نیم خیز شدند و نگاهی به هم انداختند.
داد زدم: با شمام!
حرفی نزدند که عصبی ضامنشو کشیدم.
-باشه، حرف نزنید.
تا خواستم کنار پاي یکیشون شلیک کنم درد بدي
توي سرم پیچید که اسلحه از دستم در رفت و دنیا
دور سرم چرخید.
دستمو روي سرم گذاشتم و همونطور که چشمهام
سیاهی میرفت به ماشین دست گذاشتم اما یه دفعه...
- ۹.۹k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط