رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۷
-ببخشید که مجبور شدم ببندمت چون این مطهره
با اون مطهره فرق میکنه، خطرناکه.
لب خشک شدمو با زبونم تر کردم.
حرفهاي نیما توي ذهنم اکو شد.
دزدیدتت.
بهت تجاوز کرده.
کم کم چنان خونم به جوش اومد که انگار متوجهش
شد و تعجب کرد.
-خوبی؟!
غریدم: به چه حقی منو دزدیدي آشغال؟ هان؟
نگاهش جدي شد.
-آروم باش باید باهات حرف بزنم.
داد زدم: تو غلط میکنی که میخواي با من حرف
بزنی! قسم میخورم وقتی این دستم آزاد شد خودم
بکشمت.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
عصبی گفتم: یالا ولم کن تا بدتر عصبی نشدم
متجاوز.
یه دفعه به شدت چشمهاشو باز کرد و با بهت بهم
خیره شد.
پوزخندي زدم.
-چیه؟ فکر کردي حالا که فراموشی گرفتم کاراتو نمیدونم؟
با بهت گفت: کی بهت گفته؟
باز پوزخندي زدم.
-نیما.
زمزمه کرد: امکان نداره!
نفس عصبی کشیدم.
-ولم کن قول میدم به نیما نگم.
بهم نزدیکتر شد که اخمهام بیشتر به هم گره
خوردند.
خیره به چشمهام گفت: نیما چیا بهت گفته؟
به صورتش نزدیک شدم.
-فکر نکنم بهت ربطی داشته باشه!
-مطهره، خواهش میکنم بگو.
عقب کشیدم.
-حقیقت، همون چیزایی که باید میگفت.
-پس چرا زنش شدي؟
پوزخندي زدم.
-چون نامزدم بوده! حرفا میزنی آقا پسر!
چشمهاش گرد شدند اما چیزي نگذشت که
اخمهاش شدید در هم رفت و غرید: چیا بهت گفته؟
خونسرد گفتم: اول بازم کن، بعد بهت میگم.
یه دفعه مشتشو محکم به تاج کوبید و غرید: میگم
چیا بهت گفته؟
اخمهام درهم رفت.
-هوي، به من دستور ندهها!
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-بگو.
حالا که فرصت پیدا کرده بودم میتونستم ازش استفاده کنم.
-اول غذامو بده بخورم چون گرسنمه.
نفس عصبی کشید و سینیو برداشت و روي پام
گذاشت که دیدم املته.
-دستهامو باز کن.
-من احمق نیستم مطهره.
بعد نونو تیکه کرد که گفتم: دستت...
حرفمو قطع کرد.
-شستم.
اصلا نگران نبودم یا نمیترسیدم چون یه حسی بهم
میگفت بهم آسیبی نمیزنه.
لقمه گرفت و جلوي دهنم برد.
با کمی مکث دهنمو باز کردم که توي دهنم گذاشت.
بازم نونو تیکه کرد.
سرش پایین بود که از فرصت استفاده کردم و اجزاي
صورتشو از زیر نظر گذروندم.
اصلا بهش نمیخوره اینقدر عوضی باشه! یه متانت و
آرامش خاصی توي چهرشه.
از عطرش بیاراده نفس عمیقی کشیدم.
بوي عطرش بیش از حد آشناست که توي مغز خالی از خاطراتم گیجم میکنه.
-چرا بهم تجاوز کردي؟
نگاهشو به چشمهام دوخت و با کمی مکث گفت:
ترسیدم.
ابروهام بالا پریدند.
-از چی؟
لقمه رو جلوي دهنم گرفت که خوردم.
غم عجیبی توي نگاهش رشد کرد.
-ترسیدم از دست بدمت.
پوزخندي روي لبم نشست.
-تو از اولشم منو نداشتی.
با تحکم گفت: داشتم.
عصبی خندیدم.
-اینقدر زر نزن واسم لقمه بگیر.
دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و به سمتم خم
شد که با اخم کنار رفتم.
#پارت_۳۲۷
-ببخشید که مجبور شدم ببندمت چون این مطهره
با اون مطهره فرق میکنه، خطرناکه.
لب خشک شدمو با زبونم تر کردم.
حرفهاي نیما توي ذهنم اکو شد.
دزدیدتت.
بهت تجاوز کرده.
کم کم چنان خونم به جوش اومد که انگار متوجهش
شد و تعجب کرد.
-خوبی؟!
غریدم: به چه حقی منو دزدیدي آشغال؟ هان؟
نگاهش جدي شد.
-آروم باش باید باهات حرف بزنم.
داد زدم: تو غلط میکنی که میخواي با من حرف
بزنی! قسم میخورم وقتی این دستم آزاد شد خودم
بکشمت.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
عصبی گفتم: یالا ولم کن تا بدتر عصبی نشدم
متجاوز.
یه دفعه به شدت چشمهاشو باز کرد و با بهت بهم
خیره شد.
پوزخندي زدم.
-چیه؟ فکر کردي حالا که فراموشی گرفتم کاراتو نمیدونم؟
با بهت گفت: کی بهت گفته؟
باز پوزخندي زدم.
-نیما.
زمزمه کرد: امکان نداره!
نفس عصبی کشیدم.
-ولم کن قول میدم به نیما نگم.
بهم نزدیکتر شد که اخمهام بیشتر به هم گره
خوردند.
خیره به چشمهام گفت: نیما چیا بهت گفته؟
به صورتش نزدیک شدم.
-فکر نکنم بهت ربطی داشته باشه!
-مطهره، خواهش میکنم بگو.
عقب کشیدم.
-حقیقت، همون چیزایی که باید میگفت.
-پس چرا زنش شدي؟
پوزخندي زدم.
-چون نامزدم بوده! حرفا میزنی آقا پسر!
چشمهاش گرد شدند اما چیزي نگذشت که
اخمهاش شدید در هم رفت و غرید: چیا بهت گفته؟
خونسرد گفتم: اول بازم کن، بعد بهت میگم.
یه دفعه مشتشو محکم به تاج کوبید و غرید: میگم
چیا بهت گفته؟
اخمهام درهم رفت.
-هوي، به من دستور ندهها!
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-بگو.
حالا که فرصت پیدا کرده بودم میتونستم ازش استفاده کنم.
-اول غذامو بده بخورم چون گرسنمه.
نفس عصبی کشید و سینیو برداشت و روي پام
گذاشت که دیدم املته.
-دستهامو باز کن.
-من احمق نیستم مطهره.
بعد نونو تیکه کرد که گفتم: دستت...
حرفمو قطع کرد.
-شستم.
اصلا نگران نبودم یا نمیترسیدم چون یه حسی بهم
میگفت بهم آسیبی نمیزنه.
لقمه گرفت و جلوي دهنم برد.
با کمی مکث دهنمو باز کردم که توي دهنم گذاشت.
بازم نونو تیکه کرد.
سرش پایین بود که از فرصت استفاده کردم و اجزاي
صورتشو از زیر نظر گذروندم.
اصلا بهش نمیخوره اینقدر عوضی باشه! یه متانت و
آرامش خاصی توي چهرشه.
از عطرش بیاراده نفس عمیقی کشیدم.
بوي عطرش بیش از حد آشناست که توي مغز خالی از خاطراتم گیجم میکنه.
-چرا بهم تجاوز کردي؟
نگاهشو به چشمهام دوخت و با کمی مکث گفت:
ترسیدم.
ابروهام بالا پریدند.
-از چی؟
لقمه رو جلوي دهنم گرفت که خوردم.
غم عجیبی توي نگاهش رشد کرد.
-ترسیدم از دست بدمت.
پوزخندي روي لبم نشست.
-تو از اولشم منو نداشتی.
با تحکم گفت: داشتم.
عصبی خندیدم.
-اینقدر زر نزن واسم لقمه بگیر.
دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و به سمتم خم
شد که با اخم کنار رفتم.
- ۱۰.۰k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط