{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۴
نگاه تب داري به قفسهی سینهم انداخت.
-پیشنهاد خوبی داده، میخواد یه محمولهی توپو از اونور بیاره اینور، قرار شده با همه جلسه بذاره
ببینه با کدوممون که شریک بشه بیشتر سود می
کنه.
سرشو پایین برد و بوسهاي به تنم زد.
نفس زنان گفتم: چجور محمولهاي؟
زبونشو رو خط بالا تنم کشید که چشمهام بسته
شدند.
-هروئین.
زبونشو کشید تا گردنم رسید.
همیشه اینجوري تشنهم میکنه، واسه همینه که
رابطه داشتن باهاش لذت بخشه.
-میخوام یه خیریه بزنم.
فشاري به کنار رونم وارد کرد که آخی گفتم.
-واسه پولشویی؟
گردنمو مکید و اوهومی گفت.
نالهاي کردم و همونطور که داشتم میسوختم
آرومتر گفتم: قبلا که گفتی گشتم و آدماي مرد هاي که حسابهاشون هنوز بازه رو پیدا کردم، حدود دو هزار نفري میشند.
بندهاي لباس زیرمو از روي شونم پایین آورد.
-مثل همیشه خوشحالم میکنی.
بین شونه و گردنمو عمیق بوسید که نفس زنانم
گفتم: نکن کبود میشه.
آروم خندید و همین بلا رو سر گردنم آورد و گفت:
زنمی دوست دارم مهر مالکیتمو بهت بزنم.
سیلیاي به رونم زد که آخی گفتم.
-حرفیه؟
تبدار خندیدم.
-نه، همه چیم مال توعه.
***********
همه منتظر کاوه نشسته بودند.
منم یه پام رو پله بود و یه پامم پایین پله و به نرده
تکیه داده بودم و ناخونامو سوهان میکشیدم.
نگاه خیرهی یکیو حس میکردم که درآخر با نگاه
سردي سرمو بالا آوردم که با شروین چشم تو چشم شدم.
باز نفرت وجودمو پر کرد.
به سوهان کشیدنم ادامه دادم و جدي به چشمهاش
خیره شدم.
اونم با گستاخی به صندلیش تکیه داد و نگاه ازم
برنداشت.
وقتی دیدم قصد چشم برداشتن نداره نفس پر
حرصی کشیدم و سوهانو توي جیبم گذاشتم.
صندلی کنار نیمایی که داشت حرف میزد رو بیرون
کشیدم اما با صداي شروین بهش نگاه کردم.
-مطهره جون؟
-چیه؟
دست به سینه گفت: این کاوه که معلوم نیست کی
بیاد، یه گیتار بزن برامون یه وقت پر کنیاي بشه.
تو این چند وقت بخاطر علاقهی زیادي که به گیتار
داشتم رفتم و فشرده یاد گرفتم.
-برو با یه چیز دیگه خودتو سرگرم کن من حال
خوندن ندارم.
بعدم نشستم و لیوانیو برداشتم و پر از آب پرتغال
کردم.
نیما تا خواست شیشهی مشروبو برداره سریع
مچشو گرفتم و نزدیک به صورتش آروم لب زدم:
باید هشیار باشی.
بهم نگاه کرد.
-میدونی که کمش مستم نمیکنه.
-اما به هرحال بهتره تو حال الانت باشی.
سري تکون داد که مچشو ول کردم.
درست نشستم و یه کم از آبمیوهمو خوردم اما با تیر
کشیدن سرم لیوانو پایین بردم و لبمو به دندون
گرفتم.
مطمئنم چند ثانیه بعد دردش بدتر میشه اما بعد از
چند ثانیه خوب میشه.
سریع بلند شدم و رو به نیما گفتم: میرم دستشویی.
سري تکون داد که سریع از پلهها بالا اومدم.
باز تیر کشید که دستمو به دیوار راهرو گذاشتم و
چشمهامو روي هم فشار دادم.
لعنت بهش!
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۵لعنت بهش!با بدبختی وارد یکی از ات...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۶سیاهی میرفت به ماشین دست گذاشتم ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۳درآخر بیطاقت بلند شدم و بعد از بر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۲تعجب کردم.نیما: تفنگ خودت کجاست؟ب...

پارت 9 از زبان لورا بیدار شدم گفت میخواد غذا بگیره منم خواب ...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط