{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

life like hell

life like hell

p:8

و دور اتاق چرخوند رفتیم رو بعد از چنتا ازمایش مختلف دیگه تونستیم بریم خونه وقتی رسیدیم جونگکوک گفت:"برو استراحت کن اگه چیزی خواستی من برات میارم."

رفتم توی اتاق و بعد از عوض کردن لباسم روی تخت دراز کشیدم و کتاب رمانمو باز کردم و چند دقیقه بعد کوک با یه لیوان شیر و یه ظرف بیسکویت اومد توی اتاق و نشست لبه ی تخت.


گفت:"چرا این کار هارو باخودت میکنی؟" هوفی کشیدم و گفتم:"اومدی سرزنشم کنی تا حالم بدتر شه؟" چند لحظه ساکت موند و بعد پرسید:"اصلا چیشد که اینجوری شدی؟" گفتم:"نمیدونم فقط یروز حس کردم قلبم درد میکنه و فکر کردم عادیه ولی روزای بعدشم اینجوری شد."


چشماشو بست.....

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

life like hellp:7جونگکوک اومد سمتم و منم پشیمون و ناراحت پای...

life like hellp:6چشمامو اروم باز کردم سرم درد میکرد دور و بر...

my love part 70

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط