life like hell
life like hell
p:6
چشمامو اروم باز کردم سرم درد میکرد دور و برمو نگاه کردم و یه میز کنار خودم دیدم انگار روی تخت خوابیده بودم بوی الکل و ضدعفونی کننده بازم به مشامم خورد و بعد از یکی دو دقیقه فهمیدم دوباره توی بیمارستانم سعی کردم سرمو یکم بلند کنم ولی به محض بلند کردن سرم سمت چپ سینم شدید درد گرفت.
نفس نفس زدم و یکم به اطراف نگاه کردم و متوجه شدم سرم به دستم وصله یهو یه مرد هیکلی و آشنا با نگرانی درو باز کرد جونگکوک بود با دیدن چشمای بازم دویید سمتم و اومد بالا سرم نفس نفس میزد و معلوم بود نگرانه.
با یه صدای ضعیف گفتم:"من چرا اینجام؟" گفت:"اینجوری مراقب خودت بودی؟"چشمامو دوباره بستم و انگشتشو روی لپام کشید و منم دستمو گذاشتم روی انگشتاش و چشمامو دوباره باز کردم و پرسیدم:"گفتم چیشده؟"
گفت:"نمیدونم چند بار بهت زنگ زدم و دیدم جواب ندادی و نگران شدم برای همینم اومدم خونه و دیدم بیهوش روی زمین افتادی." چشمامو یکم چرخوندم و یادم افتاد چیشده بود دوباره اروم گفتم:"ساعت چنده؟"
گفت:"حدودا دو شب." بعد ادامه داد "میرم دکترتو صدا کنم" و از اتاق رفت سرمو دوباره صاف کردم و به سقف خیره شدم و دستمو گذاشتم روی قلبم و بعد چن دقیقه دکترم اومد داخل و جونگکوک پشت سرش بود.
دکتر گفت:"خب خانم فکر کنم بهت گفتم که مراقب خودت باشی مگه نه؟"
لبامو جمع کردم و گفتم:"معذرت میخوام."و بعد نگاهم به چشمای نگران جونگکوک افتاد
دکتر گفت:"خب اگر بخوای اینجوری باشی و دارو هاتو نخوری و مراقب خودت نباشی احتمال سرطانت بالا میره."
و برگشت سمت کوک "اقای جئون همسرتون باید ۳ روزی پیش ما بستری باشن و چنتا ازمایش ازشون گرفته بشه."
و بعد از اتاق رفت بیرون....
ادامه دارد....
p:6
چشمامو اروم باز کردم سرم درد میکرد دور و برمو نگاه کردم و یه میز کنار خودم دیدم انگار روی تخت خوابیده بودم بوی الکل و ضدعفونی کننده بازم به مشامم خورد و بعد از یکی دو دقیقه فهمیدم دوباره توی بیمارستانم سعی کردم سرمو یکم بلند کنم ولی به محض بلند کردن سرم سمت چپ سینم شدید درد گرفت.
نفس نفس زدم و یکم به اطراف نگاه کردم و متوجه شدم سرم به دستم وصله یهو یه مرد هیکلی و آشنا با نگرانی درو باز کرد جونگکوک بود با دیدن چشمای بازم دویید سمتم و اومد بالا سرم نفس نفس میزد و معلوم بود نگرانه.
با یه صدای ضعیف گفتم:"من چرا اینجام؟" گفت:"اینجوری مراقب خودت بودی؟"چشمامو دوباره بستم و انگشتشو روی لپام کشید و منم دستمو گذاشتم روی انگشتاش و چشمامو دوباره باز کردم و پرسیدم:"گفتم چیشده؟"
گفت:"نمیدونم چند بار بهت زنگ زدم و دیدم جواب ندادی و نگران شدم برای همینم اومدم خونه و دیدم بیهوش روی زمین افتادی." چشمامو یکم چرخوندم و یادم افتاد چیشده بود دوباره اروم گفتم:"ساعت چنده؟"
گفت:"حدودا دو شب." بعد ادامه داد "میرم دکترتو صدا کنم" و از اتاق رفت سرمو دوباره صاف کردم و به سقف خیره شدم و دستمو گذاشتم روی قلبم و بعد چن دقیقه دکترم اومد داخل و جونگکوک پشت سرش بود.
دکتر گفت:"خب خانم فکر کنم بهت گفتم که مراقب خودت باشی مگه نه؟"
لبامو جمع کردم و گفتم:"معذرت میخوام."و بعد نگاهم به چشمای نگران جونگکوک افتاد
دکتر گفت:"خب اگر بخوای اینجوری باشی و دارو هاتو نخوری و مراقب خودت نباشی احتمال سرطانت بالا میره."
و برگشت سمت کوک "اقای جئون همسرتون باید ۳ روزی پیش ما بستری باشن و چنتا ازمایش ازشون گرفته بشه."
و بعد از اتاق رفت بیرون....
ادامه دارد....
- ۲۱۳
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط