کنجکاویp
کنجکاوی"p²⁷"
-روزها تکرار میشدند. با یک روند پیش میرفتند و یک نواخت شده بودند.
مثل حالا که دوباره ساعت دوازده شب بودو من با خستگیه بسیار همچنان منتظر بودم تا که برگردد و مرا از حال خود با خبر کند.
'¹²:³⁰ شب'
صدای باز شدن در به گوش رسید. از جایش برخاست و به سمت او حرکت کرد.
"چرا انقدر دیر اومدی؟":Eliza
چشمان خسته و خمارش به چشمان نگران الیزا گره زد و گفت:
"کار داشتم":kook
"کارت اینه که هر شب تا خرخره مست کنی؟":Eliza
با نگاهی طلبکارانه به الیزا نگاه کرد اما بعد چشمانش را بست، از کنار الیزا رد شد و ایستاد.
"نمیخوام اذیتت کنم. پس بیخیال شو!":kook
پلههارا بالا رفت، در اتاقش را باز کرد و الیزا را تنها گذاشت.
خبری از احساسات قبلی درون حرف هایش نبود. نگاه و لحنش سردتر از همیشه بود و این الیزا را نگران کرده بود.
بیخیال نشد. به سمت اتاق رفت و بدون در زد وارد شد.
روی تخت دراز کشیده بود و یک دستش را روی چشمانش گذاشته بود. دستش را از روی صورتش برداشت و به الیزا نگاه کرد.
"بلد نیستی در بزنی؟! مگه نگفتم بیخیال شو؟!"؛kook
چشمهایش را در حدقه چرخاندو نفسش را بیرون فرستاد.
"شام خوردی؟":Eliza
"... تو چیکار داری؟ برو بیرون!":kook
گفتم شام خوردی یا نه؟ یه کلمه جوابمو بده آره یا نه؟":Eliza
عصبانیت؟ خیلی زیاد... تابهحال الیزا را با این مقدار خشم.. ندیده بود...
"... نه":kook
"شامتو بیارم تو اتاقت یا میای پایین؟":Eliza
"نمیخورم!":kook
چشم غرهای رفت، از اتاق خارج شد و در را محکم بست.
'نیم ساعت بعد'
در اتاق باز شد. جونگکوک با فهمیدن اینکه الیزا وارد اتاق شد نشست. الیزا با یک سینی پر از غذا به سمت جونگکوک رفت، آن را جلوی او گذاشت و خودش هم در کنارش نشست.
"کدوم آدم عاقلی ساعت یک شب غذا میخوره که تو داری میخوری؟":Eliza
"من که گفتم نمیخوام!":kook
"که اون همه الکلی که خوردی حالتو بد کنه نه؟ بخور حرف نزن":Eliza
اولش تعجب کرد، ولی خندید و بدون هیچ حرفی شروع به خوردن غذا کرد.
-روزها تکرار میشدند. با یک روند پیش میرفتند و یک نواخت شده بودند.
مثل حالا که دوباره ساعت دوازده شب بودو من با خستگیه بسیار همچنان منتظر بودم تا که برگردد و مرا از حال خود با خبر کند.
'¹²:³⁰ شب'
صدای باز شدن در به گوش رسید. از جایش برخاست و به سمت او حرکت کرد.
"چرا انقدر دیر اومدی؟":Eliza
چشمان خسته و خمارش به چشمان نگران الیزا گره زد و گفت:
"کار داشتم":kook
"کارت اینه که هر شب تا خرخره مست کنی؟":Eliza
با نگاهی طلبکارانه به الیزا نگاه کرد اما بعد چشمانش را بست، از کنار الیزا رد شد و ایستاد.
"نمیخوام اذیتت کنم. پس بیخیال شو!":kook
پلههارا بالا رفت، در اتاقش را باز کرد و الیزا را تنها گذاشت.
خبری از احساسات قبلی درون حرف هایش نبود. نگاه و لحنش سردتر از همیشه بود و این الیزا را نگران کرده بود.
بیخیال نشد. به سمت اتاق رفت و بدون در زد وارد شد.
روی تخت دراز کشیده بود و یک دستش را روی چشمانش گذاشته بود. دستش را از روی صورتش برداشت و به الیزا نگاه کرد.
"بلد نیستی در بزنی؟! مگه نگفتم بیخیال شو؟!"؛kook
چشمهایش را در حدقه چرخاندو نفسش را بیرون فرستاد.
"شام خوردی؟":Eliza
"... تو چیکار داری؟ برو بیرون!":kook
گفتم شام خوردی یا نه؟ یه کلمه جوابمو بده آره یا نه؟":Eliza
عصبانیت؟ خیلی زیاد... تابهحال الیزا را با این مقدار خشم.. ندیده بود...
"... نه":kook
"شامتو بیارم تو اتاقت یا میای پایین؟":Eliza
"نمیخورم!":kook
چشم غرهای رفت، از اتاق خارج شد و در را محکم بست.
'نیم ساعت بعد'
در اتاق باز شد. جونگکوک با فهمیدن اینکه الیزا وارد اتاق شد نشست. الیزا با یک سینی پر از غذا به سمت جونگکوک رفت، آن را جلوی او گذاشت و خودش هم در کنارش نشست.
"کدوم آدم عاقلی ساعت یک شب غذا میخوره که تو داری میخوری؟":Eliza
"من که گفتم نمیخوام!":kook
"که اون همه الکلی که خوردی حالتو بد کنه نه؟ بخور حرف نزن":Eliza
اولش تعجب کرد، ولی خندید و بدون هیچ حرفی شروع به خوردن غذا کرد.
- ۱۶.۹k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط