Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁴
باد سرد از میان شاخههای خشک حیاط پشت آکادمی عبور میکرد.
در سکوتی که حتی پرندهای جرأت شکستن آن را نداشت، تنها یک نفر در آن محوطه ایستاده بود.
پسری با قد بلند، شالی تیره، و چشمانی که انگار در نور کم هم میدرخشیدند.
او مدتها بود آنجا، پشت سایهها، ایستاده بود؛
انگار نه منتظر کسی، نه دنبال چیزی…
اما حضورش سنگین بود، مثل کسی که سطرهای آینده را میداند و فقط نگاه میکند.
چشمهایش به سمت میدان تمرین دوخته شده بود؛ جایی که ساعتی قبل آینا و سلین مبارزه کرده بودند.
روی زمین، اثر بلورهای یخی هنوز پیدا بود.
پسر زیر لب چیزی زمزمه کرد.
صدا آنقدر آرام بود که حتی باد هم نتوانست آن را حمل کند.
انگار یک جملهی نیمهکاره…یک شناخت قدیمی…
یا شاید یک هشدار.....کسی نفهمید.
او به آرامی دستش را به سمت یکی از بلورهای یخ دراز کرد.
اما قبل از لمسش، یخ با صدایی خفه ترک برداشت.
پسر انگار انتظار همین را داشت؛ فقط گوشهی لبش به شکلی نامعلوم بالا رفت.
نه لبخند بود، نه تمسخر.
حسی بین شناخت و نگرانی.
پس… بیدار شدی.»
این بار واضحتر زمزمه کرد.
اما هیچکس نبود معنیاش را بفهمد.
در همان لحظه، صدای پای کسی از دور آمد؛
پسر یک قدم عقب رفت و در تاریکی محو شد.
نه در تاریکی معمولی —
انگار سایهها او را بلعیدند.
وقتی محافظ آکادمی به محوطه رسید، فقط به اطراف نگاه کرد و چیزی نیافته گفت:
عجیبه… قسم میخورم صدا شنیدم.»
اما اثری از هیچکس نبود.
تنها چیزی که باقی مانده بود…
یخهایی بودند که حالا آرام آرام بخار میشدند.
همان لحظه، در خوابگاه دختران،
آینا بیآنکه بداند کسی مراقب قدرتش بوده، روی تخت نشسته بود و شمشیر مادرش را برق میانداخت.
قدرتی که تازه بیدار شده بود…
و کسی در تاریکی میدانست معنایش چیست.
آفرین تا اینجا اومدی خوندی حالا لایک کن یه کامنت خوشگل هم بزار😄💚
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁴
باد سرد از میان شاخههای خشک حیاط پشت آکادمی عبور میکرد.
در سکوتی که حتی پرندهای جرأت شکستن آن را نداشت، تنها یک نفر در آن محوطه ایستاده بود.
پسری با قد بلند، شالی تیره، و چشمانی که انگار در نور کم هم میدرخشیدند.
او مدتها بود آنجا، پشت سایهها، ایستاده بود؛
انگار نه منتظر کسی، نه دنبال چیزی…
اما حضورش سنگین بود، مثل کسی که سطرهای آینده را میداند و فقط نگاه میکند.
چشمهایش به سمت میدان تمرین دوخته شده بود؛ جایی که ساعتی قبل آینا و سلین مبارزه کرده بودند.
روی زمین، اثر بلورهای یخی هنوز پیدا بود.
پسر زیر لب چیزی زمزمه کرد.
صدا آنقدر آرام بود که حتی باد هم نتوانست آن را حمل کند.
انگار یک جملهی نیمهکاره…یک شناخت قدیمی…
یا شاید یک هشدار.....کسی نفهمید.
او به آرامی دستش را به سمت یکی از بلورهای یخ دراز کرد.
اما قبل از لمسش، یخ با صدایی خفه ترک برداشت.
پسر انگار انتظار همین را داشت؛ فقط گوشهی لبش به شکلی نامعلوم بالا رفت.
نه لبخند بود، نه تمسخر.
حسی بین شناخت و نگرانی.
پس… بیدار شدی.»
این بار واضحتر زمزمه کرد.
اما هیچکس نبود معنیاش را بفهمد.
در همان لحظه، صدای پای کسی از دور آمد؛
پسر یک قدم عقب رفت و در تاریکی محو شد.
نه در تاریکی معمولی —
انگار سایهها او را بلعیدند.
وقتی محافظ آکادمی به محوطه رسید، فقط به اطراف نگاه کرد و چیزی نیافته گفت:
عجیبه… قسم میخورم صدا شنیدم.»
اما اثری از هیچکس نبود.
تنها چیزی که باقی مانده بود…
یخهایی بودند که حالا آرام آرام بخار میشدند.
همان لحظه، در خوابگاه دختران،
آینا بیآنکه بداند کسی مراقب قدرتش بوده، روی تخت نشسته بود و شمشیر مادرش را برق میانداخت.
قدرتی که تازه بیدار شده بود…
و کسی در تاریکی میدانست معنایش چیست.
آفرین تا اینجا اومدی خوندی حالا لایک کن یه کامنت خوشگل هم بزار😄💚
- ۱۷۹
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط