Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹³
بعد از تمرین، آینا هنوز در میدان یخزدهاش ایستاده بود، که استاد میرن کنار اون آمد.
نگاهش چنان جدی بود که آینا احساس کرد یک بار دیگه اینجا باید همهچیز را ثابت کند.
قدرتت باید درک بشه، آینا. نه فقط به عنوان یک ذات خاص.»
آینا با لبخندی خودمانی گفت:
خیالم راحته . این قدرت توی خونمه.»
ولی استاد به او اجازه نداد که این موضوع را کم اهمیت بشمارد.
اینطور هم نیست. قدرت تو ممکنه برخیها رو تهدید کنه. امروز نمیدونی، ولی فردا ممکنه هر چیزی را به هم بریزه.»
آینا سرش را تکان داد.
من از اون نوعی نیستم. فقط میخوام خودم باشم.»
استاد میرن نگاهی به دور انداخت؛
چند هنرجو هنوز در حال دیالوگ بودند و کسی به آینا توجه نداشت.
اما ناگهان، صدای سلین به آرامی و با تندخویی به گوشش رسید:
به نظر نمیرسه که بیشتر از این بتونی برنده بشی، آینا.»
آینا سرش را به سمت سلین چرخاند.
سلین با همان ظاهری مغرور و چهرهای سرد ایستاده بود.
موهای بلندش در باد میرقصید، و نگاهش هیچ چیز از خشم پنهان نمیکرد.
تو البته الان میتونی فکر کنی پیروزی شیرینی داری، اما من هرگز این رو فراموش نمیکنم.»
آینا بیمیلی گفت:
مجبور نیستی. منم اهمیتی نمیدم.»
سلین با صدا و تنبیهگرانه گفت:
نه، میدونی، دردسر الان تازه شروع میشه. کسی که در میدان شکست میخوره، شایسته قضاوت نیست.»
آینا با تحقیر گفت:
محترم باش، سلین. این حرفها بهت نمیاد. باز هم میخوای امتحان کنی؟»
سلین لبخند ظالمی زد.
نه، من دوست ندارم در میدانی که معلومه نتیجهاش چی میشه، شرکت کنم. اما من راههای دیگه ای دارم تا به تو ثابت کنم که ارزش چیزی رو نداری.»
آینا با تردید فقط او را نگاه کرد، و برای لحظهای به آن حس حسادتی که حریفش تجربه میکرد، فکر کرد.
چشمان سرد سلین نشان میداد که با وجود تواناییهایش، همچنان به چالشهای آینا واکنش نشان میدهد.
اینم یه پارت جدید برای شما خوبان😊✨
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹³
بعد از تمرین، آینا هنوز در میدان یخزدهاش ایستاده بود، که استاد میرن کنار اون آمد.
نگاهش چنان جدی بود که آینا احساس کرد یک بار دیگه اینجا باید همهچیز را ثابت کند.
قدرتت باید درک بشه، آینا. نه فقط به عنوان یک ذات خاص.»
آینا با لبخندی خودمانی گفت:
خیالم راحته . این قدرت توی خونمه.»
ولی استاد به او اجازه نداد که این موضوع را کم اهمیت بشمارد.
اینطور هم نیست. قدرت تو ممکنه برخیها رو تهدید کنه. امروز نمیدونی، ولی فردا ممکنه هر چیزی را به هم بریزه.»
آینا سرش را تکان داد.
من از اون نوعی نیستم. فقط میخوام خودم باشم.»
استاد میرن نگاهی به دور انداخت؛
چند هنرجو هنوز در حال دیالوگ بودند و کسی به آینا توجه نداشت.
اما ناگهان، صدای سلین به آرامی و با تندخویی به گوشش رسید:
به نظر نمیرسه که بیشتر از این بتونی برنده بشی، آینا.»
آینا سرش را به سمت سلین چرخاند.
سلین با همان ظاهری مغرور و چهرهای سرد ایستاده بود.
موهای بلندش در باد میرقصید، و نگاهش هیچ چیز از خشم پنهان نمیکرد.
تو البته الان میتونی فکر کنی پیروزی شیرینی داری، اما من هرگز این رو فراموش نمیکنم.»
آینا بیمیلی گفت:
مجبور نیستی. منم اهمیتی نمیدم.»
سلین با صدا و تنبیهگرانه گفت:
نه، میدونی، دردسر الان تازه شروع میشه. کسی که در میدان شکست میخوره، شایسته قضاوت نیست.»
آینا با تحقیر گفت:
محترم باش، سلین. این حرفها بهت نمیاد. باز هم میخوای امتحان کنی؟»
سلین لبخند ظالمی زد.
نه، من دوست ندارم در میدانی که معلومه نتیجهاش چی میشه، شرکت کنم. اما من راههای دیگه ای دارم تا به تو ثابت کنم که ارزش چیزی رو نداری.»
آینا با تردید فقط او را نگاه کرد، و برای لحظهای به آن حس حسادتی که حریفش تجربه میکرد، فکر کرد.
چشمان سرد سلین نشان میداد که با وجود تواناییهایش، همچنان به چالشهای آینا واکنش نشان میدهد.
اینم یه پارت جدید برای شما خوبان😊✨
- ۱۶۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط