{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مـن

در مـن
دیوانہ‌اے جا مانده
ڪہ دست از
دوست داشتنت بر نمی‌دارد

با تو قدم میزند
حرف میزند
می‌خندد
شعر میخواند
قهوه میخورد
فقط نمیتواند
در آغوش بڪَیردت
بہ ڪَمانم
همین بی آغوشی
او را خواهد ڪشت ..
دیدگاه ها (۱)

ویرانه های #یادت را..به خاطرات می آویزم؛و در کنجِ حسرت می نش...

‌مادرت تو را می بیند...برادرت ...پدرت...مردمِ غریبههزار نفر ...

مرا به میزبانی خاطره هایت؛ دعوت کردی ! بهار را در چشمِ نسترن...

کسایی که برای هم ساخته شدن سر اخر مال یکی دیگه میشن!

عاشقانه های شبنم

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط