ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۲ 🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۲ 🌌
صدایِ آشنا:هوشیکاوا-سان! صبحبهخیر!
ایمی با کلافگی هدفون رو از گوشش درآورد. دکو با کیفِ کولهپشتی سنگینش،در حالی که یه دفتر دستش بود داشت سمتش میدوید.
ایمی (با یه نگاهِ پوکر):
...تو همش دنبال من جاسوسی میای میکنی یا واقعاً مسیر خونهتون اینجاست؟
دکو (خندهی خجالتی):نه واقعاً مسیرمه! یعنی... خب، ایستگاه یو.ای برای همه مشترکه، مگه نه؟
ایمی: اره ولی مترو هاش متفاوته وایسا ببینم تو هم بچه اینطرفی
دکو : امممم راستش خیابونم تو محله غربی( ادرس بلد نیستم😅)
ایمی: اععع من که کوچه پایینی تونم خدااا🙄
دکو یهو یی تا اینو شنید انگاری که لاتاری برده با ذوق گفت: واااای این که خیلی خوبه پس همسایه همیمم😁😁😁
ایمی: اره انگاری
بعدشم بی تفاوت شروع به نقاشی کشیدن تو دفترش کرد طوری که کسی نبینه کرد حالا به نظرتون چی داشت میکشید
تموم کوتاه بود بخونید کیف کنید کلاسم شروع میشه
چیه هه چرای میای تمومه🤨
نیا دیگه😅
🤨🤨🤨🤨🤨🤨
باشه باشه 😅🤣تو بردی میخواستم ببینم حال داری تا اینجا بیای
خب بریم ادامه
اون داشت تو دفتر اسکچش نقاشی میشد حالا کیو داشت میکشید
بله داشت دکو میکشید یه اسکچ ساده از چهرش
ویو ایمی
خب اینم از این نمیدونم چرا دلم خواست این پسره رو طراحی کنم دیشب فقط طرح زدم ولی الان دارم جزییاتش کامل میکنم خوداااا چه موهاش پفکی ناز شد با اون چشای برایش چقدر نقاشیم خوشگله 😁( برادر ایمی جان فکر نمیکنی اونی که کشیدیش خوشگله نه نقاشی🤣🤣🤣)
در کل ایمی داشت نقاشی میکشید و توی بعد دیگه بود که از اون طرف هم دکو داشت ورور میکرد و بدبخت هم نمیدونست کسی به حرفش گوش نمیده🤣 که یهوووووو
دکو : اره داشتم میگفتم اینجوری بود فکر کن چقدر اینجور قهرمان بودن خفنه راستی هوشیکاوا-سان داری گوش....... واااااای داری چیکار میکنی😃 تو هم یه دفتر مثل من داری هاااا
ایمی که تو فاز نقاشی بود اصلا هواسش نبود که دکو هنوز اینجا و با این صدای بلند هیجان زده دکو به خودش اومد
ایمی: هااا چی😧😦
دکو حسابی هیجان زده پر ذوق و در حالی که تند تند حرف میزد : وااای تو هم مثل من دفتر داری حالا و توش چی میکشی وایسا ببینم تو هم تجزیه تحلیل میکنی یا نه فقط چیز میز مینویسی..... تو نویسندگی هم میکنی...... هاااا یا شایدم دار ی.چییع مینویسی...........وایسااا میشه ببینم یکار میکنننی...ور ورو ور ور ور ور ور ....
بعد با هیجان رفت سمت ایمی تا ببینه تو دفترش چیه که یهو ایمی به خودش اومد رو از شک سریع پرید عقب و طوری که روشو اونور میکنه
ایمی: نهههه دست نزن دلم نمیخواد دد خیلی بهم نزدیکی😖😣😳😳😳😳😳
و دفترشو محکم تو بغلش گرفت و اون تو کیفش تلپورت کرد
اایمی ههه هوو هه ها هاها( نفس نفس زدن)😵💫😥😮💨😮💨😮💨
دکو: حسابی شک زده شد و یجورایی هم ترسید اصلا انتظار همچین واکنشی نداشت
دکو :😥 ددد امم. یی. ی. یعنی. م. م. من واقعا معذرت میخ. خ. خوام اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم
ایمی( ولی لعنتی چرا همچین واکنشی نشون دادم زیاده روی کردم خیلی نزدیک بودنمیشد.... نه نه نه نههههه😖)
دکو : ایمی حالت خوبه من قصدی نداشتم
ایمی: یه نفس عمیق کشید و برگشت به همون حالت اصلیش
ایمی: اره چیزی نشد فقط یکم غافلگیر شدم همین چیز خاصی نیست
تو هم باید یاد بگیری به حریم شخصی بقیه احترام بزاری....( تو ذهنش* نشون نده نشون نشه اروم باش چیزی نشده عجیب نباش نه نه نه )
قصد بدی نداشتم فقط لطفا زیاد .......چیز ههه... زیاد از لمس کردن و نزدیک بودن به کسی خوشم نمیاد و بعدشم اصلا فکر اینکه بخوای بدون اجازه به دفترم دست بزنی نکن فهمیدی
دکو با حالت عصبی و مضطرب: 😳😳😥😥😥😖 دیگه غلط کنم نزدیک شم گوه خوردم واقعا بخشید قصد بدی نداشتم معذرت میخوام فقط میخواستم ببینم یکار میکنی اخه منم عین تو یه دفتر دارم که توش نقاشی میکشم و نکات مینویسم 😦
ایمی: ایراد نداره پیش میاد.. .. 😒
دکو:و..واقعا بخشید هوشیکاوا سان.....
ایمی: ایمی
دکو: چی
ایمی گفتم بگو ایمی زیاد با گفتن فامیلیم راحت نیستم بیشتر دست دارم بقیه اسممو بگن البته اگه پرو بازی نمیشه
دکو: ااینیذدتستسدیتتیت😖😖😖😖 معدذذترت من نمی دونستم من تبدبدبابد واقعا ببخشید 😥😥😥😥
(در حال عذر خواهی شیر جه رفتم تو زمین هی داشت خم و اراست میشد)
ایمی: بابا چرا ناراحت میشی من که نمیخوام خفه ت کنم فقط گفتم حالا که انقدر دلت میخواد دوستم باشی حداقل باهم راحت باشی همین.....
+بعد زیر لب طوری که کسی نشونه : هر چند چی دارم میگم تو هم اخرش ازم بدت میاد و میترسی به هر حال عجیب غریبم +
دکو واقعا با شنیدن این حرف استرس ش از بین رفت و دوباره ذوق زده و هیجانی به ایمی نگاه کرد: وایی چییی دوست... ما باهم.... واقعا ازم میخوای دوستت شمممم🤩🤩🤩
تموم کلاس ریاضی م شروع شد بعد کلاس.
صدایِ آشنا:هوشیکاوا-سان! صبحبهخیر!
ایمی با کلافگی هدفون رو از گوشش درآورد. دکو با کیفِ کولهپشتی سنگینش،در حالی که یه دفتر دستش بود داشت سمتش میدوید.
ایمی (با یه نگاهِ پوکر):
...تو همش دنبال من جاسوسی میای میکنی یا واقعاً مسیر خونهتون اینجاست؟
دکو (خندهی خجالتی):نه واقعاً مسیرمه! یعنی... خب، ایستگاه یو.ای برای همه مشترکه، مگه نه؟
ایمی: اره ولی مترو هاش متفاوته وایسا ببینم تو هم بچه اینطرفی
دکو : امممم راستش خیابونم تو محله غربی( ادرس بلد نیستم😅)
ایمی: اععع من که کوچه پایینی تونم خدااا🙄
دکو یهو یی تا اینو شنید انگاری که لاتاری برده با ذوق گفت: واااای این که خیلی خوبه پس همسایه همیمم😁😁😁
ایمی: اره انگاری
بعدشم بی تفاوت شروع به نقاشی کشیدن تو دفترش کرد طوری که کسی نبینه کرد حالا به نظرتون چی داشت میکشید
تموم کوتاه بود بخونید کیف کنید کلاسم شروع میشه
چیه هه چرای میای تمومه🤨
نیا دیگه😅
🤨🤨🤨🤨🤨🤨
باشه باشه 😅🤣تو بردی میخواستم ببینم حال داری تا اینجا بیای
خب بریم ادامه
اون داشت تو دفتر اسکچش نقاشی میشد حالا کیو داشت میکشید
بله داشت دکو میکشید یه اسکچ ساده از چهرش
ویو ایمی
خب اینم از این نمیدونم چرا دلم خواست این پسره رو طراحی کنم دیشب فقط طرح زدم ولی الان دارم جزییاتش کامل میکنم خوداااا چه موهاش پفکی ناز شد با اون چشای برایش چقدر نقاشیم خوشگله 😁( برادر ایمی جان فکر نمیکنی اونی که کشیدیش خوشگله نه نقاشی🤣🤣🤣)
در کل ایمی داشت نقاشی میکشید و توی بعد دیگه بود که از اون طرف هم دکو داشت ورور میکرد و بدبخت هم نمیدونست کسی به حرفش گوش نمیده🤣 که یهوووووو
دکو : اره داشتم میگفتم اینجوری بود فکر کن چقدر اینجور قهرمان بودن خفنه راستی هوشیکاوا-سان داری گوش....... واااااای داری چیکار میکنی😃 تو هم یه دفتر مثل من داری هاااا
ایمی که تو فاز نقاشی بود اصلا هواسش نبود که دکو هنوز اینجا و با این صدای بلند هیجان زده دکو به خودش اومد
ایمی: هااا چی😧😦
دکو حسابی هیجان زده پر ذوق و در حالی که تند تند حرف میزد : وااای تو هم مثل من دفتر داری حالا و توش چی میکشی وایسا ببینم تو هم تجزیه تحلیل میکنی یا نه فقط چیز میز مینویسی..... تو نویسندگی هم میکنی...... هاااا یا شایدم دار ی.چییع مینویسی...........وایسااا میشه ببینم یکار میکنننی...ور ورو ور ور ور ور ور ....
بعد با هیجان رفت سمت ایمی تا ببینه تو دفترش چیه که یهو ایمی به خودش اومد رو از شک سریع پرید عقب و طوری که روشو اونور میکنه
ایمی: نهههه دست نزن دلم نمیخواد دد خیلی بهم نزدیکی😖😣😳😳😳😳😳
و دفترشو محکم تو بغلش گرفت و اون تو کیفش تلپورت کرد
اایمی ههه هوو هه ها هاها( نفس نفس زدن)😵💫😥😮💨😮💨😮💨
دکو: حسابی شک زده شد و یجورایی هم ترسید اصلا انتظار همچین واکنشی نداشت
دکو :😥 ددد امم. یی. ی. یعنی. م. م. من واقعا معذرت میخ. خ. خوام اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم
ایمی( ولی لعنتی چرا همچین واکنشی نشون دادم زیاده روی کردم خیلی نزدیک بودنمیشد.... نه نه نه نههههه😖)
دکو : ایمی حالت خوبه من قصدی نداشتم
ایمی: یه نفس عمیق کشید و برگشت به همون حالت اصلیش
ایمی: اره چیزی نشد فقط یکم غافلگیر شدم همین چیز خاصی نیست
تو هم باید یاد بگیری به حریم شخصی بقیه احترام بزاری....( تو ذهنش* نشون نده نشون نشه اروم باش چیزی نشده عجیب نباش نه نه نه )
قصد بدی نداشتم فقط لطفا زیاد .......چیز ههه... زیاد از لمس کردن و نزدیک بودن به کسی خوشم نمیاد و بعدشم اصلا فکر اینکه بخوای بدون اجازه به دفترم دست بزنی نکن فهمیدی
دکو با حالت عصبی و مضطرب: 😳😳😥😥😥😖 دیگه غلط کنم نزدیک شم گوه خوردم واقعا بخشید قصد بدی نداشتم معذرت میخوام فقط میخواستم ببینم یکار میکنی اخه منم عین تو یه دفتر دارم که توش نقاشی میکشم و نکات مینویسم 😦
ایمی: ایراد نداره پیش میاد.. .. 😒
دکو:و..واقعا بخشید هوشیکاوا سان.....
ایمی: ایمی
دکو: چی
ایمی گفتم بگو ایمی زیاد با گفتن فامیلیم راحت نیستم بیشتر دست دارم بقیه اسممو بگن البته اگه پرو بازی نمیشه
دکو: ااینیذدتستسدیتتیت😖😖😖😖 معدذذترت من نمی دونستم من تبدبدبابد واقعا ببخشید 😥😥😥😥
(در حال عذر خواهی شیر جه رفتم تو زمین هی داشت خم و اراست میشد)
ایمی: بابا چرا ناراحت میشی من که نمیخوام خفه ت کنم فقط گفتم حالا که انقدر دلت میخواد دوستم باشی حداقل باهم راحت باشی همین.....
+بعد زیر لب طوری که کسی نشونه : هر چند چی دارم میگم تو هم اخرش ازم بدت میاد و میترسی به هر حال عجیب غریبم +
دکو واقعا با شنیدن این حرف استرس ش از بین رفت و دوباره ذوق زده و هیجانی به ایمی نگاه کرد: وایی چییی دوست... ما باهم.... واقعا ازم میخوای دوستت شمممم🤩🤩🤩
تموم کلاس ریاضی م شروع شد بعد کلاس.
- ۵۶۲
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط