{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وارث ابدی

وارث ابدی

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔

سال‌ها یکی بعد از یکی گذشتن.
زمان برای همه جلو می‌رفت...
اما برای تهیونگ، انگار یه جایی متوقف شده بود.
اول فقط خودش متوجه این موضوع شد.
بعد بقیه.
تهیونگ تا حدود ۲۷ سالگی بزرگ‌تر شد و چهره‌ش به بلوغ کامل رسید.
اما بعد از اون...
دیگه هیچ تغییری نکرد.
وقتی ۴۰ سالش شد، هنوز همون مرد ۲۷، ۲۸ ساله به نظر می‌رسید.
سال‌ها می‌گذشتن...
ولی صورتش، صداش و حتی نگاهش همون بود.
شایعه‌ها دوباره توی قصر پیچیدن.
_ ولیعهد پیر نمیشه...
_ حتماً نفرینه...
_ نه... اون دیگه انسان نیست.

امپراتور کم‌کم امیدش رو از دست داده بود.
دیگه کمتر اسم تهیونگ رو می‌آورد.
اقامتگاه ولیعهد تبدیل شده بود به جایی که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت.

فقط یه نفر هنوز دلش برای تهیونگ تنگ می‌شد.
یون هی.
یه شب، وقتی همه خواب بودن، یواشکی از قصر بیرون رفت.
راه اقامتگاه تهیونگ رو خوب بلد بود.
جلوی در ایستاد.
چند لحظه دستش روی در موند.
_ اوپا...

تهیونگ با شنیدن اون صدا آروم سرش رو بلند کرد.
سال‌ها گذشته بود...
ولی هنوز صدای خواهرش رو از بین هزاران نفر می‌شناخت.

همون موقع، یکی از نگهبانا دورادور یون هی رو دیده بود.
اون بدون معطلی خودش رو به قصر رسوند.

_ اعلیحضرت... شاهدخت وارد اقامتگاه ولیعهد شدن.
چند ثانیه سکوت همه‌جا رو گرفت.
امپراتور آروم از جاش بلند شد.
صورتش هیچ احساسی نداشت.
دستاش میلرزید.
دوست نداشت حتی یه تار مو از موهای دخترش کم بشه ولی...

____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنت‌هاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
دیدگاه ها (۰)

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕نُه سال گذشته بود.انگار هر دوتاشون دنبال کل...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓از روزی که ملکه از دنیا رفت، قصر دیگه اون آ...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒تهیونگ حالا ۱۸ سالش شده بود.چند ماهی می‌شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط