وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓
از روزی که ملکه از دنیا رفت، قصر دیگه اون آرامش همیشگی رو نداشت.
هر راهرویی که ازش رد میشدی، چند نفر آروم کنار هم ایستاده بودن و پچپچ میکردن.
هیچکس حقیقت رو نمیدونست.
اما شایعهها، از حقیقت سریعتر پخش شده بودن.
_ شنیدی؟ میگن ولیعهد نفرین شده.
_ من شنیدم از بچگیش با بقیه فرق داشته.
_ نه... میگن روح یه موجود عجیب توی وجودشه.
_ هرچی که هست... من جرئت نمیکنم نزدیکش بشم.
حتی خدمتکارایی که سالها کنار تهیونگ زندگی کرده بودن، حالا با شنیدن اسمش رنگشون میپرید.
همه از ولیعهدی حرف میزدن که تا چند روز پیش، به مهربونی و ادب معروف بود.
ولی حالا...
همه ازش میترسیدن.
به دستور امپراتور، تهیونگ رو به تالار شورا بردن.
هیچ زنجیری به دستش نبود.
اما دو ردیف سرباز، دو طرفش ایستاده بودن.
درهای بزرگ تالار بسته شد.
بازجو چند قدم جلو اومد و نگاهش رو از روی تهیونگ برنداشت.
_ ولیعهد... امیدوارم به همه سؤالا صادقانه جواب بدید.
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد.
_ هرچیزی که بدونم، میگم.
_ از چه زمانی متوجه تغییرات بدنتون شدید؟
_ چند ماه پیش.
_ چه تغییراتی؟
_ وقتی عصبانی میشدم... چشمام تغییر میکرد.
_ دیگه؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ بوی خون رو حس میکردم... حتی از فاصله دور.
بازجو نگاه کوتاهی به وزیرها انداخت.
_ این تغییرات رو با کسی در میون گذاشته بودید؟
_ نه.
_ چرا؟
_ چون خودمم نمیفهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته.
چند لحظه سکوت تالار رو پر کرد.
بازجو دوباره پرسید.
_ روزی که ملکه بیمار بودن... چیزی یادتونه؟
تهیونگ نگاهش رو به زمین دوخت.
_ ولیعهد؟
_ فقط یادمه وارد اتاق شدم...
چند ثانیه گذشت.
_ بعدش...
_بعدش؟
_بوی خون و حس کردم و سعی کردم با چشام دنبالش بگردم که..
مکث کرد
_چشمم افتاد به سوزنی که داخل دست مادرم بود فکر میکنم تب سنتی انجام میدادن....کم کم رنگ خون رو دیدم نمیدونم چیشد یهو به مادرم حمله کردم..من...من
بازجو نفس عمیقی کشید.
_ عم....آروم باشید ولیعهد..دیگه چیزی یادتون نمیاد؟
_ نه
_ فکر میکنم فعلا تا همینجا کافی باشه.
تهیونگ آروم چشمهاش رو بست.
_ ممنون
چند نفر از وزیرها زیر لب با هم حرف زدن.
_ یعنی واقعا واقعاً چیزی یادش نیست؟
_ یا شاید نمیخواد چیزی بگه.
_ هر دو حالت خطرناکه.
بازجو چند قدم عقب رفت.
_ فعلاً سؤال دیگهای ندارم...
همون لحظه یکی از وزیرهای ارشد از جاش بلند شد.
_ اعلیحضرت...
امپراتور بدون اینکه نگاهش رو از تهیونگ برداره، گفت:
_ بفرمایید.
_ اگه این تغییرات ادامه پیدا کنه... ممکنه فقط خاندان سلطنتی در خطر نباشن.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
وزیر ادامه داد.
_ ممکنه امنیت کل امپراتوری به خطر بیفته...
همه منتظر تصمیم امپراتور موندن.
اما امپراتور فقط به پسرش خیره شده بود...
پسری که دیگه حتی خودش هم نمیدونست واقعاً چه بلایی سرش اومده.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓
از روزی که ملکه از دنیا رفت، قصر دیگه اون آرامش همیشگی رو نداشت.
هر راهرویی که ازش رد میشدی، چند نفر آروم کنار هم ایستاده بودن و پچپچ میکردن.
هیچکس حقیقت رو نمیدونست.
اما شایعهها، از حقیقت سریعتر پخش شده بودن.
_ شنیدی؟ میگن ولیعهد نفرین شده.
_ من شنیدم از بچگیش با بقیه فرق داشته.
_ نه... میگن روح یه موجود عجیب توی وجودشه.
_ هرچی که هست... من جرئت نمیکنم نزدیکش بشم.
حتی خدمتکارایی که سالها کنار تهیونگ زندگی کرده بودن، حالا با شنیدن اسمش رنگشون میپرید.
همه از ولیعهدی حرف میزدن که تا چند روز پیش، به مهربونی و ادب معروف بود.
ولی حالا...
همه ازش میترسیدن.
به دستور امپراتور، تهیونگ رو به تالار شورا بردن.
هیچ زنجیری به دستش نبود.
اما دو ردیف سرباز، دو طرفش ایستاده بودن.
درهای بزرگ تالار بسته شد.
بازجو چند قدم جلو اومد و نگاهش رو از روی تهیونگ برنداشت.
_ ولیعهد... امیدوارم به همه سؤالا صادقانه جواب بدید.
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد.
_ هرچیزی که بدونم، میگم.
_ از چه زمانی متوجه تغییرات بدنتون شدید؟
_ چند ماه پیش.
_ چه تغییراتی؟
_ وقتی عصبانی میشدم... چشمام تغییر میکرد.
_ دیگه؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ بوی خون رو حس میکردم... حتی از فاصله دور.
بازجو نگاه کوتاهی به وزیرها انداخت.
_ این تغییرات رو با کسی در میون گذاشته بودید؟
_ نه.
_ چرا؟
_ چون خودمم نمیفهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته.
چند لحظه سکوت تالار رو پر کرد.
بازجو دوباره پرسید.
_ روزی که ملکه بیمار بودن... چیزی یادتونه؟
تهیونگ نگاهش رو به زمین دوخت.
_ ولیعهد؟
_ فقط یادمه وارد اتاق شدم...
چند ثانیه گذشت.
_ بعدش...
_بعدش؟
_بوی خون و حس کردم و سعی کردم با چشام دنبالش بگردم که..
مکث کرد
_چشمم افتاد به سوزنی که داخل دست مادرم بود فکر میکنم تب سنتی انجام میدادن....کم کم رنگ خون رو دیدم نمیدونم چیشد یهو به مادرم حمله کردم..من...من
بازجو نفس عمیقی کشید.
_ عم....آروم باشید ولیعهد..دیگه چیزی یادتون نمیاد؟
_ نه
_ فکر میکنم فعلا تا همینجا کافی باشه.
تهیونگ آروم چشمهاش رو بست.
_ ممنون
چند نفر از وزیرها زیر لب با هم حرف زدن.
_ یعنی واقعا واقعاً چیزی یادش نیست؟
_ یا شاید نمیخواد چیزی بگه.
_ هر دو حالت خطرناکه.
بازجو چند قدم عقب رفت.
_ فعلاً سؤال دیگهای ندارم...
همون لحظه یکی از وزیرهای ارشد از جاش بلند شد.
_ اعلیحضرت...
امپراتور بدون اینکه نگاهش رو از تهیونگ برداره، گفت:
_ بفرمایید.
_ اگه این تغییرات ادامه پیدا کنه... ممکنه فقط خاندان سلطنتی در خطر نباشن.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
وزیر ادامه داد.
_ ممکنه امنیت کل امپراتوری به خطر بیفته...
همه منتظر تصمیم امپراتور موندن.
اما امپراتور فقط به پسرش خیره شده بود...
پسری که دیگه حتی خودش هم نمیدونست واقعاً چه بلایی سرش اومده.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۱۵۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط