وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒
تهیونگ حالا ۱۸ سالش شده بود.
چند ماهی میشد که تغییرات عجیبی توی بدنش حس میکرد.
اولش فکر میکرد خستگیه.
اما کمکم فهمید قضیه چیز دیگهایه.
وقتی عصبی میشد، مردمک چشمهاش زرد میشد.
گاهی بوی چیزایی رو حس میکرد که بقیه متوجهش نمیشدن.
یه روز هم وقتی یون هی موقع بازی دستش خراش برداشت، تهیونگ از چند قدم اونطرفتر بوی خون رو حس کرد.
برای چند ثانیه چشمهاش زرد شد و نیشهاش آروم بیرون اومدن.
اون روز با ترس از خواهرش فاصله گرفت.
از همون روز، خودش رو داخل اتاقش حبس کرد.
حتی اجازه نمیداد کسی وارد اتاقش بشه.
یون هی هر روز پشت در اتاقش میاومد.
_ اوپا...؟ امروز معلم ازم تعریف کرد...
روز بعد...
_ اوپا... بریم کتاب بخونیم؟
روز بعد...
_اوپا شنیدم یه جشن کوچولو تو شهر برگزار شده بریم ببینیم؟.
و روز بعد...
_ اوپا... فقط یه بار درو باز کن...خواهش میکنم داری نگرانم میکنی.
اما هیچ جوابی نمیشنید.
تهیونگ خودش رو از همه دور کرده بود.
نه از روی بیمحبتی...
از ترس.
چند روز بعد، خبر رسید که ملکه به بیماری سختی مبتلا شده.
تهیونگ با شنیدن این خبر، دیگه نتونست توی اتاقش بمونه.
وقتی یون هی خواست همراهش بره، قبول کرد و باهم به دیدن ملکه رفتن.
چند دقیقه بعد.
نگهبانا یون هی رو بیرون کشیدن.
بنظر ترسیده میومد.
_او...اوپا؟....
با ناباوری برادرش و صدا میزد.
درهای اتاق ملکه بسته شد و تنها کسی که اون تو بود تهیونگ بود.
وقتی دوباره در باز شد...
دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
صدای گریهی خدمتکارها تمام قصر رو پر کرده بود.
پزشک سلطنتی داخل رفت ولی با صورتی رنگپریده از اتاق بیرون اومد.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
تهیونگ گوشهی اتاق روی زمین نشسته بود.
نگاهش خالی بود.
انگار خودش هم نمیفهمید چه اتفاقی افتاده.
_م.....من...
از اون روز به بعد...
ملکه دیگه بین اونا نبود.
و ولیعهد...
دیگه اون پسر آروم و مهربون سابق نبود.
خبر این اتفاق خیلی زود توی قصر پیچید.
بعضیا میگفتن ولیعهد نفرین شده.
بعضیا میگفتن روح شیطانی توی وجودشه.
بعضیام فقط از شنیدن اسمش میترسیدن.
اما هیچکس حقیقت رو نمیدونست.
حتی خود تهیونگ.
بعد از اون روز، دیگه هیچکس بدون اجازه به ولیعهد نزدیک نمیشد.
حتی یون هی.
اون هر بار تا جلوی اتاق برادرش میرفت...
ولی قبل از اینکه دستش به در برسه، منصرف میشد.
سرش رو پایین مینداخت...
و آروم برمیگشت.
تهیونگ هم از پشت همون در بسته، هر بار صدای قدمهای خواهرش رو میشنید...
اما دیگه جرئت باز کردن در رو نداشت.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒
تهیونگ حالا ۱۸ سالش شده بود.
چند ماهی میشد که تغییرات عجیبی توی بدنش حس میکرد.
اولش فکر میکرد خستگیه.
اما کمکم فهمید قضیه چیز دیگهایه.
وقتی عصبی میشد، مردمک چشمهاش زرد میشد.
گاهی بوی چیزایی رو حس میکرد که بقیه متوجهش نمیشدن.
یه روز هم وقتی یون هی موقع بازی دستش خراش برداشت، تهیونگ از چند قدم اونطرفتر بوی خون رو حس کرد.
برای چند ثانیه چشمهاش زرد شد و نیشهاش آروم بیرون اومدن.
اون روز با ترس از خواهرش فاصله گرفت.
از همون روز، خودش رو داخل اتاقش حبس کرد.
حتی اجازه نمیداد کسی وارد اتاقش بشه.
یون هی هر روز پشت در اتاقش میاومد.
_ اوپا...؟ امروز معلم ازم تعریف کرد...
روز بعد...
_ اوپا... بریم کتاب بخونیم؟
روز بعد...
_اوپا شنیدم یه جشن کوچولو تو شهر برگزار شده بریم ببینیم؟.
و روز بعد...
_ اوپا... فقط یه بار درو باز کن...خواهش میکنم داری نگرانم میکنی.
اما هیچ جوابی نمیشنید.
تهیونگ خودش رو از همه دور کرده بود.
نه از روی بیمحبتی...
از ترس.
چند روز بعد، خبر رسید که ملکه به بیماری سختی مبتلا شده.
تهیونگ با شنیدن این خبر، دیگه نتونست توی اتاقش بمونه.
وقتی یون هی خواست همراهش بره، قبول کرد و باهم به دیدن ملکه رفتن.
چند دقیقه بعد.
نگهبانا یون هی رو بیرون کشیدن.
بنظر ترسیده میومد.
_او...اوپا؟....
با ناباوری برادرش و صدا میزد.
درهای اتاق ملکه بسته شد و تنها کسی که اون تو بود تهیونگ بود.
وقتی دوباره در باز شد...
دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
صدای گریهی خدمتکارها تمام قصر رو پر کرده بود.
پزشک سلطنتی داخل رفت ولی با صورتی رنگپریده از اتاق بیرون اومد.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
تهیونگ گوشهی اتاق روی زمین نشسته بود.
نگاهش خالی بود.
انگار خودش هم نمیفهمید چه اتفاقی افتاده.
_م.....من...
از اون روز به بعد...
ملکه دیگه بین اونا نبود.
و ولیعهد...
دیگه اون پسر آروم و مهربون سابق نبود.
خبر این اتفاق خیلی زود توی قصر پیچید.
بعضیا میگفتن ولیعهد نفرین شده.
بعضیا میگفتن روح شیطانی توی وجودشه.
بعضیام فقط از شنیدن اسمش میترسیدن.
اما هیچکس حقیقت رو نمیدونست.
حتی خود تهیونگ.
بعد از اون روز، دیگه هیچکس بدون اجازه به ولیعهد نزدیک نمیشد.
حتی یون هی.
اون هر بار تا جلوی اتاق برادرش میرفت...
ولی قبل از اینکه دستش به در برسه، منصرف میشد.
سرش رو پایین مینداخت...
و آروم برمیگشت.
تهیونگ هم از پشت همون در بسته، هر بار صدای قدمهای خواهرش رو میشنید...
اما دیگه جرئت باز کردن در رو نداشت.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۲۱۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط