زندگی مافیایی ما

زندگی مافیایی ما

پارت ۱۲

وقتی بچه ها رفتن بیرون چشمام و بستم تا بخوابم اما همش چهره اون کثافت جلوی چشمام بود هه فکر کرده میبخشمش و میزارم در کنار ما لذت ببره از زندگی
نگاهی به میز های بغل تخت انداختم که گوشیم و دیدم برش داشتم و به بکهیون پیام دادم

این سوک: ازت میخوام همه چیه زندگی این مرد و دربیاری از شوگا کمک بگیر تا زودتر اطلاعات و بدست بیاری

پیام و که ارسال کردم رفتم تا یکم گوشی بازی کنم
همینطور داشتم بازی می‌کردم که در اتاق زده شد و تهیونگ وارد اتاق شد گوشیم و خاموش کردم و گزاشتم روی میز تهیونگ اومد و نشست گوشه تخت و نگام کرد
آروم داشتم نگاش میکردم که یه دفعه خم شد سمتم و بوسه ای به لبم زد که باعث شد بگم

این سوک: یاا الان وقت این چیزا نیس

تهیونگ: نگران نباش به زودی وقتش میرسه
و همراه حرفش لبخند دلنشینی زد
آروم اومد سمتم و من و کشید توی بغلش
نفسم و فرستادم بیرون و لب باز کردم تا بگم که چرا دختر نبودم

این سوک : اهم خب راستش درباره اون شب برات سوال نیس که چرا دختر نبودم؟

تهیونگ: من تمام ماجرا رو میدونم پس نگران نباش

نفسم و محکم فرستادم بیرون و خودم و بیشتر توی بغلش فشردم که نفهمیدم چطوری خوابم برد
دیدگاه ها (۲)

تو واقعا کی هستی پارت ۱۳پریدم روی کولش و گفتما.ت: هوی گوریل ...

کیووووتااا

کراش زدم رو این کلیپپپپ

۴۰۴ تاییمون مبارکککککمرسی که با من بودییین تازه واردات پیج خ...

part 4یونگی | POVصبح با صدایی بیدار شدم که هیچ جوره به خواب‌...

در اغوش نفرت

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۶ فصل ۳ )هیچی نیست. بخواب سرفه شديدي ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط