بخواطر فکرهای زیادی که تو سرم بود خوابم نمیبرد

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦

𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟔

بخواطر فکرهای زیادی که تو سرم بود خوابم نمی‌برد.
چرا باید منو بیاره اینجا پیش خودش تا کسی منو نکشه.
چرا بقیه دکترا رو نیاورد که نمیرن.

کوک: هنوز نخوابیدی؟

آنالی:نه
میخوای جایی بری؟

کوک:آره باید برم شرکت.

آنالی: آها
راستی توی این مدتی‌ که توی تیمارستان بودی کی شرکتت رو مدیریت میکرد؟

کوک: خودم.

آنالی:چطوری؟

کوک: دیگه اینش به تو مربوط نیست.
از اتاقت تا من نیومدم بیرون نیا.

آنالی:من حوصلم سر می‌ره.

کوک: به من ربطی نداره پس بهتره به حرفم گوش کنی.
راستی چند دست لباس هم برات گذاشتم توی کمد.

آنالی: باشه.

کوک: و اینکه در اتاق رو قفل می‌کنی به جز آجوما یا هانا درو روی هیچ کس باز نمیکنی.

آنالی:مگه به خدمتکارات اعتماد نداری؟

کوک: اعتماد دارم ولی اونا از تو خوششون نمیاد.

آنالی: یعنی اونا تورو لو نمیدن.

کوک:جرعتشو ندارن.

آنالی: آها

کوک: بلدی کراوات ببندی.

آنالی:آره.

کوک: میشه مال منو ببندی.

آنالی:باشه.
از روتخت بلند شدم وسمتش رفتم.
بخواطر کوتاه بودنم بهش نمی‌رسیدم.
رفتم روی تخت وایستادم تا قدم بهش برسه.

کوک:نمی‌تونستی روی زمین ببندیش؟

آنالی:نه قدم بهت نمی‌رسید.
آروم شروع کردم به بستن کراواتش تمام مدت زل زده بود بهم و این باعث میشد تمرکزمو ازدست بدم و نتونم درست ببندمش.

آنالی:میشه اینقدر نگام نکنی.

کوک: باشه.

ادامه دارد.................∆
دیدگاه ها (۰)

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟕جونگ کوک سرشو بردبه طرف دیگه ای و دستشو پشت ک...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟖چشامو آروم باز کردم و دور اطرافمو نگاه کردم ت...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟓نمی‌تونستم دیگه دستامو تکون بدم همون جا وسط ع...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟒آنالی:نمی‌تونستم کاری به جز زدن بین پاش کنم م...

#why_himpart:90آنالی:جونگ کوککککک!جونگ‌کوک:باشه باشه برو لبا...

از زبان ا/تدر رو برام باز کرد سوار شدم خودشم سوار شد گفت : م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط