{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌊فن فیک زندگی میساکی کوروکاوا🌊

🌊فن فیک زندگی میساکی کوروکاوا🌊
حوصله ام ریده بود گفتم یکم براتون فعالیت کنم حیح💔🤏
#پارت_سوم
#اوسی

ویو (راوی)
*نکته؛ میساکی اینجا ۱۶ سالشه و ران و ریندو ۱۸ سالشونه(زمان آرک تنجیکوعه)*
میساکی و ران در حال مبارزه با باند مشکوکی که به میساکی بیچاره که در حال خرید کردن بود آسیب رسونده بود بودن...
ریندو هم فقط نگاشون می‌کرد که ران عین عزرائیل دم بخت..
بجای زدن کله اون پیری عنتر(رئیس باند مشکوکه)...
با پا زد تو سر ریندو...
بدبخ ریندو هم که بخاطر ران کفری شده بود داد زد: د خب صگگگ!
چرا منو میزنی کو*نی! بدهکارم بهت مگه؟
ران: هیسسشششککک!
دهنتو گل بگیر، بچه نشسته هاااا
میساکی: بچه عمته ک*کش!!
ران: خو حالا جو نگیرتت..
بیاین برگردیم خونه...
این بیچاره های فلک زده تو راه خونه بودن یه یکدفعه یه پسره‌ی خیلی عجیب با ظاهری شبیه لباس یه باند خلافکار تازه‌تاسیس جلوشون سبز شد...
پسر از ران و ریندو خواست تا کمی باهاشون صحبت کنه اما ران و ریندو چون خسته‌ی مبارزه بودن یکمی طفره رفتن اما بازم چاره ای جز قبول کردن نبود...اون ها به گوشه‌ی کوچه ای رفتن تا صحبت کنن و میساکی کنار خیابون منتظر موند...
چن دقیقه ای گذشت...
میساکی دید که اونا خیلی غرق صحبت شدن پس نمی‌خواست مزاحمشون بشه...
راهش رو به سمت خونه کج کرد که با یه پسر توی راهش برخورد کرد...
پسره با نگاهی سرد به میساکی افتاده روی زمین نگاه می‌کرد و سکوت، بین اونها فریاد می‌زد...
میساکی خواست از جایش بلند شه که دست پسر جلوی راهش رو گرفت...
پسره: میتونم بهتون کمک کنم، بانوی جوان؟
میساکی: اوه! آره حتما! ممنونم ازت!^^
پسر: خواهش میکنم وظیفست...
تار های موی سفید پسر در هوا موج میزد و چشمای بنفش کهکشانی او از جهانی فراتر از تصور انسان سخن می‌گفت...
میساکی متوجه شباهت ظاهری خودش و پسر شد و از پسر سوالی پرسید:
ام...ببخشید اینو میپرسم اما اسمت چیه؟
پسر: اوه...بله باید زودتر خودم رو معرفی میکردم!
شرمنده ام بانوی جوان...اسم من..
ایزانا کوروکاواست!!!
میساکی خشکش زد..
کمی لرزید اما سعی کرد پنهانش کند...
این اسم خیلی خیلی برایش آشنا بود...
انگار هزاران بار این اسم را شنیده باشد...
صدای محوی از دور شنیده می‌شد...
بله! صدای ران بود!
ران: کی...ساکی...میساکی!!!
کجا سِیر میکنی دختر؟ سه‌ساعته دارم صدات میکنم بچه!
میساکی: اوه ببخشید حواسم نبود...
ایزانا: اتفاقی افتاده پرنسس؟
میساکی: نه فقط...
ران...میشه این آقا رو کامل بهم معرفی کنی؟
ران: آمم...باشه...ولی چرا تو باید در مورد ایزانا کنجکاو باشی؟
میساکی: فقط میخوام از یک چیزی مطمئن بشم!!!


دیگه شرمندتون کم بود🫂
تا درودی دیگر بدرود💔
دیدگاه ها (۴)

🌊فن‌فیک زندگی میساکی کوروکاوا🌊#پارت_چهارم#اوسیدوستان عزیز......

واقعااااکههه🗿خدایی باهاتون قهرم..😔هیچ کدومتون از پیج آرت هام...

اهم...دوستان عزیز...اومدم دوباره زر بزنم💔🤓میخواستم بگم که......

دوستان...شرمنده ولی باید بگم فعلا امکان ادامه دادن فیکشن ماف...

🌊فن‌فیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊@misaki000#فن_فیک#misaki_kuro...

ا/ت :ریندو ریندو:جانم ا/ت: دلم توت فرنگی میخود ریندو:باشه بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط