{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Secret of Love in the Dark Shadow

The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۴
خوب این قسمت یکم ترسناک خود را آماده سازی کنید😈

همون شب، یه ساعت بعد...

چراغا هنوز خاموش بود. تهیونگ شمع روشن کرده بود. نور نارنجی شمع می‌افتاد رو صورت آقای کانگ و سول‌گی. سایه‌ها می‌رقصیدن رو دیوار.

آقای کانگ: (با صدای لرزان) برادر من... کانگ جائه وون. ۱۰ سال پیش باید می‌مرد. ولی نمرد. الان یه هیولاست.

سول‌گی: چرا می‌گین هیولا؟

آقای کانگ: چون اون آدم نمی‌کشه. اون... روح آدما رو می‌گیره.

تهیونگ: (جا خورد) چی می‌گین؟ روح؟

آقای کانگ: آره. هرکی رو می‌کشه، روحش می‌مونه پیشش. می‌شه برده‌اش. حالا کلی روح داره. همشون براش کار می‌کنن.

ناگهان صدای قدم از طبقه بالا اومد.

تهیونگ: (بلند شد) کافه دو طبقه نداره!

همه به سقف نگاه کردن. قدم سنگین بود. یه نفر داشت راه می‌رفت روی سقف.

دوم... دوم... دوم...

سول‌گی: (دستش لرزید) اون چیه؟

صدای خنده اومد. یه خنده‌ی سرد. انگار از ته چاه می‌اومد.

بعد صدای خش دار: "سول‌گی... دخترم... بیا پیش بابا..."

آقای کانگ: (گریه کرد) نه... نه... اون اینجاست. اون پیدا مون کرده.

تهیونگ دوید سمت پله. می‌خواست بره بالا ببینه کیه.

سول‌گی: (جیغ زد) تهیونگ! نرو!

دیر شده بود. تهیونگ رفت بالا. تاریکی. هیچکس نبود. فقط یه آینه قدیمی رو دیوار.

نزدیک شد. به آینه نگاه کرد. خودش رو دید. ولی یه چیز عجیب.

تصویرش توی آینه دست تکون داد. ولی تهیونگ دست تکون نداده بود!

تهیونگ: (عقب رفت) چ... چی؟

تصویرش توی آینه لبخند زد. بعد حرف زد: "بیا تو... منتظرتم..."

یه دست از توی آینه اومد بیرون و مچ تهیونگ رو گرفت!

ادامه دارد...

خوب دو تا پارت طولانی نوشتم..‌.
پس شرطا ۱۵ لایک کامنت هم پای خودتون اگه دوست داشتی بنویس اگه هم نه اشکال نداره😇
دیدگاه ها (۶)

اوای فنوتPart =۹(قصر ورسای، فرانسه - صبح روز بعد)نور آفتاب ا...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۵همون لحظه...دستی...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۳ناگهان در کافه ب...

اوای فنوتPart =۸نیمه شب، جلوی دروازه‌های ورسایبالاخره رسیدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط