اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۸
نیمه شب، جلوی دروازههای ورسای
بالاخره رسیدند. قصر ورسای توی تاریکی بارونی، مثل یه هیولای سنگی بود. چراغهای روشن توی پنجرهها، سایههای عجیب میانداختن روی دیوارها.
دروازهبان با تعجب به کاروان خیس و گلآلود نگاه کرد: "شما... شما پادشاه ایتالیایید؟"
تهیونگ کلاه خیسهاش رو برداشت: "بله. بیا تو رو به پادشاهت ببر."
دروازه باز شد. تهیونگ وارد قصر شد. یه عالمه خدمتکار دویدن که وسایلش رو بگیرن، ولی تهیونگ ول نداد. شمشیرش رو هم از کمر باز نکرد.
توی تالار بزرگ، پادشاه فرانسه نشسته بود روی تخت. یه مرد میانسال با ریش مجلل و چشمای نافذ. کنارش، یه صف از پرنسسها ایستاده بودن. هر کدوم یه لباس فاخر پوشیده بودن، جواهرات به گردن داشتن، آرایش سنگین کرده بودن.
پادشاه فرانسه بلند شد و با لبخندی ساختگی گفت: "خوش اومدی پادشاه جوان. خسته نباشی. برات شراب آوردن."
تهیونگ بدون اینکه لبخند بزنه، گفت: "من برای شراب نیومدم. بگو ببینم مسابقه چی هست و کی شروع میشه."
همه تالار ساکت شدن. پرنسسا با تعجب به هم نگاه کردن. پادشاه فرانسه یه کم جا خورد، بعد خندید: "پسرم، اول یه کم استراحت کن. فردا صبح همه چیز رو توضیح میدم."
تهیونگ نگاه سردی به پرنسسا انداخت. همه خوشگل بودن، آراسته، ولی هیچکدوم اون حس رو بهش ندادن. اون حسی که توی خوابای شبش میدید.
همین موقع، از پشت ستونهای تالار، یه جفت چشم کوچولو داشت نگاه میکرد. یه دختر ۱۶ ساله با موهای قهوهای و چشمای عسلی. اون کوچکترین دختر پادشاه بود، کسی که قرار نبود توی مسابقه شرکت کنه چون هنوز به سن ازدواج نرسیده بود. ولی اون اومده بود تا پادشاه جوان رو از دور ببینه.
اسمش ایزابل بود. ولی اون موقع، کسی نمیدونست که قراره چی بشه...
ادامه دارد...
شرطا برای پارت بعد ۲دنبال کننده و ۱۵لایک 😊🤗
Part =۸
نیمه شب، جلوی دروازههای ورسای
بالاخره رسیدند. قصر ورسای توی تاریکی بارونی، مثل یه هیولای سنگی بود. چراغهای روشن توی پنجرهها، سایههای عجیب میانداختن روی دیوارها.
دروازهبان با تعجب به کاروان خیس و گلآلود نگاه کرد: "شما... شما پادشاه ایتالیایید؟"
تهیونگ کلاه خیسهاش رو برداشت: "بله. بیا تو رو به پادشاهت ببر."
دروازه باز شد. تهیونگ وارد قصر شد. یه عالمه خدمتکار دویدن که وسایلش رو بگیرن، ولی تهیونگ ول نداد. شمشیرش رو هم از کمر باز نکرد.
توی تالار بزرگ، پادشاه فرانسه نشسته بود روی تخت. یه مرد میانسال با ریش مجلل و چشمای نافذ. کنارش، یه صف از پرنسسها ایستاده بودن. هر کدوم یه لباس فاخر پوشیده بودن، جواهرات به گردن داشتن، آرایش سنگین کرده بودن.
پادشاه فرانسه بلند شد و با لبخندی ساختگی گفت: "خوش اومدی پادشاه جوان. خسته نباشی. برات شراب آوردن."
تهیونگ بدون اینکه لبخند بزنه، گفت: "من برای شراب نیومدم. بگو ببینم مسابقه چی هست و کی شروع میشه."
همه تالار ساکت شدن. پرنسسا با تعجب به هم نگاه کردن. پادشاه فرانسه یه کم جا خورد، بعد خندید: "پسرم، اول یه کم استراحت کن. فردا صبح همه چیز رو توضیح میدم."
تهیونگ نگاه سردی به پرنسسا انداخت. همه خوشگل بودن، آراسته، ولی هیچکدوم اون حس رو بهش ندادن. اون حسی که توی خوابای شبش میدید.
همین موقع، از پشت ستونهای تالار، یه جفت چشم کوچولو داشت نگاه میکرد. یه دختر ۱۶ ساله با موهای قهوهای و چشمای عسلی. اون کوچکترین دختر پادشاه بود، کسی که قرار نبود توی مسابقه شرکت کنه چون هنوز به سن ازدواج نرسیده بود. ولی اون اومده بود تا پادشاه جوان رو از دور ببینه.
اسمش ایزابل بود. ولی اون موقع، کسی نمیدونست که قراره چی بشه...
ادامه دارد...
شرطا برای پارت بعد ۲دنبال کننده و ۱۵لایک 😊🤗
- ۳.۳k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط