𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p22
تهیونگ با کلافگی دستش رو درون موهاش برد:« این رو کسی بگه که خودش برای من معنایی داشته باشه. من حتی اسمت رو نمیدونم! »
جونگکوک که نمیدونست چه بلایی سر تهیونگ دیشب اومده گفت:« پس میتونی از تهیونگه دیشب بپرسی.. برای اون، من معنا دارم. »
تهیونگ دست به کمر ایستاد و نفس عمیقی کشید:« اون و من دوتا آدم جداییم، فهمیدی؟ پس هی سعی نکن اون چیز رو به من ربط بدی...»
چشم های جونگکوک کمی ناراحت شد. صداش هنوز هم بم و آروم بود:« گوش کن، من نمیدونم چه اتفاقی افتاده و تهیونگ دیشب کجا رفته...ولی اون «چیز»، بخشی از توعه، تهیونگ. تا وقتی خودت طردش کنی و نپذیریش نباید از دیگران توقع داشته باشی..»
تهیونگ جلو اومد. به چشم های غمگین جونگکوک خیره شد و مشتی نه ضعیف و نه محکم به کمی پایین تر از ترقوه ی جونگکوک زد. با صدایی که در انتها کمی گرفته بود گفت:« تو چی میدونی؟ تو هیچی نمیدونی.. پس نمیتونی منو بفهمی! »
جونگکوک با دوتا از انگشت هاش، با ظرافت تمام و به آرومی مچ دست تهیونگ رو گرفت:« اگر میخوای بهتر بفهممت، برام توضیح بده. چون یه نفر اینجاست که از وقتی بیدار شدی داره تلاش میکنه کنجکاویش رو محار کنه. »
گرمای دست جونگکوک روی مچ دست سرد تهیونگ تضاد زیبایی ایجاد کرده بود.
جونگکوک انگشت هاش رو از دور مچ دست تهیونگ باز کرد و دستش رو روی زانو هاش گذاشت:« گوش کن، من نمیخوام مجبورت کنم. اگر نمیخوای بگی، واقعا اشکالی نداره. اگرم میخوای بگی، اما تردید داری، لازم نیست حتما الان بگی. هر موقع که آماده بودی میتونی بهم بگی. نه برای رفع کنجکاویه من، برای اینکه بهتر درکت کنم. چون خودت دنبال درک بیشتر بودی.. »
جونگکوک لبخندی زد:« داره به ظهر نزدیک میشه، پس باید برم صبحونه درست کنم.اگر صبحونه ی خاصی مد نظرته بهم بگو. تو این مدت، میتونی به حرف هام فکر کنی.. البته، این اجباری نیست..پیشنهاده.»
تهیونگ کلافه با جلوی موهاش ور رفت. بعد زیر لب «ایش» گفت و با دستش کل موهاش رو به هم ریخت و یدونه از پاهاش رو به زمین کوبید.
سمت مبل رفت. خودش رو بیخیال روی مبل انداخت. تهیونگ ناله ای که از فنر های مبل در رفت رو نادیده گرفت.
کنترل تلویزیون رو برداشت و باتری هاش رو سر جاشون قرار داد.
بعد با فشار محکم ناخن هاش به دکمه های کنترل، تلویزیون رو روشن کرد و شبکه ها رو بالا پایین کرد.
با وجود تصویر های کانال های مختلفی که روی تلویزیون بودن، تصویر و صدای جونگکوک مدام توی ذهن تهیونگ پخش میشد و تنهاش نمیذاشت.
جونگکوک آستین هاش رو بالا داده بود. با دقت چیزی که درون ظرف پلاستیکی نسبتا بزرگ بود رو با هم زن دستی هم میزد و رگ دست کشیدش برجسته شده بود.
p22
تهیونگ با کلافگی دستش رو درون موهاش برد:« این رو کسی بگه که خودش برای من معنایی داشته باشه. من حتی اسمت رو نمیدونم! »
جونگکوک که نمیدونست چه بلایی سر تهیونگ دیشب اومده گفت:« پس میتونی از تهیونگه دیشب بپرسی.. برای اون، من معنا دارم. »
تهیونگ دست به کمر ایستاد و نفس عمیقی کشید:« اون و من دوتا آدم جداییم، فهمیدی؟ پس هی سعی نکن اون چیز رو به من ربط بدی...»
چشم های جونگکوک کمی ناراحت شد. صداش هنوز هم بم و آروم بود:« گوش کن، من نمیدونم چه اتفاقی افتاده و تهیونگ دیشب کجا رفته...ولی اون «چیز»، بخشی از توعه، تهیونگ. تا وقتی خودت طردش کنی و نپذیریش نباید از دیگران توقع داشته باشی..»
تهیونگ جلو اومد. به چشم های غمگین جونگکوک خیره شد و مشتی نه ضعیف و نه محکم به کمی پایین تر از ترقوه ی جونگکوک زد. با صدایی که در انتها کمی گرفته بود گفت:« تو چی میدونی؟ تو هیچی نمیدونی.. پس نمیتونی منو بفهمی! »
جونگکوک با دوتا از انگشت هاش، با ظرافت تمام و به آرومی مچ دست تهیونگ رو گرفت:« اگر میخوای بهتر بفهممت، برام توضیح بده. چون یه نفر اینجاست که از وقتی بیدار شدی داره تلاش میکنه کنجکاویش رو محار کنه. »
گرمای دست جونگکوک روی مچ دست سرد تهیونگ تضاد زیبایی ایجاد کرده بود.
جونگکوک انگشت هاش رو از دور مچ دست تهیونگ باز کرد و دستش رو روی زانو هاش گذاشت:« گوش کن، من نمیخوام مجبورت کنم. اگر نمیخوای بگی، واقعا اشکالی نداره. اگرم میخوای بگی، اما تردید داری، لازم نیست حتما الان بگی. هر موقع که آماده بودی میتونی بهم بگی. نه برای رفع کنجکاویه من، برای اینکه بهتر درکت کنم. چون خودت دنبال درک بیشتر بودی.. »
جونگکوک لبخندی زد:« داره به ظهر نزدیک میشه، پس باید برم صبحونه درست کنم.اگر صبحونه ی خاصی مد نظرته بهم بگو. تو این مدت، میتونی به حرف هام فکر کنی.. البته، این اجباری نیست..پیشنهاده.»
تهیونگ کلافه با جلوی موهاش ور رفت. بعد زیر لب «ایش» گفت و با دستش کل موهاش رو به هم ریخت و یدونه از پاهاش رو به زمین کوبید.
سمت مبل رفت. خودش رو بیخیال روی مبل انداخت. تهیونگ ناله ای که از فنر های مبل در رفت رو نادیده گرفت.
کنترل تلویزیون رو برداشت و باتری هاش رو سر جاشون قرار داد.
بعد با فشار محکم ناخن هاش به دکمه های کنترل، تلویزیون رو روشن کرد و شبکه ها رو بالا پایین کرد.
با وجود تصویر های کانال های مختلفی که روی تلویزیون بودن، تصویر و صدای جونگکوک مدام توی ذهن تهیونگ پخش میشد و تنهاش نمیذاشت.
جونگکوک آستین هاش رو بالا داده بود. با دقت چیزی که درون ظرف پلاستیکی نسبتا بزرگ بود رو با هم زن دستی هم میزد و رگ دست کشیدش برجسته شده بود.
- ۶.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط