{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت هفـتــم
بیست و نه ژوئن
آن شب که کلمات در حضور ستاره ام معنایشان رو می‌بازند.

آن شب، پس از ده ماه کامل فقط تماشا کردن ستاره‌ام از پشت پنجره ای شیشه ای، سمتش رفتم. بلاخره من هم از جنس آسمان شدم، یک ابر..
تصورش هم دشوار بود..انتخاب کلمات، در حضور ستاره‌ام..
انگار هر زمان که نزدیکش میشدم کلمات معنی‌شان را می‌باختند..
فکر میکردم تنها لازم است ابر شوم..از جنس آسمان.
آنگاه میتوانم نزدیکش شوم..هر زمان با اون صحبت کنم..
اما این، تنها یکی از مراحلش بود..
هر زمان نزدیکش میشدم، اندکی تامل میکردم...
او یک ستاره بود.. زیبا و درخشان.
من یک ابر بودم؛ درخششی نداشتم.. حضورم گذرا، نسبتا نامرئی و سبک بود...
من یک نویسنده ام یا حداقل میتوان اینطور گفت. کلمات، جادویی من هستند...
اما تو اولین کسی بودی که جادویم را گرفتی... کلمات را...
چون کلماتم برای توصیف آنچه هست جادو می‌کنند..اما برای توصیف تویی که فراتر از آنچه هست رفته ای، چیزی برتر از جادو نیاز است.


تقدیم به ستاره‌ام.. اولین کسی که جادو را از جادوگرش گرفت و کلماتم را دزدید.


از این به بعد دست نوشته هام رو اینجا میذارم.
دیدگاه ها (۱۸)

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p27تهیونگ نیشخندی زد. با ق...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هشـتــم سی ژوئن یک...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p23عینکش رو با دستش عقب داد که نگاهش...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p22تهیونگ با کلافگی دستش رو درون موه...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط