𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p23
عینکش رو با دستش عقب داد که نگاهش به تهیونگ افتاد که دستش رو محکم روی کنترل میکوبه.
نگاهش نگران شد. دوباره به ظرف نگاه کرد، اما با تهیونگ حرف زد:« کنترل خراب میشه.. اگر میخوای خشمت رو تخلیه کنی راه حل های سالم تری هست... مثلا من وقتی خشمگین میشدم، آشپزی میکردم. با حرص تخم مرغ هارو میشکوندم و به ترک برداشتنشون میخندیدم. محکم همشون میزدم و از ترکیب شدنشون لذت میبردم و با صدای بلند آهنگ میخوندم. اون شخصیتم کمی از شخصیت اصلیم دوره، اما خواستم بگم خشم یه چیزه طبیعیه.. »
تهیونگ لبخند عصبی ای زد و کنترل رو روی مبل انداخت:« واقعا؟ بهت نمیخوره هرگز عصبی بشی! »
بعد با لحنی سرد طعنه زد:« یعنی ازم میخوای هر موقع عصبی شدم کار خونه کنم؟»
جونگکوک که حواسش به پودری بود که توی ظرف میریخت، صداش کمی بم تر هم شده بود:« از من بپرسی میگم آشپزی کار خونه نیست.. اما در کل، منظورم این نبود. داشتم میگفتم راه خودت رو برای تخلیه ی احساساتت پیدا کن؛ و یادآوری میکردم تو تنها کسی نیستی که خشمگین میشه. »
تهیونگ دستش رو روی سرش گذاشت و دوباره با لحن تندی طعنه زد:« ممنون که یادآوری کردی! آخه فکر میکردم من تنها کسیَم که خشمگین میشه.. گور باباش! »
جونگکوک با سریع ترین حالت ممکن هم میزد:« من این حرف رو زدم، چون آدم گاهی به یه یادآوری کوچیک نیاز داره.. منظورم هرگز این نبود که تو نمیفهمی یا من خیلی دانا ام.. »
تهیونگ بالشتی رو روی صورتش گذاشت و با لحنی حرصی گفت:« فقط غذاتو درست کن! »
جونگکوک قالب کیکی رو از کابینت بیرون آورد. تمام توجهش رو به کارش داده بود. با ظرافت تمام، مواد توی ظرف رو داخل قالب میریخت.
اون مایع، بوی شکلات میداد و رنگی شبیه به خاکی داشت.
ظرف رو توی فر گذاشت و تنظیمش کرد. در فر با صدای کوتاهی بسته شد.
دستش رو تکوند.
بوی شکلات از زیر بالشت بینی تهیونگ رو پر کرد. حالا تهیونگ باید با دنیای بیرون که «بوی شکلات میداد» مبارزه میکرد.
خیلی وقت بود که شکلات نخورده بود. حوصلش نمیومد چیزی درست کنه و نمیخواست غذا سفارش بده.. پس بیشتر مواقع سالاد، آب یا آدامس میخورد. اینطوری احساس گشنگی نمیکرد..
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیدد. برای پر شدن کامنتا ایموجی نفرستید یا چیزای رندوم نگیدد.) ۴۰ بازنشر
p23
عینکش رو با دستش عقب داد که نگاهش به تهیونگ افتاد که دستش رو محکم روی کنترل میکوبه.
نگاهش نگران شد. دوباره به ظرف نگاه کرد، اما با تهیونگ حرف زد:« کنترل خراب میشه.. اگر میخوای خشمت رو تخلیه کنی راه حل های سالم تری هست... مثلا من وقتی خشمگین میشدم، آشپزی میکردم. با حرص تخم مرغ هارو میشکوندم و به ترک برداشتنشون میخندیدم. محکم همشون میزدم و از ترکیب شدنشون لذت میبردم و با صدای بلند آهنگ میخوندم. اون شخصیتم کمی از شخصیت اصلیم دوره، اما خواستم بگم خشم یه چیزه طبیعیه.. »
تهیونگ لبخند عصبی ای زد و کنترل رو روی مبل انداخت:« واقعا؟ بهت نمیخوره هرگز عصبی بشی! »
بعد با لحنی سرد طعنه زد:« یعنی ازم میخوای هر موقع عصبی شدم کار خونه کنم؟»
جونگکوک که حواسش به پودری بود که توی ظرف میریخت، صداش کمی بم تر هم شده بود:« از من بپرسی میگم آشپزی کار خونه نیست.. اما در کل، منظورم این نبود. داشتم میگفتم راه خودت رو برای تخلیه ی احساساتت پیدا کن؛ و یادآوری میکردم تو تنها کسی نیستی که خشمگین میشه. »
تهیونگ دستش رو روی سرش گذاشت و دوباره با لحن تندی طعنه زد:« ممنون که یادآوری کردی! آخه فکر میکردم من تنها کسیَم که خشمگین میشه.. گور باباش! »
جونگکوک با سریع ترین حالت ممکن هم میزد:« من این حرف رو زدم، چون آدم گاهی به یه یادآوری کوچیک نیاز داره.. منظورم هرگز این نبود که تو نمیفهمی یا من خیلی دانا ام.. »
تهیونگ بالشتی رو روی صورتش گذاشت و با لحنی حرصی گفت:« فقط غذاتو درست کن! »
جونگکوک قالب کیکی رو از کابینت بیرون آورد. تمام توجهش رو به کارش داده بود. با ظرافت تمام، مواد توی ظرف رو داخل قالب میریخت.
اون مایع، بوی شکلات میداد و رنگی شبیه به خاکی داشت.
ظرف رو توی فر گذاشت و تنظیمش کرد. در فر با صدای کوتاهی بسته شد.
دستش رو تکوند.
بوی شکلات از زیر بالشت بینی تهیونگ رو پر کرد. حالا تهیونگ باید با دنیای بیرون که «بوی شکلات میداد» مبارزه میکرد.
خیلی وقت بود که شکلات نخورده بود. حوصلش نمیومد چیزی درست کنه و نمیخواست غذا سفارش بده.. پس بیشتر مواقع سالاد، آب یا آدامس میخورد. اینطوری احساس گشنگی نمیکرد..
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت (نظرتونو بگیدد. برای پر شدن کامنتا ایموجی نفرستید یا چیزای رندوم نگیدد.) ۴۰ بازنشر
- ۸.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط