{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱

«یک قدم نزدیک‌تر»

ات هنوز نمی‌دانست حرف‌های جونگ‌کوک را باور کند یا نه.

صدای آرامش هنوز در گوشش می‌پیچید:

«تا وقتی من زنده‌ام، نمی‌ذارم کسی بهت دست بزنه.»

ات لبخند کوچکی زد.

— تو همیشه این‌قدر جدی حرف می‌زنی؟

جونگ‌کوک ابرویش را بالا انداخت.

— وقتی پای تو وسط باشه، آره.

ات برای چند ثانیه ساکت ماند.

قلبش بی‌دلیل تندتر زد. ❤️‍🔥

— خب... اگه من نخوام محافظتت رو؟

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

— اون‌وقت مجبورم قانعت کنم.

ات با شیطنت گفت:

— و اگه قانع نشدم؟

جونگ‌کوک لبخند کجی زد.

— اون‌وقت باید بیشتر تلاش کنم.

ات خواست جواب بده که ناگهان صدای جیمین از پشت سرشان بلند شد:

— ببخشیدااا! ما مزاحم یه صحنه عاشقانه شدیم یا هنوز می‌تونیم وارد اتاق بشیم؟ 😂

ات با حرص برگشت.

— جیمین! 😑

جیمین دست‌هایش را بالا برد.

— باشه بابا! من چیزی ندیدم! فقط دو نفر رو دیدم که تقریباً داشتن با نگاه همدیگه رو می‌خوردن! 😂

جونگ‌کوک خندید.

— جیمین...

— بله رئیس؟ 😇

— پنج دقیقه فرصت داری از اینجا بری.

جیمین با سرعت عقب رفت.

— چشم رئیس! من اصلاً اینجا نبودم! 😭😂(نه پسرم تو نبودی پی دی نیم بود🙄)

ات نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

اما درست همان لحظه، صدای تلفن جونگ‌کوک بلند شد.

لبخند از روی صورتش محو شد.

تماس را جواب داد.

— بگو.

چند ثانیه سکوت کرد.

چشمانش سرد شد.

— مطمئنی؟

صدای طرف مقابل از آن طرف خط شنیده نمی‌شد، اما واکنش جونگ‌کوک کافی بود.

— هیچ‌کس بهش نزدیک نمی‌شه. فهمیدی؟

تماس قطع شد.

ات آرام پرسید:

— چی شده؟

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

این بار خبری از شوخی در چهره‌اش نبود.

— پیداشون کردیم.

— کی رو؟

جونگ‌کوک نزدیک آمد و آرام گفت:

— کسایی که از اول دنبال تو بودن.

ات احساس کرد سرمای عجیبی در وجودش نشست.

— یعنی... همه این اتفاق‌ها به من مربوط بوده؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد دستش را به سمت ات دراز کرد.

— از این لحظه، دیگه هیچ چیزی رو ازت پنهان نمی‌کنم.

ات به دستش نگاه کرد.

بعد دست خودش را در دست او گذاشت.

— پس این بار... با هم میریم.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

— دقیقاً همینو می‌خواستم بشنوم.

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند پشت درِ نیمه‌باز، کسی ایستاده...

و تمام حرف‌هایشان را شنیده بود.

مرد ناشناس تلفنش را بیرون آورد و فقط یک جمله گفت:

— وارث بیدار شده.

و تماس را قطع کرد. 🌑
دیدگاه ها (۰)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۲«رازِ وارث»صدای قدم‌های مرد ناشناس د...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۳«آنچه پنهان مانده بود»دود تمام راهرو...

🌙 وارث سایه‌ها — پارت ۲۰بارون آروم روی شیشه‌های عمارت می‌خور...

🌙 وارث سایه‌ها | پارت ۱۹صدای بارون آرام روی شیشه‌های عمارت م...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۵«درِ سیاه»تق...تق...تق...صدای ضربه ا...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط