تقاص عشق
تقاص عشق
پارت ۹
صبح زیبایی شده بود همه جا بخاطر باران دیشب بوی باران میداد و هوای لذت بخشی بود
جیمین تویه اتاق اش بود و به دینا نکات میکرد بعد از چند دقیقه به دینا گفت
جیمین : آماده ای کوچولوم که بریم پایین
دینا درحالی که جلوی آینه تویه اتاق جیمین ایستاده بود و داشت به یونیفرم مهدکودک اش که پوشیده بود نگاه میکرد گفت
دینا : بابایی این خیلی خوشگله
جیمین : دینا بریم پایین تا با مادر و پدرم و خواهرام آشنا بشی
دینا کوچولو با نگرانی صورت اش را طرفه جیمین چرخوند
دینا : اگه از من خسسون نیاد چی
جیمین خنده ای کرد و رویه دینا کرد
جیمین : نگران نباش مگه میشه از تو خوششون نیاد
دینا : واقعا
جیمین : آره حالا هم بریم پایین
دینا با دست کوچولو اش دست جیمین را گرفت
دینا : بلیم
از اتاق خارج شدن و به سالن رفتن
م/ج: جیمین کجاست چرا نمیاد صبحانه بخوره
اونجی : الان میاد
جیمین در حالی که دست دینا رو گرفته بود از پله ها آمد پایین مادر و خواهراش با دیدن آن صحنه از صندلی هاشون بلند شدن بجز پدر جیمین اون ها شوکه نگاه میکردن
م/ج: پسرم این دختر کیه
جیمین : معرفی میکنم پارک دینا دختره از این به بعد دختر منه
اونجی : هیونگ یعنی چی
جانگ هی : نگو که هیونگ این دختره رو از يتيم خانه آوردی
جیمین : آره آوردم و از این کارم یه کشی حساب پس نمیدم
مادر جیمین با داد گفت
م/ج: پسرم این چه کاری بود که کردی
دینا سریع از ترس پشته سر جیمین قائم شد
جیمین : مادر داد نزنید بیاید بشینید صحبت میکنیم
همه گی به سمته صبحانه رفتن و نشستن دینا با دست کوچیک اش دست جیمین رو سفت گرفته بود
جیمین : دینا نیازی به ترس نیست اون مادر بزرگته اون پدربزرگته اونم عمه بزرگته اونم عمه کوچیکته
اونجی: سلام خوشگله
دینا : سلام
جیمین : دینا رو به فرزندی گرفتم و از این به بعد با ما زندگی میکنه
م/ج: چرا پسرم
جیمین : مادر لطفا در کارهام دخالت نکنید
جانگ هی چاپستیک اش را زد به
جانگ هی : یعنی چی یه دختر یتیم رو اوردی بعدش میگی که عضو خانواده مون هست
دینا : من یتیم نیستم من بابا دارم پالک جیمین بابای منه
جیمین : جانگ هی دیگه نبینم از این حرف ها بزنی
جانگ هی : اون
جیمین با صدای کمی بلند روبه جانگ هی کردی
جیمین : جانگ هی ساکت شو
جانگ هی از سره میز بلند شد و روبه مادر اش کرد
جانگ هی : برات متأسفم گذاشتی یه قریب فامیلی رو بگیره
بعد از این حرف اش کیف اش را برداشت و از عمارت خارج شد
بلاخره پدر جیمین حرفی زد همه سریع به اون نگاه کردن
پ/ج : پسرم من بهت اعتماد دارم که کاری نمیکنی که مارو سرف کنده کنی
جیمین : ممنونم پدر ....
اسلاید ۲ یونیفرم دینا
اسلاید ۳ کیف دینا
پارت ۹
صبح زیبایی شده بود همه جا بخاطر باران دیشب بوی باران میداد و هوای لذت بخشی بود
جیمین تویه اتاق اش بود و به دینا نکات میکرد بعد از چند دقیقه به دینا گفت
جیمین : آماده ای کوچولوم که بریم پایین
دینا درحالی که جلوی آینه تویه اتاق جیمین ایستاده بود و داشت به یونیفرم مهدکودک اش که پوشیده بود نگاه میکرد گفت
دینا : بابایی این خیلی خوشگله
جیمین : دینا بریم پایین تا با مادر و پدرم و خواهرام آشنا بشی
دینا کوچولو با نگرانی صورت اش را طرفه جیمین چرخوند
دینا : اگه از من خسسون نیاد چی
جیمین خنده ای کرد و رویه دینا کرد
جیمین : نگران نباش مگه میشه از تو خوششون نیاد
دینا : واقعا
جیمین : آره حالا هم بریم پایین
دینا با دست کوچولو اش دست جیمین را گرفت
دینا : بلیم
از اتاق خارج شدن و به سالن رفتن
م/ج: جیمین کجاست چرا نمیاد صبحانه بخوره
اونجی : الان میاد
جیمین در حالی که دست دینا رو گرفته بود از پله ها آمد پایین مادر و خواهراش با دیدن آن صحنه از صندلی هاشون بلند شدن بجز پدر جیمین اون ها شوکه نگاه میکردن
م/ج: پسرم این دختر کیه
جیمین : معرفی میکنم پارک دینا دختره از این به بعد دختر منه
اونجی : هیونگ یعنی چی
جانگ هی : نگو که هیونگ این دختره رو از يتيم خانه آوردی
جیمین : آره آوردم و از این کارم یه کشی حساب پس نمیدم
مادر جیمین با داد گفت
م/ج: پسرم این چه کاری بود که کردی
دینا سریع از ترس پشته سر جیمین قائم شد
جیمین : مادر داد نزنید بیاید بشینید صحبت میکنیم
همه گی به سمته صبحانه رفتن و نشستن دینا با دست کوچیک اش دست جیمین رو سفت گرفته بود
جیمین : دینا نیازی به ترس نیست اون مادر بزرگته اون پدربزرگته اونم عمه بزرگته اونم عمه کوچیکته
اونجی: سلام خوشگله
دینا : سلام
جیمین : دینا رو به فرزندی گرفتم و از این به بعد با ما زندگی میکنه
م/ج: چرا پسرم
جیمین : مادر لطفا در کارهام دخالت نکنید
جانگ هی چاپستیک اش را زد به
جانگ هی : یعنی چی یه دختر یتیم رو اوردی بعدش میگی که عضو خانواده مون هست
دینا : من یتیم نیستم من بابا دارم پالک جیمین بابای منه
جیمین : جانگ هی دیگه نبینم از این حرف ها بزنی
جانگ هی : اون
جیمین با صدای کمی بلند روبه جانگ هی کردی
جیمین : جانگ هی ساکت شو
جانگ هی از سره میز بلند شد و روبه مادر اش کرد
جانگ هی : برات متأسفم گذاشتی یه قریب فامیلی رو بگیره
بعد از این حرف اش کیف اش را برداشت و از عمارت خارج شد
بلاخره پدر جیمین حرفی زد همه سریع به اون نگاه کردن
پ/ج : پسرم من بهت اعتماد دارم که کاری نمیکنی که مارو سرف کنده کنی
جیمین : ممنونم پدر ....
اسلاید ۲ یونیفرم دینا
اسلاید ۳ کیف دینا
- ۱۰.۶k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط