تقاص عشق
تقاص عشق
پارت ۱۰
جیمین دست دینا رو گرفت و سوار ماشین شدن
دینا : بابای میلیم مهدکودک
جیمین : آره پرنسسم میریم مهدکودک
دینا : یهووو دوستای جدید پیدا میکنم
جیمین : آره دختر پرنسسم
به مهدکودک رسیدن از ماشین پیاده شدن جیمیت دسته دست رو گرفت و به سمته کلاس دینا رفتن
جیمین جلوی در کلاس ایستاد
\ دیگه وقتشه باید همو ببینیم پارک ات \
دینا : بابای نمیریم داخل
جیمین نفسه عمیقی کشید و وارده کلاس شدن
دختری که جلوی تخته ایستاده بود و با اون صدای مهربانش داشت حرف میزد صورت اش را طرفه آنها چرخوند
جیمین با دیدن اون شوکه شد
ات : شما
جیمین : همونی هستید که اون شب رسوندم تون
ات به سمته آنها آمد و دست اش را سمته جیمین دراز کرد
ات : از دوباره دیدنتون خوشبختم
جیمین دست اس را در دست ات گذاشت
جیمین : همچنین
دینا شوکه به آن دونفر نگاه میکرد
دینا : شما همدیگه لو میشناسید
جیمین : نه
ات : نه ولی الان آشنا میشم من مین ات هستم
جیمین از حرص دندون هایش را یه چسباند ولی با لبخند مصنوعی اش گفت
جیمین : پارک جیمین هستم دینا هم دخترمه و ازتون میخواهم که هواشو داشته باشید
ات : حتما نگران نباشید ولی همسرتون نیومدن
جیمین : همسرم فوت کرده
ات : متاسفم
دینا رویه جیمین کرد
دینا : واقعا بابای
جیمین با اشاره به دینا فهموند که چیزی نگه
جیمین :خوب من دیگه میریم اما بعدن میام دنبالش دینا توهم جای تری
خم شد و لپه دینا رو بوسید
ات : خدانگهدار
جیمین از آنجا رفت دینا هم همینجوری ایستاده بود تا اینکه یا صدای ات نگاهش را به اون داد
ات : کوچولو ها امروز یه دوست جدید دارید دینا خوشگله خودتو معرفی کن
دینا : شلام به همه گی من پالک دینا هشتم از دیدنتون خوشبختم
ات : آفرین پس برین جات رو بهت نشون بدم
ات دست کوچولو دینا رو گرفت و به سمته میز جلوی رفت و دینا همانجا نشست ..
پارت ۱۰
جیمین دست دینا رو گرفت و سوار ماشین شدن
دینا : بابای میلیم مهدکودک
جیمین : آره پرنسسم میریم مهدکودک
دینا : یهووو دوستای جدید پیدا میکنم
جیمین : آره دختر پرنسسم
به مهدکودک رسیدن از ماشین پیاده شدن جیمیت دسته دست رو گرفت و به سمته کلاس دینا رفتن
جیمین جلوی در کلاس ایستاد
\ دیگه وقتشه باید همو ببینیم پارک ات \
دینا : بابای نمیریم داخل
جیمین نفسه عمیقی کشید و وارده کلاس شدن
دختری که جلوی تخته ایستاده بود و با اون صدای مهربانش داشت حرف میزد صورت اش را طرفه آنها چرخوند
جیمین با دیدن اون شوکه شد
ات : شما
جیمین : همونی هستید که اون شب رسوندم تون
ات به سمته آنها آمد و دست اش را سمته جیمین دراز کرد
ات : از دوباره دیدنتون خوشبختم
جیمین دست اس را در دست ات گذاشت
جیمین : همچنین
دینا شوکه به آن دونفر نگاه میکرد
دینا : شما همدیگه لو میشناسید
جیمین : نه
ات : نه ولی الان آشنا میشم من مین ات هستم
جیمین از حرص دندون هایش را یه چسباند ولی با لبخند مصنوعی اش گفت
جیمین : پارک جیمین هستم دینا هم دخترمه و ازتون میخواهم که هواشو داشته باشید
ات : حتما نگران نباشید ولی همسرتون نیومدن
جیمین : همسرم فوت کرده
ات : متاسفم
دینا رویه جیمین کرد
دینا : واقعا بابای
جیمین با اشاره به دینا فهموند که چیزی نگه
جیمین :خوب من دیگه میریم اما بعدن میام دنبالش دینا توهم جای تری
خم شد و لپه دینا رو بوسید
ات : خدانگهدار
جیمین از آنجا رفت دینا هم همینجوری ایستاده بود تا اینکه یا صدای ات نگاهش را به اون داد
ات : کوچولو ها امروز یه دوست جدید دارید دینا خوشگله خودتو معرفی کن
دینا : شلام به همه گی من پالک دینا هشتم از دیدنتون خوشبختم
ات : آفرین پس برین جات رو بهت نشون بدم
ات دست کوچولو دینا رو گرفت و به سمته میز جلوی رفت و دینا همانجا نشست ..
- ۱۱.۴k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط