یک دختر مو بلند کنارش نشسته بود
89^
یک دختر مو بلند کنارش نشسته بود .
موهای بلند و مجعد داشت ، سیاه ولی نه به سیاهی موهای من .
پوست سفید ، لبهای سرخ ، چشمان سیاه . پلیور سفید پوشیده بود و شلوار لی روشن . روی نیمکت ، کنار مهر من نشسته بود .
او ، یک ژیله آبی کمرنگ و شلوار کتانی قهوه ای تنش داشت .
به او گفت :« با مادرت حرف زدی ؟» او ابرو بالا انداخت . لبخندی دلنشین زد که من به عمرم از او ندیده بودم . گفت :« تعطیلات کریسمس برمیگردم پیش خانواده . بهشون میگم .»
لبهای سرخ دختر کش آمد و خنده به صورتش نشست . دندان خرگوشی داشت .
با ذوق بلند شد و رو به روی او ایستاد . دستهایش را به هم قفل کرد و با همان لبخند و دندان های بزرگش به او خیره شد . غافلگیرانه گونه ی او را بوسید و دوید .
همین که فرار کرد ، مهر من نیم خیز شد . چند گل شکفته ی سرخ رز در دستش مانده بود که تا قبل از این پشتش پنهان شده بود . مردد نشست و با نیش بازی که هیچ وقت آن چنین پر سرور نیافته بودمش ، به گلها خیره شد .
نیمه شب با صورت عرق کرده از کابوس پریدم و جوری جیغ می کشیدم از سر خوف که مهین دختی که همیشه نای راه رفتن هم نداشت دوان دوان برایم آب قند آورد .
اگر خواب شکنجه های ساسان را هم دیده بودم ، این چنین بر نمی آشفتم .
کمی که بر اثر نوازش ها و تسلی های مهین آرام گرفتم ، خواب ترسناکم را بریده بریده و با بغض و اشک برایش شرح دادم .
گفت :« مادر ! خواب بوده ! از بس ذهنت رو در گیر این موضوع کردی مغزت اینها رو سر هم کرده . نگران نباش مامان جان انقدر بیتابی نکن .»
_مینا ، هفتم سپتامبر ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
یک دختر مو بلند کنارش نشسته بود .
موهای بلند و مجعد داشت ، سیاه ولی نه به سیاهی موهای من .
پوست سفید ، لبهای سرخ ، چشمان سیاه . پلیور سفید پوشیده بود و شلوار لی روشن . روی نیمکت ، کنار مهر من نشسته بود .
او ، یک ژیله آبی کمرنگ و شلوار کتانی قهوه ای تنش داشت .
به او گفت :« با مادرت حرف زدی ؟» او ابرو بالا انداخت . لبخندی دلنشین زد که من به عمرم از او ندیده بودم . گفت :« تعطیلات کریسمس برمیگردم پیش خانواده . بهشون میگم .»
لبهای سرخ دختر کش آمد و خنده به صورتش نشست . دندان خرگوشی داشت .
با ذوق بلند شد و رو به روی او ایستاد . دستهایش را به هم قفل کرد و با همان لبخند و دندان های بزرگش به او خیره شد . غافلگیرانه گونه ی او را بوسید و دوید .
همین که فرار کرد ، مهر من نیم خیز شد . چند گل شکفته ی سرخ رز در دستش مانده بود که تا قبل از این پشتش پنهان شده بود . مردد نشست و با نیش بازی که هیچ وقت آن چنین پر سرور نیافته بودمش ، به گلها خیره شد .
نیمه شب با صورت عرق کرده از کابوس پریدم و جوری جیغ می کشیدم از سر خوف که مهین دختی که همیشه نای راه رفتن هم نداشت دوان دوان برایم آب قند آورد .
اگر خواب شکنجه های ساسان را هم دیده بودم ، این چنین بر نمی آشفتم .
کمی که بر اثر نوازش ها و تسلی های مهین آرام گرفتم ، خواب ترسناکم را بریده بریده و با بغض و اشک برایش شرح دادم .
گفت :« مادر ! خواب بوده ! از بس ذهنت رو در گیر این موضوع کردی مغزت اینها رو سر هم کرده . نگران نباش مامان جان انقدر بیتابی نکن .»
_مینا ، هفتم سپتامبر ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط