خانم سادات آمده سبزی آش آورده با مهین نشسته اند توی ایوان ...
87^
خانم سادات آمده . سبزی آش آورده . با مهین نشسته اند توی ایوان مهین و مشغول پاک کردن هستند .
من هم توی ایوان خودم نشسته ام و سیگار دود میکنم ، خیره به مهین دخت و پریچهر سادات .
پریچهر هم مثل من و برعکس مهین دخت ، علاقه خاصی به مشکی دارد . کفش مشکی ، جوراب بلند و ضخیم سیاه ، دامن سیاهی که تا زیر زانو میآید ، پیراهن مشکی ، روسری مشکی و همه ی اینها را هم با چادر مشکی می پوشاند .
نگاهشان به من افتاد ، مهین صدایم زد که بروم کمکشان کنم . ولی من اصلا حوصله ندارم ، خودم را به کری میزنم . خانم میپرسد :« چشه ؟» مهین میگوید :« عاشقه .» خانم میگوید :« بیخود . عاشقی بیهوده کاریه . » مهین میگوید :« وا مگه دست خودشه ؟» خانم میگوید :« عشق و عاشقی تباهیه .»
مهین لجش گرفته ، می گوید :« تو کلا با عشق مشکل داری پری !» خانم هم اخم هایش در هم شده :« شما که عاشق شوهر خدابیامرزتی ، درکی از عشق یک دختر مجرد نداری .»
دارد دعوایشان می شود .
خودم را جلو میکشم . مهین میگوید :« چه فرقی داره ؟» خانم میگوید:« عاشقی قبل ازدواج تباهیه . » مهین دیگر دارد صدایش را بالا میبرد :« وا ! خب من هم قبل ازدواج عاشق بودم !» خانم هم صدایش را بلند کرده ، صدایش اندکی بغض آلود است :« ولی شاید مینا هیچ وقت با عشقش ازدواج نکنه ! »
بغض پریچهر میترکد .
خودم را عقب می کشم و آرام کبریت میزنم .
فکر کنم درد عشق پری سادات را فهمیدم . نا خودآگاه از اینکه سرنوشتم مثل پری خانم شود گریه ام می گیرد .
_مینا ، نوزدهم اگوست ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
خانم سادات آمده . سبزی آش آورده . با مهین نشسته اند توی ایوان مهین و مشغول پاک کردن هستند .
من هم توی ایوان خودم نشسته ام و سیگار دود میکنم ، خیره به مهین دخت و پریچهر سادات .
پریچهر هم مثل من و برعکس مهین دخت ، علاقه خاصی به مشکی دارد . کفش مشکی ، جوراب بلند و ضخیم سیاه ، دامن سیاهی که تا زیر زانو میآید ، پیراهن مشکی ، روسری مشکی و همه ی اینها را هم با چادر مشکی می پوشاند .
نگاهشان به من افتاد ، مهین صدایم زد که بروم کمکشان کنم . ولی من اصلا حوصله ندارم ، خودم را به کری میزنم . خانم میپرسد :« چشه ؟» مهین میگوید :« عاشقه .» خانم میگوید :« بیخود . عاشقی بیهوده کاریه . » مهین میگوید :« وا مگه دست خودشه ؟» خانم میگوید :« عشق و عاشقی تباهیه .»
مهین لجش گرفته ، می گوید :« تو کلا با عشق مشکل داری پری !» خانم هم اخم هایش در هم شده :« شما که عاشق شوهر خدابیامرزتی ، درکی از عشق یک دختر مجرد نداری .»
دارد دعوایشان می شود .
خودم را جلو میکشم . مهین میگوید :« چه فرقی داره ؟» خانم میگوید:« عاشقی قبل ازدواج تباهیه . » مهین دیگر دارد صدایش را بالا میبرد :« وا ! خب من هم قبل ازدواج عاشق بودم !» خانم هم صدایش را بلند کرده ، صدایش اندکی بغض آلود است :« ولی شاید مینا هیچ وقت با عشقش ازدواج نکنه ! »
بغض پریچهر میترکد .
خودم را عقب می کشم و آرام کبریت میزنم .
فکر کنم درد عشق پری سادات را فهمیدم . نا خودآگاه از اینکه سرنوشتم مثل پری خانم شود گریه ام می گیرد .
_مینا ، نوزدهم اگوست ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط