سادات خانم آمده بود کرایه بگیرد
80^
سادات خانم آمده بود ، کرایه بگیرد .
گلدان های مهین دخت را آب داد و لب ایوان اتاقش نشست .
با چشم مرا نشان مهین داد و پرسید:« خوبه ؟» مهین گفت :« وای این چه حرفیه ؟! فرشته است !» ته دلم قند آب شد .
سادات خانم دوباره پرسید:« یعنی شب ها ...» مهین دخت خندید و گفت :« اصلا .» احتمالا بنده خدا فکرش هنوز همانجا بود ، گناه .
رفتم لب ایوان نشستم . مینای وجود دستم بود .
مهین به خانم گفت :« دخترم ماشاءالله نویسنده است . اهل کار ناجور نیست ، اهل کتابه . مینا جان بگو به پری که کتاب جدیدت رو چاپ کردی !» پس اسم کوچک خانم سادات پری بود !
خانم سادات ناراحت شد از اینکه اسمش را فهمیدم . نگاهی چپ به مهین دخت انداخت و گفت :« پریچهر !» پریچهر سادات !
خندیدم . مهین دخت هم خس خس خندید و پریچهر هم آرام خنده اش گرفت .
گفت :« حالا چه کتابی نوشتی ؟» چادرش را روی پاهایش گذاشت . موهای جوگندمی اش را توانستم برای اولین بار ببینم که از لای روسری سیاهش بیرون زده بود .
گفتم :« یه داستان عاشقانه مربوط به جنگ جهانی دوم میشه .» پشت پلک نازک کرد . آرام زمزمه کرد :« عاشقانه . » مهین دخت هم انگار مثل من ناراحت شد . گفت :« آدمی به عشق زنده است ! مگه چشه عاشقی ؟! مگه خودت عاشق نشدی ؟»
خانم اخم کرد . گفت :« آدم باید فقط عاشق خدا باشه . عشق لایزال فقط خداست .»
مهین دخت خندید و گفت :« یعنی تو هرگز عاشق بنده ی خدا نشدی ؟» انگار حوصله خانم سر رفت . نگاهی به هیمان انداخت و چیزی نگفت .
نمیدانم ، شاید هیمان جوابش را میدانست .
وقتی که رفت برای مهین چای ریختم و پرسیدم :« خانم هم عاشق شده ؟» مهین دخت خندید و شانه بالا انداخت ، چیزی نمی دانست . قند دهانش گذاشت و چایش را داغ داغ سر کشید .
خیره به هیمان شدم . کف حیاط پر از لکه های سیاهی به جا مانده از هبوط توت های سیاه شده بود. یعنی او هنوز برنگشته بود تا از شاه توت های توی سبد بخورد و علت ته سیگار بخواند ؟
_مینا ، بیستم ژوئن ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
سادات خانم آمده بود ، کرایه بگیرد .
گلدان های مهین دخت را آب داد و لب ایوان اتاقش نشست .
با چشم مرا نشان مهین داد و پرسید:« خوبه ؟» مهین گفت :« وای این چه حرفیه ؟! فرشته است !» ته دلم قند آب شد .
سادات خانم دوباره پرسید:« یعنی شب ها ...» مهین دخت خندید و گفت :« اصلا .» احتمالا بنده خدا فکرش هنوز همانجا بود ، گناه .
رفتم لب ایوان نشستم . مینای وجود دستم بود .
مهین به خانم گفت :« دخترم ماشاءالله نویسنده است . اهل کار ناجور نیست ، اهل کتابه . مینا جان بگو به پری که کتاب جدیدت رو چاپ کردی !» پس اسم کوچک خانم سادات پری بود !
خانم سادات ناراحت شد از اینکه اسمش را فهمیدم . نگاهی چپ به مهین دخت انداخت و گفت :« پریچهر !» پریچهر سادات !
خندیدم . مهین دخت هم خس خس خندید و پریچهر هم آرام خنده اش گرفت .
گفت :« حالا چه کتابی نوشتی ؟» چادرش را روی پاهایش گذاشت . موهای جوگندمی اش را توانستم برای اولین بار ببینم که از لای روسری سیاهش بیرون زده بود .
گفتم :« یه داستان عاشقانه مربوط به جنگ جهانی دوم میشه .» پشت پلک نازک کرد . آرام زمزمه کرد :« عاشقانه . » مهین دخت هم انگار مثل من ناراحت شد . گفت :« آدمی به عشق زنده است ! مگه چشه عاشقی ؟! مگه خودت عاشق نشدی ؟»
خانم اخم کرد . گفت :« آدم باید فقط عاشق خدا باشه . عشق لایزال فقط خداست .»
مهین دخت خندید و گفت :« یعنی تو هرگز عاشق بنده ی خدا نشدی ؟» انگار حوصله خانم سر رفت . نگاهی به هیمان انداخت و چیزی نگفت .
نمیدانم ، شاید هیمان جوابش را میدانست .
وقتی که رفت برای مهین چای ریختم و پرسیدم :« خانم هم عاشق شده ؟» مهین دخت خندید و شانه بالا انداخت ، چیزی نمی دانست . قند دهانش گذاشت و چایش را داغ داغ سر کشید .
خیره به هیمان شدم . کف حیاط پر از لکه های سیاهی به جا مانده از هبوط توت های سیاه شده بود. یعنی او هنوز برنگشته بود تا از شاه توت های توی سبد بخورد و علت ته سیگار بخواند ؟
_مینا ، بیستم ژوئن ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط