{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک کاسه آش بردم در خانه شان

88^

یک کاسه آش بردم در خانه شان .
دامن سفید پوشیده بودم ، اولین باری بود که در زندگی ام لباس سفید می‌پوشیدم .
در را باز کرد .
کاسه را از دستم گرفت و تشکر کرد . گفتم که نذری هست ، گفت خدا قبول کند .
دوست نداشت بروم داخل . اما وقتی دید ایستاده ام در را به ناچار باز تر کرد .
روی مبل نشستم . دوست داشتم نظرش را درمورد موهای بلند و شرابی ام بدانم .
گفتم :« کتابی که دادم رو خوندی ؟» گفت :« ببخشید ، هنوز فرصت نکردم .» در سینه ام انگار تکه های شیشه با حرفش فرو کردند . گفتم :« سرت خیلی شلوغه ؟» گفت :« آره خب . قهوه میخورین؟»
برایم قهوه آورد . پرسیدم :« سارا خونه نیست ؟» گفت :« خونه ی سیماست .» رو به رویم نشست و به هم خیره شدیم .
گفتم:« ببخشید حتما مزاحم کارتون شدم .» به جای آنکه بگوید نه بابا مراحمید ، گفت :« اشکال نداره .»
ناخن هایم توی گوشت دستانم فرو رفت ، بی آنکه عمدی باشد .
متوجه اخم من شد ، گفت :« زیاد حالم خوب نیست .» پرسیدم :« چرا ؟! چیزی شده ؟» گفت :« نه . فقط عذر میخوام همین .»
بلند شدم . گفتم :« آش برای توعه ، لطفا بخورش .» گفت:« ممنون از لطفتون .»

خانه که رسیدم مهین دخت پرسید چه خبر ؟ گفتم ای کاش خبر مرگم را بیاورند .
وقتی شرح وقایع اتفاقیه دادم ، گفت :« این پسره عاشقه مادر . » وقتی اشکهایم را دید گفت :« شاید هم نباشه . شاید مشکلی تو زندگیشه .»
تنها مشکلی می‌دانستم ساسان بود که آن را هم نمی شد به مهین دخت گفت . حاضر بودم ساسان تهدید به مرگش کرده باشد ولی عاشق نباشد . نه لطفا . لطفا ! اگر ذره ای عاشق باشد آنقدر گریه میکنم تا کور شوم و بمیرم .

_مینا ، بیستم اگوست ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۲)

89^یک دختر مو بلند کنارش نشسته بود .موهای بلند و مجعد داشت ،...

هشداری برای خواننده :اگر در خود احساس بلوغ پذیرفتن قسمت های ...

87^خانم سادات آمده . سبزی آش آورده . با مهین نشسته اند توی ا...

86^سیما زایید . رفتم بودم عیادتش .یادم رفته بود بنویسم بچه ا...

80^سادات خانم آمده بود ، کرایه بگیرد . گلدان های مهین دخت را...

85^موهایم را با باقی مانده ی رنگی که برای عروسی سیما خریده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط