میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽¹:¹🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿 𝒜𝓃𝒶💫
ساعت تیک و تاک صدا میداد و من همچنان بیدار بودم... ساعت از پنج صبح گذشته بود و من فقط در تخت تکان میخوردم شمع کنار تختم میسوخت و بوی شمع تمام اتاق را گرفته آهی کشیدم و پاهایم را از زیر پتو بیرون آوردم. سرمای سنگفرش کف اتاق باعث شد ناخودآگاه شانههایم جمع شوند. روبهروی آینه ایستادم و موهای درهمم را پشت گوشم فرستادم. لباس خوابم را کنار زدم و پیراهن سادهی کرمرنگم را پوشیدم؛ لباسی که همیشه برای قدم زدنهای صبحگاهی انتخاب میکردم، چون هیچکس در آن ساعت مرا نمیدید و یک شمع روشن را در یک جاشمعی دسته دار گذاشتم و از اتاقم بیرون آمدم.قدم های آرومی برمیداشتم اما محتاطانه.صدایی از پشت سرم شنیدم:{بانو؟}
سرم را برگرداندم و یکی از خدمتکار های دربار بود. مایکل!
صاف ایستادم و دست به سینه به او خیره شدم و گفتم:{درود مایکل مگر قرار نبود از ساعت سه تا هشت صبح خدمتکاری در دربار حظور نداشته باشد؟}
چشم هایش گرد شد و گفت:{بله بانو اشتباه از من بود شب خوش}
به من تعظیم کرد و رفت و لبخندی روی صورتم نشست.
از پله های بلند پایین رفتم و به کتابخانه رسیدم و در آن را آرام باز کردم.بوی چرم نمخورده و کاغذهای کهنه پیش از آنکه چیزی ببینم به استقبالم آمد. انگشتانم روی دستگیرهی برنجی سرد ماند و برای لحظهای فقط به سکوت گوش دادم؛ سکوتی که گاهی از هزاران صدا بلندتر بود.سپس در چوبی و کهنه را بستم صدایی مردانه و باوقار گفت:
{لطفاً نزدیکتر نیاید گرد طلای روی جلد هنوز خشک نشده و کتاب ها را خراب میکند!}
اخمی کردم زیراهیچکس توی قصر تا حالا اینگونه با من صحبت نکرده بود...تا چند دقیقه فقط صدای نفس هایمان بود سپس با صدایی آرام گفتم:{مگر نمیدانید با چه کسی صحبت میکنید؟؟}
پسر تازه سرش رو بلند میکند و چند لحظه ای خیره میماند و میگوید:{گمان نمیکنم علاقهای به صحافی داشته باشید، بانو.}
چپ چپ نگاهش کردم و به سمتش قدم برداشتم او به کتاب ها خورد و دست به سینه ایستاد خیلی به او نزدیک بودم.گفتم:{کارت چیه جناب پرو؟}
چشم هایش گرد شد کمی به جلو قدم برداشت و من عقب رفتم گفت:{صحاف مخصوص ملکه هستم بانو و البته شما؟؟}
کمی فکر کردم او مردی با کمالات و نجیب بود اگر بفهمد ملکه هستم، دیگر مثل چند لحظه قبل رفتار نمیکند. گفتم:{من؟خدمتکار مخصوص ملکه هستم نامت چیست؟}
دستش را جلو آورد و گفت:{ادوارد هستم خوشبختم}
چند ثانیه فقط صدای سوختن شمع شنیده میشد.
به او دست دادم و گفتم:{آنا هستم خوشبختم}
ادامه دارد🕊
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽¹:¹🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿 𝒜𝓃𝒶💫
ساعت تیک و تاک صدا میداد و من همچنان بیدار بودم... ساعت از پنج صبح گذشته بود و من فقط در تخت تکان میخوردم شمع کنار تختم میسوخت و بوی شمع تمام اتاق را گرفته آهی کشیدم و پاهایم را از زیر پتو بیرون آوردم. سرمای سنگفرش کف اتاق باعث شد ناخودآگاه شانههایم جمع شوند. روبهروی آینه ایستادم و موهای درهمم را پشت گوشم فرستادم. لباس خوابم را کنار زدم و پیراهن سادهی کرمرنگم را پوشیدم؛ لباسی که همیشه برای قدم زدنهای صبحگاهی انتخاب میکردم، چون هیچکس در آن ساعت مرا نمیدید و یک شمع روشن را در یک جاشمعی دسته دار گذاشتم و از اتاقم بیرون آمدم.قدم های آرومی برمیداشتم اما محتاطانه.صدایی از پشت سرم شنیدم:{بانو؟}
سرم را برگرداندم و یکی از خدمتکار های دربار بود. مایکل!
صاف ایستادم و دست به سینه به او خیره شدم و گفتم:{درود مایکل مگر قرار نبود از ساعت سه تا هشت صبح خدمتکاری در دربار حظور نداشته باشد؟}
چشم هایش گرد شد و گفت:{بله بانو اشتباه از من بود شب خوش}
به من تعظیم کرد و رفت و لبخندی روی صورتم نشست.
از پله های بلند پایین رفتم و به کتابخانه رسیدم و در آن را آرام باز کردم.بوی چرم نمخورده و کاغذهای کهنه پیش از آنکه چیزی ببینم به استقبالم آمد. انگشتانم روی دستگیرهی برنجی سرد ماند و برای لحظهای فقط به سکوت گوش دادم؛ سکوتی که گاهی از هزاران صدا بلندتر بود.سپس در چوبی و کهنه را بستم صدایی مردانه و باوقار گفت:
{لطفاً نزدیکتر نیاید گرد طلای روی جلد هنوز خشک نشده و کتاب ها را خراب میکند!}
اخمی کردم زیراهیچکس توی قصر تا حالا اینگونه با من صحبت نکرده بود...تا چند دقیقه فقط صدای نفس هایمان بود سپس با صدایی آرام گفتم:{مگر نمیدانید با چه کسی صحبت میکنید؟؟}
پسر تازه سرش رو بلند میکند و چند لحظه ای خیره میماند و میگوید:{گمان نمیکنم علاقهای به صحافی داشته باشید، بانو.}
چپ چپ نگاهش کردم و به سمتش قدم برداشتم او به کتاب ها خورد و دست به سینه ایستاد خیلی به او نزدیک بودم.گفتم:{کارت چیه جناب پرو؟}
چشم هایش گرد شد کمی به جلو قدم برداشت و من عقب رفتم گفت:{صحاف مخصوص ملکه هستم بانو و البته شما؟؟}
کمی فکر کردم او مردی با کمالات و نجیب بود اگر بفهمد ملکه هستم، دیگر مثل چند لحظه قبل رفتار نمیکند. گفتم:{من؟خدمتکار مخصوص ملکه هستم نامت چیست؟}
دستش را جلو آورد و گفت:{ادوارد هستم خوشبختم}
چند ثانیه فقط صدای سوختن شمع شنیده میشد.
به او دست دادم و گفتم:{آنا هستم خوشبختم}
ادامه دارد🕊
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
- ۳۳۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط